۴ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

خدا آدم‌ها را با جان عزیزان‌شان امتحان می‌کند

چند هفته‌ای‌ست با خودم می‌گویم:«خب از شنبه کلاس خوشنویسی را از سر می‌گیرم/ متن‌های مسابقه‌ را می‌نویسم/ عکس‌ها را چاپ می‌کنم/

ایمیل نشریه را جواب می‌دهم و نتیجه جلسه را می‌فرستم و... هزارکاری که باید انجام دهم؛ اما به هیچ‌کدام نمی‌رسم. شده‌ام همان کِرمی که

خودش دور تمام بودن‌اش پیله بسته و حبس شده در قفسی خودساخته، تا شاید روزی پروانه شود یا شاید... . 

یادتان هست چند پست قبل نوشتم «خدا آدم‌ها را با آرزوهایشان امتحان می‌کند»؟ هنوز هم مومن و معتقدم به این حرف‌م.

و حالا باید بگویم:« خدا گاهی آدم‌ها را با جان عزیزان‌شان امتحان می‌کند». زدن این جمله سخت است و تصورش سخت‌تر. اما من درست درهمین

پیله مبحوس‌م! می‌خواهم بگویم آدم وقتی اسیر بازی زندگی می‌شود و به‌اجبار تحمل کند و سکوت، پیر می‌شود، می‌شکند؛ حتی اگر باز هم بخندد.

نمی‌دانم این قفس خودساخته است یا تقدیرخداست ... اما هر چه که هست من کم آورده‌ام؛کمی وقت استراحت می‌خوام؛ کمی آزادی؛ آسایش.

برای خدا که چیز زیادی نیست...هست؟! 

 

+ چلچراغ مطلبی را منتشر کرده با عنوان:«بنویسید بلاگر بخوانید اینفلوئنسر» . شاید خواندنش برای شما هم جذاب باشد :)

۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲ ۷ نظر
هانیه شالباف

کلاس درس عشق

من اگر دخترکی داشتم؛ وقتی که می‌نشست جلوی پاهایم و موهای طلایی‌اش را باز می‌کرد تا ببافم‌شان؛ همین‌طور این‌که قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم؛

به‌ش یاد می‌دادم بزرگ‌تر که شد؛ به هرکسی و هرچیزی دل‌بسته نشود؛ همه‌ی مهرش را؛ نازش را؛ همه‌ی وجودش را وقف هم‌کلاسی‌اش نکند

حتا! چه برسد آدمی غریبه و نا آشنا ... . یادش می‌دادم دل نبنند. نه که به هیچ‌کس و هیچ‌چیز؛ اما فرصت دهد، امتحان کند آدم‌ها را... به‌ش

می‌فهماندم که این آدم‌ها هر چه‌قدر هم ساده باشند و صمیمی؛ روزی می‌توانند خنجر بزنند به وجودت. توجیه‌اش می‌کردم که این کارشان هم

عجیب نیست...نبایددلیلی بخواهد و طلبکار شود. به بافت‌های آخر که می‌رسیدم به‌ش می‌گفتم وقتی آدمی آمد در زندگی‌ات که سراسر عشق بود

و پاکی؛صمیمی بود و بی‌ریا، یادت نرود «دوستت دارم»هایت را بریزی توی وجودش. نگذار دیر شوند که این آدم‌ها عمر زیادی ندارند. خجالت نکن از

گفتن عاشقانه‌هایت که در زمانه‌ی ما محبت کمرنگ شده؛ چه رسد به روزگار شما...

۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۶ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

کاش باران بشوید و ببرد مصیبت این روزها را...

خبر انفجار حله برایم وحشتناک بود؛ اما وحشتناک‌تر از آن، شهادت بعضی از آشناهایمان بود... . درست در زمانی که می‌خواستم خستگی‌های این 

مدت را تحویل تعطیلات دهم و کمی آسوده شوم؛ اهواز سیاه‌پوش شد و خبر، تن و جانم را لرزاند و همه‌چیز را به کامم تلخ کرد. 

ماه‌صفر همین‌طور است؛ محرم هم همین‌طور.اما صفر بیشتر. پر است از نحسی. از تلخی. انگار که خدا بخواهد همه‌ی مصیبت‌های سال شصت

هجری را زنده کند. 

 

از دیروز که ربیع شروع شد؛ دارد باران می‌بارد... هی به آسمان نگاه می‌کنم و می‌گویم:«خدایا! می‌شود تمام شود حال بد این روزها...؟»

 

+ پیکر هر چهار نفر (که از دوستان ما بودن) مفقودالاثر شده، فقط دعا کنید برای صبر خانواده‌هاشون...

۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۸:۲۳ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

اگر دل یک‌جا ماند؛ می‌گندد!

نوجوان که بودم؛ زیاد غر می‌زدم. مثلن اگر کلاس‌هایم دیر و زود می‌شد یا متن‌م آن‌قدر قوی نبود که در نشریه چاپ شود؛ به مادر گله می‌کردم.

او حوصله‌ی شنیدن گله‌گی هایم را نداشت‌؛ سر را به علامت تایید تکان می‌داد اما معلوم بود ذهن‌اش جای دیگری‌ست. ولی مادربزرگ خوش‌زبانی

داشتم که با حوصله می‌شنید و برای هر کدام‌شان نظری می‌داد. از شما چه پنهان من هم از این شیرین‌زبانی و زیرکی‌اش خوشم می‌‍‌‌آمد.

شب‌های زمستان کنار بخاری می‌نشستیم و از همه‌جا و همه‌کس حرف می‌زدیم؛ اوهم انار دانه می‌کردو من به عمد شروع می‌کردم غر زدن؛

می‌خواستم نظرش را بشنوم. یک‌روز امتحان ادبیات را بد داده بودم و درس نخواندن‌م را ‌انداخته بودم گردن دبیر که سوالات‌اش سخت بود. مادربزرگ

شروع کرد سهراب خواندن. تا حالا ندیده‌بودم‌اش سهراب بخواند. وقتی تمام شد؛ گفت: «باید ادبیات را بفهمی؛ شعر و ضرب‌المثل‌ها را با عقل یاد

نگیر؛ بگذار روح‌ات لمس‌شان کند و شعر‌ها با دل‌ات بازی کنند؛ درس‌را  با همه‌ی وجودت بخوان و مصداق‌ هرکدام‌شان را در زندگی‌ات پیدا کن.

منتظر نباش کسی بیاید و همه‌چیز را حاضر و آماده به خوردت دهد؛ خودت پی‌اش را بگیر و دنبالش باش. آب که یک‌جا ماند؛ می‌گندد دختر! »

 

حالا سال‌ها از آن‌روز گذشته؛ همان‌روزی که حرف زدن‌اش با همه‌ی روزها فرق می‌کرد و کلمات از دل‌اش می‌آمد و جور دیگری بیان‌شان می‌کرد.

آن‌سال‌ها هم گذشت؛ درس‌هایم تمام شد . مادربزرگ رفت و حالا جای آن خانه‌ی قدیمی یک برج نشسته است و جای چنار‌ها ماشین پارک

کرده‌اند. اما حرفِ مادربزرگ هنوز هم برایم حجت است و حالا معتقدم اگر دل یک‌جا بماند؛ می‌گندد! من خاطره‌ها را انتخاب نمی‌کنم که کدام باشد

و کدام نباشد ؛ می‌گذارم خودشان راه‌شان را بگیرند و بروند و بنشینند یک گوشه‌ی دلم. منتظر نمی‌مانم تا کسی بیاید و محبت را روانه‌ی دلم

کند؛  اگر آمد که چه بهتر، اما اگر نیامد خودم برای دلم چای با عطر بهارنارنج دم می‌کنم ؛ برایش گل می‌خرم؛ خدا را مهمان قلبم می‌کنم؛ گاهی

پای گله‌گی هایش می‌نشینم و نازش را می‌کشم؛ گاهی هم دعوایش می‌کنم تا نگذارد هر خاطره‌ای بیاید و تا هروقت خواست بماند؛ آخر بعضی

خاطره‌ها، حرف‌ها، نگاه‌ها اگر بیش‌تر بمانند زخم می‌زنند...

او سال‌هاست رفته اما من گه‌گاهی در خیالم کنارش می‌نشینم و کمک‌اش انار دانه می‌کنم.

امروز وسط درددل کردن‌هایمان به مادربزرگ گفتم :« در زمانه‌ی ما اگر دل یک‌جا ماند؛ می‌گندد!»

۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴ ۱۳ نظر
هانیه شالباف