آسمـان مـال مـن اسـت

تنبلی‌ها رو چرا می‌ریزی توی ... ولش کن!

من همیشه خودم رو با اراده نشون دادم. اما خیلی‌وقت‌ها هم خودمُ گول زدم، هم دیگرانُ! امروز که کمی وقتم آزادتر شد؛ نشستم و با خودم صلاح‌ومشورت کردم و گفتم این تابستون، زندگی‌م رو یه سر و سامون می‌دم. لیست کردم. از کارهای مصاحبه‌ای که برای خبرگزاری باید انجام بدم تا کتابایی که برای تست‌زنی باید بخرم. چندتا بسته‌ی پستی به این‌ور و اون‌ور باید بفرستم و قطعن باید منت بابا رو بکشم تا انجام‌شون بده. یه قالب آبرومند طراحی کنم برای این‌جا و پست‌ها رو تنوع بدم. انجام کلی خرید توی این هوای گرم. مقالات سایت ترجمان رو پرینت کنم و بخونم و هزارتا کار دیگه. به بعضیاش که نگاه کردم دیدم یکی مال یک‌ماه پیشه و یکی دیگه شیش‌ماه. دیگه نگم به‌تون که دوتاش رو حدود یک‌سال و نیم‌ قبل باید انجام می‌دادم!

 

خلاصه این‌که در پیشگاه شما قسم می‌خورم توی این تابستون حداقل کاری رو که باید انجام بدم بالابردن اراده‌م باشه! کاری که خیلی زمان‌بر نیست، اما بی‌شک تا آخر عمر تاثیرش رو توی زندگی می‌شه حس کرد. 

 

+ امسال نمایشگاه کتاب رفتید؟ با من هم‌نظرید که خیلی بد بود؟ 

۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۹ ۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

غیبت کبرا !

سلام!

این مدت، همه‌ش فکر می‌کردم توی پستی که قراره بعد از امتحانام بذارم، درباره‌ی اتفاقات این یک‌ماه حرف بزنم. از نمایشگاه کتاب و تهران‌گردی‌مجردی (!) تا انتخابات و امتحانات و اون شبِ معراج‌شهدا ... . اما اتفاق امروز که توی دل ایران بود و دل تهران رو لرزوند و دل مردم رو شکوند؛ همه‌چیز رو عوض کرد. نمی‌خوام راجع به غم‌ش بگم که زیاد شنیدید و نمی‌خوام حرف دلاوری‌های مدافع‌های حرم رو بزنم که به اندازه‌ی کافی دلمون خونه از مظلومیت‌شون؛ می‌خوام بگم حیرت‌زده شدم از وحدت‌مون. از این‌که امروز فارغ از این‌که طرف کدوم جناح‌ایم، قلب‌مون تپید برای مملکت‌مون. نشون دادیم #در_کنار_همیم. فریاد زدیم این خاک هنوز بوی خون شهدا رو می‌ده و هستن جوونایی که غیورانه بجنگن براش. 

 

امشب، لحظه‌ی افطار از ته دل دعا کردم برای سربلندی، امنیت و پیروزی کشورمون. کشوری که با همه‌ی کم‌وکاستی‌هاش دوستش داریم و واسه‌ی ساختنش تلاش می‌کنیم. 

 

+ اگه امتحانای من انقدر زود تموم شد تعجب نکنید :)) توی اهواز به‌خاطر گرمای هوا، امتحانات زودتر برگزار می‌شه. 

 

۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۹ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

اولین روز در هفده سالگی!

الان دقیقن شونزده سال و یک روز، از چهارشنبه، نوزده اردی بهشتی که من توش به دنیا اومدم، می گذره :)
خداروشکر.
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۳ ۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

مملکته

مناظره ی امروز، فیلمی کمدی بود با درون مایه ی جنایی!

به نظرم واسه ی مناظره های بعدی، کاندیداها با جلیقه ی ضد گلوله بیان. آقای قالیباف خیلی عصبانی بودن!
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۰ ۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

چه‌قدر خوبیم ما!

