۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

آی اَم بی حوصله!

  روزهای آخر سال کاملاماراتُن طور میدَوَن!

دستِ منم که انگار گره خورده توی دست اینا... نمیفهمم چجوری روزم شب میشه و خواب و خیال شبانه رو

زنگ ساعتِ ساعت شیش , تموم میکنه... .

   پلک هام سنگین شده و صدام بی جون ... و در نهایت خسته تر از تمام این توصیف ها!

 

   + جزوه های عکاسی رو زیر رو میکنم...امروز فهمیدم عکاسی از شلمچه به هیچ تکنیک و اصولی پایبند نیست.

تکنیکش شاید اینه که باید عکسهات بوی شهدا رو بدن...یا طعم تلخیِ انتظار و شوریِ اشک مادر شهید روبدن...

 

   + هنوز نمیفهمم دارم کجامیرم... این ره که میرویم به ...

۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۱
هانیه شالباف

بینی م گرفته

آهای!

بوی عید

خودتو لوس نکن

مث بچه ی " بو "بیا!

 

+ بینی م گرفته یا بوی عید واقعنی نمیاد؟!

۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۲۳
هانیه شالباف

حسِ حرف زدنم نمیاد!

کم پیش میاد پام به اینجا باز بشه و حسِ حرف زدنم نیاد!

اصن نمیدونم این وبلاگا چی دارن که اینطور ادم رو به حرف زدن وادار میکنن!

هرچند که الان اونقدر کله هامون توی گوشیمونه و پروفایل تلگرام و تعداد لایک های اینستا دغدغه شده برامون که

حس و حالِ خوبِ دستنوشته های وبلاگی رو فراموش کردیم... .

بداهه هایی که رنگ وبوی صداقت دارن و خاطراتی رو حک میکنن که بی شک خوندن شون حال آدمو خوب میکنه... .

ولی اینستای گرام پراز پُز دادن های بیخود شده...

یا کل زندگی روتوی پیج مون ثبت میکنیم ... یا ادعای فُوتوگِرافِر بودن میکنیم...یا شاعرِ سبک نیمایی شدیم!

اصلا یه آدم دیگه شدیم... یکرنگی مون شده چند رنگ...

یه نقاب زدیم و جلوی همدیگه جبهه میگیریم... .

یا بچه شدیم و منتظر بهانه برای قهر کردنیم... !

 

امیدوارم همه مون یه جنس و یه رنگ بشیم....

 

 

+ دیدید گفتم حتی اگه آدم حس حرف زدن نداشته باشه , ولی قدرت وبلاگ اونو به حرف وادار میکنه ؟ =)

۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۶ ۶ نظر
هانیه شالباف