به بهانه‌‌ای؛ حتی آتش پلاسکو

پدربزرگ پدری‌ام، به غایت مهربان و حامی بود؛ اما خدابیامرز محبتش را در کلمات نشان نمی‌داد؛ نمی‌دانم از سر نابلدی بود یا غرور؛ هرچه که بود من فقط یک‌بار «عزیزم» را از زبانش شنیدم، آن هم خطاب به برادر دوساله‌ام. عادت داشت بهانه‌ای برای شروع گفت و گو پیدا کند؛ عذری که به لحن محکم و پرابهتش بیاید.

ما نوه‌ها، هربار که می‌دیدمش، این جمله را می‌شنیدیم:«هانیه ... خیلی لاغر شدیا» بهانه‌اش همیشه همین بود؛ فقط آن اسم اول جمله تغییر می‌کرد! 

دفعات اول با خنده می‌گفتم:«نه آقاجون! چاق هم شدم.» اما انگار او کاری به جواب من نداشت و از دفعات بعد، وقتی جمله‌ی همیشگی‌اش را می‌گفت، شروع می‌کردم به تعریف کردن از روزها.  از کارها و درس‌هایم می‌پرسید و خوب و دقیق به جواب‌هایم گوش می‌داد. آخرین مکالمه‌ی طولانی و دونفره‌مان هم مربوط به پلاسکو بود؛ باهم چشم دوخته بودیم به شبکه خبر. من سوال می‌کردم و آقاجون تعریف می‌کرد که قبل از انقلاب، وقتی برای خرید اجناس مغازه‌اش به تهران می‌رفت، زمانش را تنظیم می‌کرد که وقت ناهار برسد پلاسکو؛ هم برای خرید و هم برای کبابی‌‌ای که در یکی از طبقات بالا بود.

دو ماه بعد از این مکالمه‌مان، رفت پیش پسران شهیدش. اما یک چیز را یادم داد: بهانه‌ها، زیباترند. این‌که او بگردد دنبال دستاویزی تا صدایت را بشنود  و حرف‌هایتان از بی‌ربط‌ترین کلمات، برسند به آن چیزهایی که باید گفته شود و جمله‌هایی که می‌خواهید بشنوید، اوجِ شرم و دوست‌داشتن است. اگر این عذرها، نبودند، چند «دوستت دارم» زیر خروارها خاک، در دل آدمی، دفن می‌شد و چند آغوش، می‌خشکید؟ می‌بینی؟ ما به همین بهانه‌ها زنده‌ایم؛ به معجزه‌ی کلمات. ما هرچه‌قدر هم که حرف‌زدن را بلد نباشیم یا نخواهیم‌اش، بالاخره یک‌جایی به دام می‌افتیم و باید حرف بزنیم، که زنده بمانیم. 

[آقاجون و برادرم | به گمانم آخرین شب یلدایی‌ست که کنارمان بود.]

  • هانیه

و ما ادراک بقیع

این یادداشت را مدتی پیش، برای سالگرد تخریب بقیع نوشته‌بودم. بنابه‌دلایلی نشد این‌جا منتشرش کنم؛ ماند برای امروز تا به بهانه‌ی شهادت امام صادق (ع) که ما، با افتخار زیر سایه‌ی اوییم و او زیر آفتاب خورشید مدینه، منتشر شود. 

 

بابا به همراه باقی مردها رفته‌بودند آن‌سوی نرده‌های بقیع و ما پشت‌ نرده‌ها ایستاده‌بودیم. مامان، به دور از چشم شرطه‌ها اشک می‌ریخت و دعا می‌خواند. من، دخترک پنج‌ساله‌ی بلبل‌زبانی بودم که همیشه و همه‌جا زبانم به شوخی و خنده باز بود؛ اما بعد از پانزده‌سال، خوب یادم مانده که در بقیع، که و ما ادراک بقیع، گیج و متحیر ایستاده‌بودم و زل زده‌بودم به آن قلمبه‌های گلی، که از زمین بیرون زده‌بود.