امروز برای دومین بار توی زندگی‌م خوش‌حال شدم از این‌که نمی‌تونم رای بدم. اولین‌بار، وقتی بود که نماینده‌های خبرگان و شورای‌اسلامی (دوره‌قبل) مشخص شدن و من اسم نالایق‌ترین آدم‌ها(برای خوزستان و اهواز) رو بین‌شون دیدم؛ و بار دوم امروز بود که آموزش‌وپرورش گرامی‌مون، کارآمدی و اوج لیاقت مسئولین محترمش رونشون داد؛ از ته دل خداروشکر کردم که هنوز دوسال مونده تا رای‌دادن؛ و من مجبور نیستم برم به آدم‌ها و قوانینی رای بدم که جز بدبختی، تاثیری توی زندگی من نذاشتن. و از طرفی گناه بی‌تفاوتی نسبت به آینده‌ی مملکتم؛ گردنم نمی‌افته!

 

+ خواهش می‌کنم اگر فکر می‌کنید «ما خیلی خوبیم و در مملکت‌مون همه‌چی روبه‌راهه.» نظرتون رو برای خودتون نگه دارید و این‌جا حرفی بزنید که بیشتر وجودم را نسوزونه. ممنونم. 

+ درباره‌ی پی‌نوشت بالا: منظورم این نیست نظر مخالف ندین؛ منظورم اینه نظرتون خارج از خط قرمزها و سانسورها، و بر اساس واقعیت باشه!

Image result for ‫ما خیلی خوبیم‬‎

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۱ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

مردها، موقع رفتن مرد نیستند.

سکانس اول:

خانه‌ی پدربزرگ‌پدری

مادربزرگ روی مبل نشسته. سرخم کرده و سرش را تکیه داده به دستش و با آن دست عصایش را گرفته. انگار که تنها تکیه‌گاهش همین عصای چوبی قدیمی‌ست.  مرا که دید، گفت:« بزرگ خانواده که بره، خیلی چیزا رو با خودش می‌بره...»  این‌ها را کسی  می‌گفت که همیشه در سخت‌ترین روزها، صبر و آرامشش ما را آرام می‌کرد؛ و حالا خسته است و دلش آشوب. این جمله‌اش ترس می‌اندازد توی دلم. می‌شکنم از درون و می‌ترسم از حس حمایتی که در وجود همه‌مان مرده.

 

 سکانس دوم:

خانه‌ی مادربزرگ‌مادری

موقع خداحافظی، مادربزرگ مامان را می‌کشد کنار. نمی‌شنوم چه می‌گوید؛ قیافه‌ی مامان را می‌بینم که درهم می‌شود.  هرچه هست خبر خوبی نیست. وقتی آمدیم خانه، مامان گفت: فلانی داره طلاق می‌گیره. شوهرش رفته یه زن دیگه گرفته.» مو به تن‌م سیخ می‌شود. هجده‌، نوزده‌سال زندگی شوخی نیست؛ بازی نیست که به این راحتی‌ها تمام شود و یکی ببرد و یکی ببازد. یک عمر عاشقی‌ست.

 

این‌ها را نوشته‌م که بگویم:« مرد، یک‌دفعه می‌رود.» درست جایی که می‌شود تکیه‌گاه و مرد زندگی، سرخم می‌کند و شانه خالی می‌کند از وابستگی‌ها و مسئولیت‌ها. گاهی هم تسلیم تقدیر است.  یک‌روز؛ سرد و بی‌خداحافظی رهایت می‌کند میان یک مشت‌خاطره و حتا پشت‌سرش را هم نگاه نمی‌کند؛  و تو چشم باز می‌کنی و فقط جای خالی‌اش را می‌بینی. این رفتن، گاهی از سر عشق است، و دل‌تنگی‌اش  تلخ نیست؛  از آن رفتن‌هایی‌ست که نبودنش تو را عاشق‌تر می‌کند.اما گاهی برای هوسی‌ست که من حماقت‌ِمحض می‌خوانمش؛ نه‌دل‌تنگی دارد و نه‌عشق.  رفتنش نه جان می‌گیرد و نه جانی نو می‌دهد. حسش، مبهم است؛ نه می‌توان خوش‌حال بود از رفتن؛ و نه می‌توان دل‌خوش بود به بودن.

