۱۵ مطلب با موضوع «دخترونه» ثبت شده است

خیابان دل‌تنگی

چند وقتی‌ست خیابان‌ها برای من مفهومی تازه پیدا کردند. دیگر خلاصه نمی‌شوند در یک اسم و شماره. هرکدام‌شان را با خاطره‌ای می‌شناسم.

مثلا آن‌روزی که برف می‌بارید و پیاده تا محل کار می‌رفتم؛ وقتی به تقاطع رسیدم و درختان خشک وبی‌جان را دیدم - با این‌که چله‌ی زمستان بود-

آهنگ برگ‌خزان‌ در ذهنم پیچید؛ وقتی پی‌اش را گرفتم و در  ذهنم دنبال خاطره‌اش گشتم به آن‌روزی رسیدم که اشک‌هایم را  زیر عینک آفتابی‌ام

قایم کرده بودم و ویگن در گوشم خوانده بود :«بر خاک افتادی و کس پی هم‌دردی تو نکند رو به چمن...». حالا آن تقاطع مرا به یاد همه‌ی آن‌هایی

می‌اندازد که باید باشند و نیستند؛ انگار که گم شده‌اند در گوشه‌ای از این خیابان و  عبور کرده‌اند  از مانع‌هاو رد شده‌اند از آدم‌ها... . من می‌دانم

خیابان‌ها زنده‌اند؛ وگر نه چه‌کسی می‌تواند این‌همه خاطره را ثبت کند؟

اتفاقا آن‌ها دل دارند و  دلشان از دل‌های ما خسته‌تر و پر دردتر  است؛ خب می‌دانید...؟ این‌که کسی بنشیند  و هر روز غم  و شادی  ره‌گذران را

بیبند و برای بلاتکلیفی‌هایشان درمانی نداشته باشد خود درد است. 

 

Related image

 

۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۲۵ ۱۳ نظر
هانیه شالباف

کلاس درس عشق

من اگر دخترکی داشتم؛ وقتی که می‌نشست جلوی پاهایم و موهای طلایی‌اش را باز می‌کرد تا ببافم‌شان؛ همین‌طور این‌که قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم؛

به‌ش یاد می‌دادم بزرگ‌تر که شد؛ به هرکسی و هرچیزی دل‌بسته نشود؛ همه‌ی مهرش را؛ نازش را؛ همه‌ی وجودش را وقف هم‌کلاسی‌اش نکند

حتا! چه برسد آدمی غریبه و نا آشنا ... . یادش می‌دادم دل نبنند. نه که به هیچ‌کس و هیچ‌چیز؛ اما فرصت دهد، امتحان کند آدم‌ها را... به‌ش

می‌فهماندم که این آدم‌ها هر چه‌قدر هم ساده باشند و صمیمی؛ روزی می‌توانند خنجر بزنند به وجودت. توجیه‌اش می‌کردم که این کارشان هم

عجیب نیست...نبایددلیلی بخواهد و طلبکار شود. به بافت‌های آخر که می‌رسیدم به‌ش می‌گفتم وقتی آدمی آمد در زندگی‌ات که سراسر عشق بود

و پاکی؛صمیمی بود و بی‌ریا، یادت نرود «دوستت دارم»هایت را بریزی توی وجودش. نگذار دیر شوند که این آدم‌ها عمر زیادی ندارند. خجالت نکن از

گفتن عاشقانه‌هایت که در زمانه‌ی ما محبت کمرنگ شده؛ چه رسد به روزگار شما...

۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

اگر دل یک‌جا ماند؛ می‌گندد!

نوجوان که بودم؛ زیاد غر می‌زدم. مثلن اگر کلاس‌هایم دیر و زود می‌شد یا متن‌م آن‌قدر قوی نبود که در نشریه چاپ شود؛ به مادر گله می‌کردم.

او حوصله‌ی شنیدن گله‌گی هایم را نداشت‌؛ سر را به علامت تایید تکان می‌داد اما معلوم بود ذهن‌اش جای دیگری‌ست. ولی مادربزرگ خوش‌زبانی

داشتم که با حوصله می‌شنید و برای هر کدام‌شان نظری می‌داد. از شما چه پنهان من هم از این شیرین‌زبانی و زیرکی‌اش خوشم می‌‍‌‌آمد.

شب‌های زمستان کنار بخاری می‌نشستیم و از همه‌جا و همه‌کس حرف می‌زدیم؛ اوهم انار دانه می‌کردو من به عمد شروع می‌کردم غر زدن؛

می‌خواستم نظرش را بشنوم. یک‌روز امتحان ادبیات را بد داده بودم و درس نخواندن‌م را ‌انداخته بودم گردن دبیر که سوالات‌اش سخت بود. مادربزرگ

شروع کرد سهراب خواندن. تا حالا ندیده‌بودم‌اش سهراب بخواند. وقتی تمام شد؛ گفت: «باید ادبیات را بفهمی؛ شعر و ضرب‌المثل‌ها را با عقل یاد

نگیر؛ بگذار روح‌ات لمس‌شان کند و شعر‌ها با دل‌ات بازی کنند؛ درس‌را  با همه‌ی وجودت بخوان و مصداق‌ هرکدام‌شان را در زندگی‌ات پیدا کن.

