۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

طهرون

ارادت :)

از من به شما وصیت:

22بهمن تون رو توی تهران به سر کنین :)

بسی باحال و پرانرژی هستن!

 

۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۴ ۴ نظر
هانیه شالباف

میرقصد زندگی

هر وقت حالتون خوب بود, هی به ساعت نگاه کنید تا دیر بگذره!

+ میرقصد زندگی... در جامِ چشمِ تو!

 

۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۵۲
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی 4

کله ی سحر...مدرسه ... حسرت 5 دقیقه خوابِ بیشتر ... و کسالتِ همیشگیِ شنبه !

 

از خواب پاشدم.دیرم شده بود.یعنـــی قرار بود اون روز زودتر برسم!

خیلیم سعی کردم با جادو های روانشناسی و قانون جذب شنبه رو دلپذیر کنم, ولی انگار خدا اینو رو پیشونی من نوشته .

 

پالتو و چادرمو از رو چوب لباسی کشیدم پایین و کیفمو برداشتم...(بماند چقد لباس از اون بالا ریخت زمین)

بعد از رد کردن غُرولُند های مامان بخاطر صُبونه نخوردن , با بی حوصلگی زدم بیرون.

هوا کاملا جوانمردانه سرد بود.

سَرِ ایستگاه اتوبوس که رسیدم , فهمیدم همون چیزی که بخاطرش قرار بود زود برم مدرسه , جامونده خونه ...!

... و همونجا بود که به نحسیِ شنبه شهادت دادم.

 

ولی دیدنِ اتوبوس نقره ای رنگ یه لبخندِ...همچی بگی نگی تَهِ دلی  روی صورتِ یخ زده م حک کرد.

وقتی میرم تو اتوبوس و مطمئن میشم رادیو روی موج 88 تنظیم شده , لبخندم تَهِ دلی تر میشه!

میشینم و سعی میکنم به هیچ صدایی جز صدای قلبمر و غلطبر گوش نکنم.

نمیشـــــه که!... این زنا اول صُبی انقد از این فکِ بیچاره کار میکشن که بعید میدونم تا آخر روز دَووم بیارن!

از آیتم گزینه های روی میز که چیزی نفهمیدم... ولی داد و هوار های اسماعیل پور اونقدر بلنده که نیاز به تمرکز نداره!

تیکه انداختانشم که حُکمِ پیاز داغِ آش رشته رو داره !

با یکی از همین کنایه ها یه قهقهه ی ریز زدم  ...

کناریم تا صدامو شنید با آرنج کوبید تو پهلوم و با حالت حق به جانب طور گفت :

_خوش خنده!

چییییش! این گوینده هه هم چه حــالی داره اول صُبی...جیــــغ...داد...هوار.

اونم واسه کی؟؟؟

واسه بدبخت های مثه من و تو که اول صُب به لطف و مرحمت آموزش و پرورش باید راهیِ مدرسه شیم!

یکی نیس به این دسته از آدما  بگه برین زندگیتونو کنین .خوش باشین بابا...

 

بش گفتم :

_ نگو اینجوری... بالاخره باید به یه بهانه ای یه لبخند این نحسیِ اول صُبِ شنبه رو نابود کنه.

جوری نگاهم کرد که اگه بهم بد و بیراه میگفت راضی تر بودم!

منم رومو برگردوندم ... چشمم به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس و گوشم با رادیو...

 

به آیتم پیامکا رسید.

یهو اتوبوس شلوغ شد! همه یه حالتِ اعتراض توام با مزاح به خودشون گرفته بودن!

کناریم _ همونکه خیلی داغون بود _ صداش از همه  بلند تر بود...

دوشیزگان و شاهزادگانِ معترض به صحبت گوینده که به دفاع از جاری ها و باجناق هات نطق فرموده بودند ,

اتوبوس رو روی سر مبارک شون گذاشته بودن  و با توجه به سو خلق شون در روابط فامیلی حرف گوینده رو تکذیب میکردن!

حالا روح اون بنده خداهم از هیچی خبر نداشت !...

 

اونقدر بحث خانوما پا گرفت که آقایون وداداشا رو هم درگیر این مذاکرات 22+20* کردن!