غمِ فضایش، مثل پهنای خاکی‌رنگ صحرای کربلا بود؛ مثل آن‌وقتی که گَردِ خاک‌های آن صحرا، آسمان را هم تار کرده‌‌بود؛ پیکرهای ارباً اربا یک گوشه‌ی زمین افتاده‌بود؛ صدایی نبود؛ مگر این‌که گوش تیز می‌کردی تا صدای گریه‌ی آرام زن‌های عاشورا را بشنوی. 

خلاصه‌اش کنم؛ چه خاک کربلا باشد و صدای ناله‌ی خواهری؛ چه بقیع باشد و گریه‌های پنهانی شیعیانش. اصلاً سرنوشت این خانواده غم است و غربت و گم‌شدن. حالا می‌خواهد گم‌شدن مزار مادری باشد یا بدن چاک‌چاک برادری. 


بگذریم. وسط همین حیرت کودکانه‌ام، خانمی، درحالی که چشمانش سرخ بود و خیسِ اشک، با لبخندی صمیمی، پلاستیکی را جلویم گرفت و تعارف کرد؛ از این شیرینی‌های استوانه‌ای شکلی که در مشهد فراوان است؛ لایه‌ی رویی‌اش آبنباتی‌ و رنگش راه‌راه سفید و قهوه‌ای است. لذت طعم آن شیرینی، هنوز زیر زبانم است؛ حالا چرا فقط «آن» شیرینی؟ در سفرهای بعدی‌مان به مشهد، تا همین چندسال پیش، مامان به یاد آن روز، از آن‌ها می‌خرید. 
راستش را بخواهی از همان اول طعمش خوب نبود؛ اما پشت آن نرده‌ها، عجیب شیرینی‌اش چسبیده‌بود به جانم. شاید این یک‌ذره قند، آن روز از کرامت امام حسن(ع) بود و  شاید هم از مهر مادری حضرت زهرا(س) که نمی‌خواستند کودکی، آن‌جا طعمِ غم بچشد. تو می‌گویی کم بود؟ من می گویم زیاد هم بود. برای دخترک پنج‌ساله، چه چیزی بهتر از شیرین‌کردن کام‌اش در آن عصر مرداد و حزن سنگین؟ که  هنوز بعد از پانزده‌سال، زبانم را قلقلک می‌دهد. 

حرف از بقیعی که در پنج‌سالگی دیدم، زیاد است. اگر یک‌بار دیگر توفیق رفتن به حج را داشته باشم، تنها دلیل‌ رفتنم بقیع است. و ما ادراک بقیع.

تخریب بارگاه ائمه بقیع غصه نخور کبوتر ، دوباره پر می گیری ای ...

  • هانیه

پای درس وبلاگ!

خوندن نظرات و عقاید آدما، زاویه‌ی نگاه‌شون و تحلیل بستری که توی اون تربیت‌شدن و شخصیت‌شون شکل گرفته، همیشه برام جذاب بوده. انتخاب رشته‌م هم در کنار علت‌های زیاد، موثر از این علاقه بوده بی‌شک. به هرحال این مدت که وقتم آزادتره، تصمیم گرفتم  بیشتر وبلاگ بخونم؛ چون فکر می‌کنم هیچ‌جایی جز وبلاگ، آدم‌ها انقدر جسور و صریح و نترس نیستن؛ بی ترس از قضاوت، خودشون رو می‌نویسن و این برای من به‌شدت جذابه. البته به شرطی که روزمره‌نویسیِ صرف نکنن و حرف‌شون، یا ارزش ادبی داشته باشه، یا محتوایی که خوندش، مفید باشه.

یه لطفی به من می‌کنید؟ وبلاگ‌هایی که فکر می‌کنید ویژگی‌های بالارو دارن، به من معرفی کنید. صفحه‌ی اینستاگرام هم بود اشکالی نداره؛ ولی سعی کنید نباشه :))

 ایشالا که توی شادی‌هاتون جبران کنم :)

  • هانیه

19 اردی‌بهشت و 19 سال زندگی ناقابل

  • روز تولدم برای من روز مهمی‌ست. تبریک‌های آدم‌ها و کلماتی که به زبان می‌آورند، قدر و قیمت زیادی دارد؛ حتی سکوت و بی‌تفاوتی عده‌ای دیگر هم. انگار که تکلیفم مشخص می‌شود؛ انگار که می‌فهمم عده‌ای را باید بیشتر دوست داشته باشم و عده‌ای را کمتر. اتفاق دوست‌داشتنی‌تر این است که می‌فهمم من گوشه‌ی قلب کدام آدم‌ها خانه دارم؟ تو بگو گوشه‌ای کوچک و مختصر؛ اما مهم این است که این نوزده‌سال، بیهوده نبوده و رفاقت‌هایی ساخته که آدم‌هایش، زندگی‌ام را امن‌تر می‌کند. 

 

  • همیشه دوست دارم ایام تولدم کش‌دار باشد؛ تمام نشود و من مثلا یک هفته، ده روزی سرگرم محبت عزیزترین‌هایم باشم. بله! من صداقت آدم‌ها را وقت تبریک‌گفتن‌شان، آرزوهای‌خوب‌کردن‌شان و یادآوری‌بودن‌شان دوست دارم و آن‌ها، به همین دلیل می‌شوند «عزیزترین‌ها.» امسال انگار چنین سالی‌ست. اولین تبریک تولدم را چهاردهم گرفتم؛ اولین کادو را مامان از اهواز سفارش داده که از شیراز بفرستند تهران و امروز که هفدهم بود، رسید. عصر هم با رفیقم ویدئوکال کردم و برنامه‌اش را چیدیم که برگشتم اهواز، همدیگر را ببینیم.

 

  • تو را نمی‌دانم. ولی من به همین خوشی‌ها زنده‌ام. به همین آرزوهای خوب‌کردن‌ها، خداروشکرگفتن‌های‌شان برای رفاقت‌مان و دیدن مهربانی بی ریای دوستانم. به پریشانی امروزم که با بغض، دیوان حافظ را باز کردم و گفت:«روز هجران و شب فرقت یار آخر شد/زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد» به بارانی که حالا دارد می‌بارد و قطرات‌اش از پنجره می‌آید داخل و  می‌خورد روی صورتم؛ به رعد و برقی که شهر را روشن می‌کند و صدایش، مردم را بیدار. این دلخوشی‌های کوچک من. قسم به این‌ها. 

 

  • هانیه

ما مرده‌ایم؛ از بس که جان نداریم.

صبح جمعه‌ست؛ برای امروز صبح، ساعت 9 بلیت داشتم که بیام اهواز؛ ولی الان سه هفته‌ست که تبعید شدم این‌جا! مامان داره ته‌چین مرغ درست می‌کنه به‌خاطر من؛ و بابا به‌خاطر غرهام که می‌گفتم :«آب شوره» داره فیلترهای دستگاه تصفیه رو عوض می‌کنه. هوای اهواز بهاری و سبکه. همون هوای خوش دم عید. همون خنکای لطیف و مهربون. ولی من؟ من سخت، زمستونم. 

 پست قبلی رو نگاه می‌کنم که 14 دی گذاشته بودم؛ فکر می‌کردم این اوج غم و مصیبته؛ که بود؛ ولی بعدش داستان هواپیمای اوکراین و از دست دادن دوتا از عزیزان‌مون ثابت کرد همیشه دنیا اتفاقای وحشتناک توی مشتش داره؛ به تو رحم نمی‌کنه؛ فقط مشتش رو می‌زنه توی صورتت. 

انقدر خسته بودم و هستم که نای نوشتن نداشتم. الان هم ندارم؛ ولی چراغ این‌جا، دوست ندارم خاموش بشه. من هنوز دلم می‌خواد حرف بزنم؛ دلم می‌خواد از کلمات کمک بگیرم و بشینم روبه‌روی کسی و اشک بریزم تا بلکه سبک بشم... ولی نه آدمش هست و نه من اهل اشک‌ریختن جلوی کسی‌ام. 

Quiet morning, hot tea, yummy food, writing. Peace. Space. Ritual. (alex grazioli)

  • هانیه

ارباً اربا؛ یک روز برای برادر زینب؛ یک روز برای پسرش

می‌آیم خودم را تسکین بدم با این حرف‌ها که:«سردار، شبیه به خودش را تربیت کرده»یا «ما شبیه سردار کم نداریم.» تا آرام می‌شوم، یکی می‌پرد وسط که:«دهه‌ی شصت که هر روز یک ترور داشتیم.» مات و مبهوت می‌مانم. چرا ماتم می‌برد؟ چون بارها از خودم پرسیده‌ام:«اگر رجایی/بهشتی/مطهری/باهنر یا از آن‌طرف چمران و متوسلیان و همت بودند، اوضاع بهتر نبود؟» چون بارها از ته دل صدای‌شان کردم که چاره کنند درد ما را.