منتظر نباش کسی بیاید و همه‌چیز را حاضر و آماده به خوردت دهد؛ خودت پی‌اش را بگیر و دنبالش باش. آب که یک‌جا ماند؛ می‌گندد دختر! »

 

حالا سال‌ها از آن‌روز گذشته؛ همان‌روزی که حرف زدن‌اش با همه‌ی روزها فرق می‌کرد و کلمات از دل‌اش می‌آمد و جور دیگری بیان‌شان می‌کرد.

آن‌سال‌ها هم گذشت؛ درس‌هایم تمام شد . مادربزرگ رفت و حالا جای آن خانه‌ی قدیمی یک برج نشسته است و جای چنار‌ها ماشین پارک

کرده‌اند. اما حرفِ مادربزرگ هنوز هم برایم حجت است و حالا معتقدم اگر دل یک‌جا بماند؛ می‌گندد! من خاطره‌ها را انتخاب نمی‌کنم که کدام باشد

و کدام نباشد ؛ می‌گذارم خودشان راه‌شان را بگیرند و بروند و بنشینند یک گوشه‌ی دلم. منتظر نمی‌مانم تا کسی بیاید و محبت را روانه‌ی دلم

کند؛  اگر آمد که چه بهتر، اما اگر نیامد خودم برای دلم چای با عطر بهارنارنج دم می‌کنم ؛ برایش گل می‌خرم؛ خدا را مهمان قلبم می‌کنم؛ گاهی

پای گله‌گی هایش می‌نشینم و نازش را می‌کشم؛ گاهی هم دعوایش می‌کنم تا نگذارد هر خاطره‌ای بیاید و تا هروقت خواست بماند؛ آخر بعضی

خاطره‌ها، حرف‌ها، نگاه‌ها اگر بیش‌تر بمانند زخم می‌زنند...

او سال‌هاست رفته اما من گه‌گاهی در خیالم کنارش می‌نشینم و کمک‌اش انار دانه می‌کنم.

امروز وسط درددل کردن‌هایمان به مادربزرگ گفتم :« در زمانه‌ی ما اگر دل یک‌جا ماند؛ می‌گندد!»

۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴ ۱۳ نظر
هانیه شالباف

از روزهای تو می نویسم

مادربزگ استکان کمر باریک را جلویم گذاشت و با قوری گلِ سرخی چیزی تویش ریخت و

گفت :" بخور! برای قلب ت خوبه !"

وقتی خواست از اتاق برود بیرون , کف دست ش را روی زانو گذاشت و آهی کشید و زیر لب

انگار چیزی از خدا خواست. آنقدر آرام, که بزور صدایش سُر خورد توی گوش ام.

نگاه ام را انداختم روی بهار نارنج هایی که روی دمنوش میرقصیدند و عطرشان در اتاق میچرخید ..

درِ اتاق را که پشت سرش بست و صدای قدم هایش دور شد , چهارپایه ای چوبی زیر پای م گذاشتم

و در کمد را باز کردم.

آلبوم مادر بزرگ را از زیر انبوهی از پاکت ها و دفتر های پوسیده ی قدیمی بیرون کشیدم .

او هر وقت آن آلبوم هارا میدید, گوشه ای کز میکرد و  تا چند دقیقه میرفت در حالِ خودش ...

حتما ذهن اش پر میکشید به اوج جوانی و تجسمآن روزها !

یکی یکی ورق زدم, آنقدر آلبوم را دیده بودم که جای عکس ها را میدانستم و افراد زنده و مرده ی

قاب هارا میشناختم.در اکثر عکس ها مادربزرگ لباسِ مشکیِ کوتاهی که تا بالای زانویش بود

به تن داشت و جوراب شلواری طرح داری با موهای شنیون شده .

هروقت این عکس هارا میبیند, میگوید:

" کاش منم زمانِ شمابودم,سرِوقت حجاب گرفتین,نماز خوندین,ما کسی رو نداشتیم که بهمون بگه .

بعدش هم که فهمیدیم, فقط میتونستیم یه چارقد سفید گلدار سرمون کنیم "

این را که میگویددلم قنج میرودوهی تصدق اش میشوم...چه دلبری میکرده باگل های قرمزِ روی چادر!

 

عکس های خودش و دوستان اش را که میبینم به روزهای دختری شان فکر میکنم...

به اینکه توی این عکس هایش , متانت و وقار از سر و روی اش میبارد...

به آن قایم شدن های زیر چادر از دست پدر بزرگ...

به آن کفش های وِرنی پاشنه سه سانتی که با لباس اش ست میکرده و به موهای جمع کرده اش 

که معلوم است زوری است و خودش , سادگی را میجوید.

به روز های دخترانگی اش که با فروغ و سهراب و اخوان ثالث گره خورده بود.

به سینما رفتن ها و هنرِبهروز وثوقی که برای این دختر ها , "مرد" حساب میشد. یک مردِ جُربُزه دارِ !

به مرضیه و هایده و همه ی دختر های طاغوت ...

 

از آن طرف هم ...

به تمام خِفَت های آن زمان.که اگر مشروطه پیروز میشد, شاید دنیای دختری اش رنگی تر وزیباتر بود.

 

ولی هرچه که بود از این دنیای امروزه ی دختر ها, که پر از هوس و شلوغی های بی حد و مرز است...

بهتر بود!

آنها قانع بودند و در اوج استبداد, امید, حرف اول در زندگی شان را میزد...

و همین امید , شده بود تمامِ شور جوانی برای ساختن دنیایی زیباتر که به دخترهایشان هدیه دادند ...

 

"تلگرامِ" آنها همان کاغذ های پوسیده ی توی کمد بود که روی اش همه ی عشق شان را نثار مرد شان

میکردند و "اینستاگرام" شان آلبومی از عکس های سیاه و سفید بود که سوژه دست زیر چانه گذاشته

و به گوشه ای خیره شده. دنیای موسیقی شان هم که حرف نداشت...

خواننده هایی که صدای شان را مدیون هیچ دستگاهی(!) نبودند و با عشق میخواندند!

 

وهمه ی رنگ هاد و نُت های این دنیای دخترانه ... که اگر نبودند و نیامده بودند بی شک, روی این دنیا

گرده ای خاکستر نشسته بود و روزگار همه را خاکستری کرده بود.

 

با آرزوی بومی خوشرنگ  و خوش طرح تر , برای همه ی دختران این مرز و بوم :)

 

۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۱ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

این روزها

همیشه تهِ دلم ترسی بود .. ترس از دست دادن اش!

مثل ماهی قرمز در دستم بود و مدام حواسم را میدادم دستِ مشت کرده ام شل نشود و ماهی ام

لیز نخورد...

ولی او زبل تر از این حرف ها بود ...

انقدر ورجه وورجه میکند که میدانم آخر, خودش را رها میکند و میزند به دریا!

این ترسِ لعنتی هیچ وقت دست از سرم برنمیدارد. مدام پنجه میکشد روی سرم و همه ی آن روزهای

سخت و آسان را جلوی چشم ام به تصویر میکشد.

من هیچ وقت نتوانستم ریسک کنم. همیشه از آن دورانِ لعنتیِ بعد از او میترسم.

نمیدانم بعد اش دنیا چه ریخت و قیافه ای به خود میگیرد.

زمانِ فکر کردن به او , دمای بدن ام پایین می آید و تپش های قلب م بدجور بالا میروند!

 

این روزها نه نای کتاب خواندن داشتم و نه حوصله شنیدن موسیقی.

فقط از خانه که بیرون میرفتم , کمی از فکرش خلاص میشدم. اماچه فایده ...

شب و سکوت تلافیِ همه ی روز را در می آورد.

یک شب خیلی خسته شدم...

یاد مامان جون افتادم (مادر بزرگ مادری را مامان جون صدا میکنم) .

هفته ی پیش که بهش گفتم بعد از سفرمشهد مدام کابوس میبینم...

گفت : " اینا همش از فکر و خیالِ...سوره فلق و ناسُ با یه آیت الکرسی قبل از خواب بخون ."

خواندم. نشد...

به کتابخانه ام نگاهی انداختم و زیارتنامه آستان قدس را دیدم. از همان سرمه ای ها که توی حرم هست.

مامان دو یا سه سفر قبل از کتابفروشی باب الجواد خریده بود.

دعای توسل را خواندم و گذاشتم ش کنار. گفتم یا میشود یا نمیشود...

صبح اش که بیدار شدم هرچه سعی کردم حال م بد بشود , نشد!

خسته بودم ولی خیلی چیزها در نظرم بی ارزش شده بود...

نمیدانم کارِ آیت الکرسی بود یا سوره فلق و ناس. شاید هم توسل ام کار خودش را کرده بود.

ولی این را فهمیدم هیچ کس جز خودش درد ام را دوا نمیکند...

حتی اگر آخرین نفری باشد که میروم سراغ اش , ولی آغوش اش را باز میکند و همه ی

مهر و محبت اش را نثار ام میکند..

 

| الا بذکر الله ... تطمئن القوب ... |

 

۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۸ ۲۱ نظر
هانیه شالباف

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی ...

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

 

"علیرضا بدیع"

 

 

+ من رو بخاطر این نبودن ها ببخشید ... عادت ندارم از حالِ بد و دل گرفته م بنویسم  ...

و دلم نمیخواد این روزها رو ثبت کنم!

به احترام حالِ خوشِ شما :)

 

+ با صدای حجت اشرف زاده بشنوید.

 

۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۵ ۱۹ نظر
هانیه شالباف

اندر احوالات سه شنبه ی آخر سال!

 

به تاریخِ :سه شنبه ی آخر سال!

ساعت: زنگ دوم

درس: دفاعی

دبیر: خانم صمدیان

وضعیت هوا : آسمان سراسر ابری همراه با قطرات خنک باران روی گونه

وضعیت احساس: دلتنگی

 

کتابُ بستمُ  به زینب یه نگاه انداختم. سرشو میونِ دوتا دستاش گرفته بود و چشماشو بسته بود.

وقتی توی این حالت میدیمش , میفهمیدم چی میخواد.

 

_ زینب ؟ بریم بیرون ؟

+ چیکار کنیم ؟

_ هوا بارونیه... میچسبه همشهری داستان!

+ اینو (درس رو) چه کنیم؟

_ با من!

 

در کلاسُ بستیم. راست و چپ م رو یه نگاه انداختم. هیشکی تو راهرو نبود.

راه افتادیم سمت حیاط .

از در سالن که رفتیم بیرون یه نسیم خنکِ آروم ِ بهاری, صورتمون رو نوازش کرد ...

روی صندلیِ کنار باغچه نشستیم.قطره های بارون روی برگهای سوزنی شکل بالای سرمون مینشستُ آروم سُرمیخورد روی صورتمون.

شروع کردم خوندن... یه داستان از سروش صحت.

زینب سرشو روی پاهام گذاشته بود و به صورتم نگاه میکرد ... منم سخت مشغول خوندن .

 

تموم شد.

و ما شروع کردیم...

زینب از بابا بزرگش گفتُ من از بهترین دوستم, یعنی دوستی!

گفت که چقدر دوسش داشته,گفتم که چقدر دوسش داشتم...

گفت که چقدر واسش حرف میزده...گفتم که چقدر حرفاش کمکم کرد...

گفت که چقدر بهش امیدمیداده...گفتم چقدر بهم انرژی داد...

 

آخرش گفت که چقدر از رفتنش ناراحت شد... ولی بهش نگفتم چقد واسه رفتنش گریه کردم...

 

 

توی دنیای ما آدم هایی هستن که به زندگیمون رنگ میدن...بهش شکل میدن ... و کمک مون میکنن برای بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن.

این آدما تا وقتی هستن,نمیشه لمس شون کرد... ولی وقتی میرن توی دل همه مون میشن یه حسرت... .

نشه روزی برسه دوباره حسرت بخوریم...

بیاید نفس مونُ به نفس شون بند کنیمُ لمس شون کنیم...بشینیم پای حرفاشون ... لحن و صداشون رو ضبط کنیم تو ذهن مونُ

هر چند وقت یه بار تو خلوت خودمون گوشش بدیم...

 

بیاین بیشتر به مرگ فکر کنیم...تا بتونیم بفهمیم قدرت و ارزش این کنار هم بودن ها و این گره زدن قلب هارو ... .

 

 

+ زینب....دیدی بالاخره نوشتمش؟؟؟

 

 

۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۹ ۴ نظر
هانیه شالباف

بستنی

تابستان گرم , آنقدر جنب و جوشش زیاد است و انرژی دارد که هیچ خنکایی حریفش نمیشود!

ولی برای من بستنی در اوج تابستان , روزهای استخوان سوز زمستان را تداعی میکند :)

و البته در زمستان, یاداور روز های پر خاطره تابستان است...

69c605bcdea530fd6259728576225678

۰۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر
هانیه شالباف

تولدم مبارک :)

حالا یک سال بزرگتر از پارسال!

چهاردهمین اردیبهشت زندگی را بدرقه میکنم و به استقبال پانزدهمین بهار میروم!

چقدر لذت بخش است وقتی یک سال زندگی ات را از جلوی چشمانت گذر دهی و

به خودت بخاطر داشته هایت افتخار کنی!

و چقدر لذت بخش است کسانی روز تولدت یادت کنند که همیشه در خاطرت جای دارند!

 

خدایا...ممنون بابت این آفرینش و همه چیز! :)

 

//bayanbox.ir/view/3010753578412017727/Untitled-1.png

4 سالگی من!

۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۴۶ ۵ نظر
هانیه شالباف

زندگی بهاری...

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد،
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و
بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و
طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.
 
 
"مهدی اخوان ثالث"
 
۲۷ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۱۸ ۱ نظر
هانیه شالباف