 

کاش همیشه یک‌جای خالی برای رفتن‌ها و نبودن‌ها بگذارید؛ چون از هر جنسی باشد؛ همین‌که یک‌دفعه باشد و بی‌مهابا، زن را‌ می‌شکند...

 

۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۸ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

من با کسی افتاده‌ام، کز وی نپندارم به کس...

الان درحالی دارم پست می‌ذارم که توی صحن انقلاب، روبه‌روی گنبد نشستم و دعا می‌کنم براتون :)
صحن چراغونیه و حال خوبش، غیرقابل وصف...

۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۸ ۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

قول‌وقرارهای سال جدید

حالا که این پست را می‌نویسم ساعت حوالی نه‌ونیم است و خانه آرام. عطر عید  و خنکای بهار از پنجره‌ می‌آید داخل؛ و من  صدای ماشین‌هایی

را می‌شنوم که با سرعت از خیابان باران‌خورده عبور می‌کنند. احتمالا دنبال ماهی قرمزند و سبزه‌ی تازه و سنبل بنفش. اما همه‌ی این‌ها  امسال

برای‌من غریبه شده؛ تنگ ماهی در کابینت است و سبزه‌هایی که مادرجون کاشته بود در بالکن، تا ببریم سر مزار.ولی این‌ها دلیل نمی‌شود تا من

سال‌ام را، احوالم را، نو نکنم؛ می‌خواهم سال جدید تلافی کنم همه‌ی اتفاقات تلخ سال قبل را. 

   بودنِ آدم‌ها را پیش از نبودن‍شان قدر بدانم؛

   دلم را دست هرکسی ندهم و هرکسی را در دلم جا نکنم؛ 

   خوب نگاه کنم به آدم‌ها، به دنیا، لبخند بزنم به اتفاقات تلخ؛

   به خودم جرأت تجربه‌های جدید را بدهم و پس بزنم همه‌ی ترس‌هایم را؛ 

   بیش‌تر سفر کنم؛ عکس بگیرم؛ بخوانم؛ بنویسم؛ و بیش‌تر از یک‌سال زندگی کنم. 

این سال می‌تواند بهتر باشد، اگر من بخواهم. 

 

 + دوستان عزیزِ ندیده! :)

    آرزوم اینه، سال جدید سالی باشه براتون که تا عمر دارین ازش به خوبی یاد کنید؛ واسه‌تون پر باشه از موفقیت؛ سرشار از سلامتی باشه؛ 

    روزهای شادی رو سپری کنید و غم‌وغصه‌‌هاتون - نمی‌گم نباشن چون نشدنیه اما - انقدر کوچیک باشه ک به چشم نیان :)

    الهی که در کنار خانواده‌تون سال رو به خوبی و با لبخند شروع کنید!

    

    ارادتمندم ... اگر قابل باشم دعا می‌کنم براتون؛ شما هم من رو فراموش نکنید :) 

 

32تا ستاره روشنه :D یک‌کیلو آجیل بدون تخمه ژاپنی و با بادوم‌هندی و پسته‌ی خندانِ فراوان می‌دم به اونی که بیاد برام بازشون کنه تا    

   خاموش  بشن ! :)

e742ddf69588c8f2bd761e6add9d38cb

 

۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۲ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

ای که رفته با خود، دلی شکسته بردی...

بابابزرگ، قلب خونه...رفت.
دعا کنید برای شادی روحش، و آرامش دل سوخته ی ما...
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۱ ۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

قبل از نامه‌ی احمدی‌نژاد، بعد از نامه‌ی احمدی‌نژاد

همون‌طور که تاریخ ایران به دو قسمت قبل از اسلام و بعد از اسلام تقسیم می‌شه؛ یحتمل تاریخ امریکا هم از امروز به قبل از نامه‌ی احمدی‌نژاد

و بعد از نامه‌ی احمدی‌نژاد تبدیل می‌شه!

 

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۳ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه