۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

مناجات

بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری ...

[مریض حالی | محسن چاووشی]
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۲ ۵ نظر
هانیه شالباف

...تطمئن القلوب

غروب، بیش از اندازه دلگیره؛ الان بیشتر. پدربزرگم(مادری) -که بی حد و اندازه دوستش دارم- فردا عمل جراحی داره و ازتون می خوام دعا کنید به خیر و خوبی انجام بشه. توی عروسی تون جبران کنم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۹ نظر
هانیه شالباف

... برکت از امنیت‌ها رفت!

یادم می‌آد وقتی چهار، پنج‌ساله بودم، شب‌های سوت و کور و سرد یا گرم، وقتی که همه آروم می‌گرفتن یه گوشه از خونه‌هاشون، صدای ردشدن موتورها و سوت‌زدن‌شون می‌اومد. هیچ‌وقت چهره‌شون رو ندیدم؛ حتا هنوز هم مطمئن نیستم اون کارشون دقیقن برای چی بود! اما دقیقن همون حس جودی آبوت به آقای پندلتون رو، نسبت به این نگه‌بان‌ها داشتم! :)) با این‌که فقط یه تصور خیالی ازشون داشتم؛ صدای‌سوت‌شون من رو مطمئن می‌کرد به امنیتی که شهر رو می‌گرفت؛ و انگار که حکومت نظامی شروع شده باشه، تصور می‌کردم بیرون‌رفتن بعد از ساعتِ سوت‌زدن، مشروع نیست! 

حالا خیال می‌کنم از وقتی این نگه‌بان‌ها رفتن خونه‌هاشون و دیگه هیچ‌وقت با اون سوت‌ها، دل ما رو خوش نکردن، برکت ازامنیت‌ها رفت! 

 

+ می‌دونم این متن پر از اشکاله. می‌دونم این‌مدت خوب ننوشتم. نمی‌شه یا ... نمی‌تونم. برکت از همه‌چی رفته!

۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵ ۷ نظر
هانیه شالباف

#آینده

حالا آرزوی داشتن جرئتی را می کنم که مرا از کنکور و دانشگاه رها کند. به جایش زبان خارجی ای را تخصصی یاد بگیرم و سفر کنم و کتاب بخوانم و مستند ببینم و عکاسی کنم.
ولی هیچ تضمینی نیست به آینده.
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۲۳ نظر
هانیه شالباف

امید در بساط دارید؟

کم آورده‌ام.

خموده‌تر و ناامیدتر از همیشه. جایی‌ام میان ماندن و رفتن؟ نه؛ ماندن و برگشتن. اخبار حالم را بدتر می‌کند. هوا هم زخمی قدیمی‌ست  که حالا سرباز کرده.

امید می خواهم.

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۴ ۱۲ نظر
هانیه شالباف