۳ مطلب با موضوع «قفسه‌های چوبی وب» ثبت شده است

آرزوی تو ، موسفید می‌کند؟

موی سفید که ترس ندارد؛ از آرزویی بترس که مو سفید کند ...

 

  ـ   دوکوچه بالاتر | مریم سمیع‌زادگان

۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۱۵ نظر
هانیه شالباف

ثروت کاغذی

برای همه‌ی ما قطعا کتاب‌خونه یکی از دارایی‌ها و سرمایه‌های اصلی زندگی‌مون هست. من که فکر می‌کنم کتاب‌خونه، همین

قفسه‌های چوبی و فلزی ساکت، قلب اتاق محسوب می‌شن ، اگه نباشن، یه اتاق که هیچی , یه عمارت بی‌جون می‌مونه...

پاموک عزیز یه پیشنهاد جالب مطرح کرد و اون ؛ عکس گرفتن از کتاب‌خونه‌ها بود. عنوان هم شد؛ ثروت کاغذی :)

 

این یه گوشه از اتاقِ منه که زندگی‌ام به این‌جا گره خورده :)) تخت‌م زیر پنجره‌ست تا پاییز و زمستون صدای بارون رو حتی توی

خواب هم بشنوم و سوز سرما قلقلک‌ام بده! کتاب‌خونه هم که باید کنار تخت باشه دیگه!

کتاب‌هایی که توی این قفسه‌ها جا دادم _ به جز کتاب‌های مرجع _ کتاب‌هایی هستن که توی یک و سال و نیم, دوسال اخیر

خوندم و بقیه‌ رو یا بخشیدم یا جزو کتاب‌های خواهر و برادرگرامی شدن! بقیه‌هم که امانت پیش دوستانم هستن.

پ

 

طبقه‌ی اول کتاب‌هایی هستن که به کتاب‌خونه‌ی من قد و قیمت دادن و حساب‌شون از بقیه جداست!

http://bayanbox.ir/view/2438570531917069625/DSC-0110.jpg

 

کتاب‌هارو بر اساس رنگ چیدم . این‌جا همشهری داستان خیلی خودنمایی می‌کنه چون واقعا دوستش دارم و دنبالش می‌کنم!

http://bayanbox.ir/view/3120732075806793105/DSC-0111.jpg

 

http://bayanbox.ir/view/7848661460288827024/DSC-0112.jpg

 

http://bayanbox.ir/view/8352202447248764531/DSC-0113.jpg

طبقات پایین هم جای کتاب‌هایی هستن که بعدا اضافه می‌شن :)

 

تا قبل از دو سه سال قبل از کتاب و کتاب‌خوندن متنفر بودم! کتاب زیاد خونده بودم، اما یا از روی اجبار بود یا خیلی کتاب

خاص و خوبی بود و دلبری می‌کرد! اما یه روز نشستم و با خودم صلاح و مشورت کردم، دیدم این‌طوری نمیشه...

زندگی من تهی شده، و جای کتاب توش خالیه . و این طور شد که الان یک دیوانه و مجنون کتاب هستم :)

البته کتابِ خوب!

 

+آخرین کتابی که خوندم  بامداد خمار بود که خوشم نیومد و از صفحه‌‌ی 70 اونورتر نورفتم!

الان به‌طور هم‌زمان دارم دوکوچه بالاتر و باباگوریو رو می‌خونم! از فردا فتح خون هم بهشون اضافه می‌شه...

 

 

۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۸ ۲۲ نظر
هانیه شالباف

رفیقِ گرمابه و گلستان

اصلا بگذار قصه ام را اینطور روایت کنم

 نه کسی مادر صدایم زده , نه برای زن و فرزندم تکیه گاهم  , و نه اصلا ازدواج کرده ام که بفهمم طلاق یعنی چه !

ولی ...

میفهمم دختری با دامن گل دارِ صورتی و بلوز سفید گیپور, وقتی دورَت حلقه میزندو با آن صدای ظریف یچه گانه اش

شعر میخواند و ناز میکند و مادر صدایت میکند, چگونه دلت غنج میرود و ضعف میکنی...

وقتی یک زن صحبت های همسرش را میشنود حالت چهره اش به من میگوید این شنیدن از جان و دل است یا سر واکردن...

 میفهمم دخترکم وقتی دلش به بودن م  گرم است یعنی چه

و میفهمم دلتنگی بعد از طلاق چه طعمِ تلخِ نحسی دارد!

 

کلمات یک مشت خط سیاه و نقاط بی ریخت اند که کنار هم مینشینند و میشوند یک حرف.یک درددل . یک اعتراض. یا هرچی.

ولی این کلمات آنقدر سحر و جادوشان قوی است که میتوانند تو را مهره یک زندگی دیگر کنند و هی جابه جایت کنند و

قوی تَرَ ت کنند.

آماده ات کنند تا بجنگی , گاهی ببازی و  به بردن هایت مغرور نشوی.

همه ی این ها معجزه ی کلماتی است که کنارهم مینشینند و میشوند صفحاتی که شامل زندگی آدم هاست.

اسم ش را گذاشته اند کتاب.

دیگر خودت میدانی جای چه کسی میخواهی زندگی کنی.

من جای آدم های زیادی زیستم. بماند که هیچ کدام قصه ی زندگی خودم نشد, ولی آن قدر

بزرگ شدم که میتوانم جای خیلی ها فکر کنم, تصمیم بگیرم و انتخاب کنم.

 

+ کتاب خواندن یعنی چند بار زندگی کردن و تجربه ی چند زندگی متفاوت!

 

 

۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۳ ۹ نظر
هانیه شالباف