غش غش میخندیدم! هم به حرفای گوینده ... هم به عکس العمل این جماعتِ پر تجربه که حتی روابط شون

با جاری ها و با جناق هاشون هم پراز خاطره و درس عبرتِ! :))

اگر جویای احوال این بغلیِ منم باشید که باید بگم همچین باقیِ صحبت های گوینده رو به جهت سوتی گرفتن

با زیرکی گوش میداد که انگار ناظر صداوسیماست!

جوری محوِ برنامه شده بود که وقتی میخواستم پیاده بشم اصلا صدای منو نمیشنید تا بلند شه و به من راه بده... 

و مجبور شدم کمی از زور بازوم برای بلند کردن والا حضرت استفاده کنم!البته آسیب جدی بِش نرسیدا...

 

و اونجا بود که فهمیدم میشه توی اوج ناراحتی ها و دغدغه ها با بهانه های کوچیک از تَهِ دل خندید! حتی اگه صُبِ شنبه باشه!

 

 

   پ.ن1: منظور از 20+22 تعداد صندلیهای اتوبوس هست!

 که طبق شمارش این حقیر خانمها 22 صندلی و اقایون 20 صندلی در اختیار دارن !

 

 

۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۳ ۶ نظر
هانیه شالباف

حسِ لمسِ دستِ خدا

صداش میزدم,کمک میخواستم,ولی انگار نه انگار... .

دلم میلرزید ... نکنه نشه...نکنه دوباره ثانیه ها و ساعتهای روزهای قبل تکرار شه...

نکنه طاقت من طاق بشه و ...

 

از ته دل ازش خواستم...در حالی که صدامو خفه کرده بودم , داد میزدم...

مگه نه ارحمن الراحمینِ ... مگه نه منتظرِ تا دستایی رو که رو به آسمونن بگیره؟!

 

شد...

همون چیزی که میخواستم شد.

واین یعنی حسِ لمسِ دستِ خدا ... .

 

۱۵ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۶ ۵ نظر
هانیه شالباف

من هیچ وقت نوجوون نبودم!

بعد از مدت هاتوی یه جمع حاضر میشم .

با جملات "ماشالا خانمی شدی" و "چه بزرگ شدی" و " خیلی کوچیک بودی که دیدمت"

مواجه میشم... و یا گاهی پس و پیشِ اسمم یه "خانوم" جا میگره...

قبلا فکر میکردم اینا یه نوع تعارفِ...تعارفات مسخره!

ولی چند وقت پیش با جمله ی یه نفر که گفت " چه یهو بزرگ شدی" یکه خوردم...

وقتی به سالهایی که  گذشت  نگاه کردم, دیدم راست میگه..."یهو بزرگ شدم! "

یه زمانی یه کودک شر و شیطون ... حالاشاید کمی عاقل تر... .

 

حالا طبعیتاً دغدغه ها رنگ و طعم دیگه ای گرفتن...گاهی سیاه وتلخ...گاهی سفید و شیرین...گاهی قرمز وترش ...

و گاهی بی مزه و خاکستری!...

 

لذت بردن از تمومِ لحظه ها و ثانیه ها, رفتن توی بحرِ اتفاقات بد و ازشون لذت بردن! , جرئت ریسک های بزرگ...

شاید لیست خیلی مختصری باشه...

ولی غرق شدن توی داستان زندگی , گاهی آدم رو به فریاد وادار میکنه!

+الا به ذکـرالله ... تطمئن القــلوب...

 

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۴۴ ۲ نظر
هانیه شالباف

عجب صبــــری خــــدا دارد ...

   عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    همان یک لحظه ی اول ،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،

    زمین و آسمان را

    واژگون ، مستانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

     تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم  .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

     اگر من جای او بودم .

    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

     در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم ،

    یک نفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد ! 

    عجب صبری خدا دارد !

 

240b6fa9c5e7d475aac765c2f9ea4aa7

 

+میشه یه ذره از این صَبرم ما داشته باشیم عایا ؟! ...

 

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۵ ۲ نظر
هانیه شالباف

از اینجا تا اونجا!

از حذف اون... تا تولد این!

از رفتن به موسسه...تا تنفر من!

از سفر تهران...تا تولد یه ایده!

از جنگ تا ...

از تو ... تا من!

 

+ خدا بخیر کنه...

 

 

۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۵۴ ۰ نظر
هانیه شالباف