می‌دانی؟ نبود بعضی‌ها مثل تکه‌ی وسط پازل است؛ اگر نباشند، کار ناتمام است. نبود بعضی‌ها هم شبیه به تکه‌ی گوشه‌ی پازل است؛ اگر نباشند هم می‌شود یک جوری سر و ته قضیه را جمع کرد. حاج قاسم، تکه‌ی مرکزی بود. نیست و تا ابد جای‌اش خالی‌ست. نیست و هرچه روی تکه‌های دیگر مانور بدهیم، جای او پر نمی‌شود. نیست و نبودنش ترسناک است. نیست و ما بی‌پناهیم. 

سردار! شما که رفتی در آغوش ارباب؛ «آغوش بی پناه ما، تو بگو چه‌ می‌شود؟»

Image result for حسن روحالامین سردار سلیمانی

[طرحی از حسن روح‌الامین]

  • هانیه

می‌آیم، می‌نشینم که امان‌الله هم هستی ...

از «طلبیدن» چی می‌دونی؟ قبل‌تر، این‌جا نوشته بودم درباره‌ش. 

دو، سه هفته پیش نمی‌دونم چی شده بود و چی می‌خواستم؛ فقط یادمه سر سجاده‌ی نماز گریه می‌کردم و شبیه دختربچه‌ای که نیمه‌شب توی جنگل گم باشه و راه‌نابلد، فقط دور خودم می‌چرخیدم و حیرون، دنبال چاره بودم. چشمم افتاد به قاب روی دیوار. طرحش، یکی از کاشی‌کاری‌های ایوان  روبه‌رویی گنبد حرم امام رضا(ع) هست. وسطش «یا علی بن موسی‌الرضا» نوشته و اطرافش پر از گل‌های اسلیمی. انگار که تیکه‌ای از حرم توی خونه باشه. نگاه‌ش کردم و دلم خواست این منِ تکه‌تکه اون‌جا باشم. می‌شد؟ نه. نه شرایط مالی‌ش بود و نه کسی که باهاش برم. ولی رو کردم به قاب و گفتم:«من شک ندارم که دعوتم می‌کنید، مثل هر دو سفر تابستون؛ مثل سفر پاییز دوسال قبل که من خواستم و شما طلبیدید. الان نمی‌خوام بیام برای شکوه و شکایت که اتفاقاً بیشتر از هرزمان دیگه‌ای برای خود خود شما میام»  

من فردا راهی مشهدم و هنوز توی بهت و حیرت. حلال بفرمایید و دعام کنید؛ منم به یادتونم :)

+ تیتر، از غزلی هست سروده‌ی جواد شیخ‌الاسلامی که از بیت:« می‌آیم می‌نشینم هی امین‌الله می‌خوانم/ می‌آیم می‌نشینم که امان‌الله هم هستی» برداشتم. 

 

  • هانیه

من و گنجشکای خونه دیدنت عادت‌مونه!

من اشتباه کردم. اشتباه کردم که امروز خانه را جارو کشیدم؛ آشپزخانه را تمیز کردم؛ ناهار پختم؛ آن مقاله‌ی کوفتی را بالاخره کامل خواندم؛ پادکست گوش دادم و حالا بی تو، نشسته‌ام یک گوشه و قهوه می‌خورم. خانه‌ای که تو در آن نباشی، گیرم که برای من تمیز باشد و بوی عود، خوش‌بویش کند؛ وقتی نفس تو در آن نباشد، چه فایده؟ مقاله‌ای که برای تو تعریف نکنم و اول تا آخرش را نقد نکنی، به درد کدام علم می‌خورد؟ بی تو غذا خوردم و سریال دیدم؛ همه‌‌ی موادش به اندازه و قاعده بود؛ ولی خوش‌مزه نبود؛ با سریال خندیدم، ولی نه آن‌قدری که کنار تو می‌خندم. پادکست را نصفه، رها کردم؛ جای خالی‌ صدایت، آزارم می‌داد. امروز چندباری گنجشک‌ها و کبوترها و آن یک بلبلی که رفیقت بود، آمدند دم پنجره، سراغت را گرفتند، ولی نبودی و دست از پا درازتر، پر کشیدند و رفتند. 

ببین! هنوز کمی از عود مانده و به شوق تو، دود می‌کند؛ قهوه به اندازه‌ات مانده و گرم است؛ گلدان‌ها را آب نداده‌ام و کبوترها گرسنه‌اند؛ حداقل به این بهانه‌ها، برگرد. 

  • هانیه

بنشین لحظه‌ای رو در روی من ...

امروز دانشگاه نرفتم؛ در عوض گلدون‌های خونه رو آب دادم و یکم جابه‌جاشون کردم تا بهتر جلوی چشم‌مون باشن. آشپزخونه رو تمیز و برای ناهار سالاد سزار درست کردم؛ وسایلم رو مرتب کردم؛ آلبوم افسانه‌ی چشم‌هایت رو دانلود کردم؛ قرارهای آخر هفته رو گذاشتم؛ با مامان و بابا و زهرا ویدئوکال کردم و نشستم برای امتحان میان‌ترم فردا می‌خونم. می‌دونی؟ من آدم تو خونه‌موندنم. اشتباه نکن! منظورم منفعل نیست؛ اتفاقاً دوست دارم توی خونه باشم که مقاله و کتاب بخونم؛ سخنرانی تد ببینم؛ به دوستام تلفن بزنم و حال‌شونو بپرسم. ولی توی خونه باشم. کنار گلدون‌ها؛ کنار قهوه‌ساز و قوری چای مجانی :)

من از اوایل نوجوونی مستقل بودم و توی جامعه؛ ولی کم پیش می‌اومد که از حاشیه‌ی امن‌م بیرون بیام. تهران اومدن، منو از این حاشیه تا حد زیادی بیرون کشید اما هنوزم توی خونه‌بودن به من آرامش بیشتری می‌ده. من گم شدم. بیرون، درحالی که که پادکست گوش می‌دم تا از دنیای خارج رها بشم و از دنیای خودم لذت ببرم، به آدما دقت می‌کنم و وَرِ انسان‌شناسانه‌م رفتاراشون رو تحلیل می‌کنه. معلقم بین دنیای به‌شدت درونی‌م و دنیای واقعی بیرون. به‌همین‌خاطر، ارتباطم با آدما پر از چالش شده و من نسبت بهش، خیلی بی میل!  می‌دونم چی می‌خوام؛ ولی نمی‌دونم راهی که می‌خوام برم درسته یا نه؛ برای همین آخر هفته قراری رو گذاشتم که ذهن آشفته‌مو مرتب کنه. 

با همه‌ی این‌ها، فکر می‌کنم حالم خوبه. فکر می‌کنم الان که از خانواده دورم، محبت بین‌مون خالص‌تره و صحبت‌های تلفنی‌مون، دل‌چسب‌تر از حرف‌زن‌های هرروزه‌ی حضوری. بار مشکلاتم دیگه تقسیم نمی‌شه و فقط این منم که ازشون خبر دارم و باید توی سکوتم، نگه‌شون دارم و حل‌شون کنم. من این سختی‌ها رو با هیچ خوشی‌ای عوض نمی‌کنم. 

Delta Breezes...

  • هانیه

بنویس از رنج فتاده به دایره‌ای ...

دیشب حضرت حافظ گفت:« ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش ... بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 

دیوان رو بستم. نذاشتم حرفش تموم بشه که من اگه می‌خواستم اینو بشنوم، سراغ حافظ نمی‌رفتم. بهش گفتم اینو باید میاوردی جلوی چشم من: «بیا ای طایر دولت! بیاور مژده‌ی وصلی»

اشتباه نکنید؛ نه عاشق شدم و نه دلم برای مامانم اینا تنگ شده :)) فقط شونه‌هام درد گرفته از سنگینی باری که سال‌هاست به دوش می‌کشمش و دردی که قلبم رو مچاله کرده. دوست نداشتم این‌جا، بعد از این‌همه مدت این‌جوری بنویسم؛ ولی باید می‌نوشتم؛ که یادم نره چی بود و چی خواهد شد. 

 

  • هانیه

ای که مرا خوانده‌ای! راه نشانم بده...

روایت اربعین و سفرکربلای پارسال:

۱. موقع دعاکردن و مناجات، طلب‌کار نیستم؛ نه که هیچی نخوام؛ ولی تعیین و تکلیف نمی‌کنم برای امام رضا(ع)؛ درددل‌هامو می‌گم و می‌سپرم به‌دست خودش که من رو بهتر از خودم می‌شناسه ...
《سلمانی‌ات نیامده سنگش طلا شود
این‌جا نشسته‌ست تا که مسلمان شود...همین》

۲. مقید به رفتن پیش ضریح و پنجره‌فولاد نیستم؛ هر سفر فقط یکی، دو بار می‌رم داخل، برای عرض ارادت و احترام؛ باقی‌ش منو گوشه‌های صحن انقلاب پیدا می‌کنید.

۱+۲. حالا شما این دوتا رو جمع کنید باهم تا ببینید این جمله که:《پنجره فولاد رضا (ع) برات کربلا می‌ده》 برای من چیزی بیشتر از یه باور عوامانه و غیرواقعی نیست.
پارسال یادم نمیاد کی بود و کجا؛ ولی می‌دونم یه‌نفر -که خب قبولش داشتم - بهم گفت کربلامو از پنجره‌فولاد بگیرم. روز عید فطر بود و روز آخر سفر من. تنها بودم. باید سریع می‌رفتم تا به پرواز برسم؛ توی صحن باعجله راه می‌رفتم که یهو یاد این جمله افتادم و یه لحظه مکث کردم روبه‌روی پنجره‌فولاد؛ بی‌هیچ حس عرفانی و عجیبی، درنهایت ناامیدی و بی‌اعتقادی خواسته‌مو گفتم و راه افتادم.

۳. از اول محرم مامان هی می‌گفت:《اربعین امسال من بی تو نمی‌رم کربلا》
می‌خندیدم:《خب پس نمی‌ری! من سال کنکور بیام کربلا؟!》
پاسپورت رو تمدید کردم؛ ولی یقین داشتم آقای احمدی (مشاور کنکور) اجازه نمی‌دن. من انقدر ناامید بودم از رفتن که حتا حاضر نشدم این رو مطرح کنم. قرار شد مامان تلفن کنه و صحبت کنه. نه‌تنها مخالفت نکردن، که با راهنمایی‌هاشون معنویت این سفر رو خیلی خوب گره دادن با هدف‌های من.

۴. روز قبل از سفر فهمیدیم ویزاها مشکلی داره که احتمال نرفتن‌مون خیلی بیشتر از رفتنه. یقین پیدا کردم که نمی‌ریم. ولی رفتیم سر مرز و گیت‌ها رو با استرس و ترس وحشتناک یکی یکی رد کردیم و رسیدیم اون‌ور مرز.

۵.  ما کلا چهار روز زمان داشتیم. توی برنامه‌ریزی‌ها قرار بود بخشی‌ از مسیر رو با ماشین بریم، چون سفر اول من بود و آمادگی جسمانی‌م هم در خوشبینانه‌ترین حالت صفر بود؛ ولی سه‌تایی‌مون انگار با هر قدم انرژی‌مون بیشتر می‌شد. همه‌ی اتفاقات معجزه بود؛ هیچ‌چیزی عادی نبود؛ بی‌هیچ مانعی، از حرم امام علی(ع) تا بین‌الحرمین رو پیاده رفتیم...

۱۵. سفر مشهد قبلی -همین دوماه پیش-، اسم کربلا که میومد بی‌اراده برمی‌گشتم سمت پنجره‌فولاد؛ هنوزم به این المان‌های مادی عقیده ندارم؛ ولی یه امید ته دلم می‌گه:《حضرت (ع) این‌جا می‌نشست واسه‌ی امضای کربلا...》

امسال هم معجزه شد. از یه طرف درگیر دانشگاه بودم و از طرفی بلیت نبود برای اهواز. وسط کلاس، مامان زنگ زد و گفت یه دونه بلیت هست؛ ولی تا من وارد سایت شدم، تموم شد. نشسته بودم توی حیاط دانشکده. هیئت دانشگاه به سبک بوشهری‌ها سنج و دمام می‌زدن و گوشم بهشون بود و چشمم به سایت‌ها، دنبال بلیت. پیدا شد. یه دونه. گرفتمش. برنامه‌ی هیئت تموم شد. من شک ندارم، دیروز ظهر، امام حسین (ع) توی حیاط دانشکده‌ی ما، کنارم بود ...

Image result for پنجره فولاد

  • هانیه

دانشگاه تهران ... ما داریم میاییم!

داستان‌ها و حرف‌های زیادی توی ذهنمه؛ ولی به مرور تعریف می‌کنم. 

الان هیچی قشنگ‌تر از این نیست که بگم: مردم‌شناسی دانشگاه تهران قبول شدم :)

Image result for ‫نقاشی سر در دانشگاه تهران‬‎

  • هانیه

برای خبرگزاری ترنم شعر

همه‌ی خوشحالی نه، ده‌سالگی‌م این بود که شعر حفظ کنم و بشینم پای مشاعره‌دیدن و مشاعره‌کردن. گذشت و همه‌ی این سال‌ها خودم رو به ادبیات نزدیک‌تر کردم. کارکردن توی این حیطه، از آرزوهام بود و خوشحالم که حالا یکی‌، دوساله محقق شده. خبرگرفتن و خبرنگاری لذت‌بخشه، خاصه اگر برای شعر و ترانه و داستان باشه :) 

ما حالا یه خبرگزاری داریم که اولین خبرگزاری رسمی شعر و ترانه‌ست؛ حواس‌مون به ادبیات داستانی هم هست البته :))

ترنم شعر رو بخونید و همه‌ی کسایی که دوست دارن، معرفی کنید :)

ممنون و مچکر! 

taranomesher.ir

  • هانیه

مرثیه‌ای برای کتاب

چراغا رو خاموش کنید؛ می‌خوام روضه بخونم:

اگه گذرتون به متروی شهدا افتاده باشه، پس یه سر به کتاب‌فروشی کتابستان زدین. کتاب‌فروشی‌ای که توش کتاب زرد خیلی کم پیدا می‌شه (من کتابای چیستا یثربی و امثالهم رو زرد می‌دونم) چندوقت پیش خبر رسید که مترو درخواست کرایه‌ی بیشتر کرده؛ اگه هم نمی‌تونن، پس جمعش کنن. بی‌شک اولی برای بازار امروز کتاب ممکن نیست و دومی هم دردناک. 

امروز، عجله‌ای نداشتم برای سوارشدن به مترو و رفتم توی فروشگاه تا یکی، دوتا کتاب بخرم. انتخاب کردم ولی وقتی قیمت‌هارو دیدم، گذاشتم ‌سرجاشون! بی‌تعارف بگم: کتابی که تا همین چهارماه پیش پونزده‌/بیست تومن بود، الان چهل‌/پنجاه‌تومن! قید خرید رو زدم و کتابای نخونده توی ذهنم لیست شدن!

از صندوق‌دار احوال کتابستان رو گرفتم:«داریم تعطیل می‌کنیم و این‌جا قراره بشه سوپرمارکت و محل فروش کتابای 50% تخفیف؛ از این کتاب آشغالا!» 

بهش گفتم:«شرایط ترسناکیه؛ ولی خرید کتاب هم ممکن نیست» 

بهم حق داد؛ بهش حق دادم. ولی این وسط کیه که به هردو ما حق بده؟ کی چاره می‌کنه این درد رو؟

من می‌ترسم از شرایطی که ما مجله/کتاب‌خون‌ها رو هم داره بی‌کار می‌کنه. نمی‌دونم کی مقصره؛ نمی‌دونم کلید این قفل دست کیه؛ ولی هرچی که هست؛ سرانجام وحشتناکی داره... 

  • هانیه

مرثیه‌ای برای یک قانون

امشب رفتیم پردیس مگامال برای دیدن سرخپوست. یادداشت در رثای فوق‌العاده‌بودنش باشه برای بعد. بذارید الان یه چیزی رو تعریف کنم: به‌محض شروع فیلم خانم میان‌سالی که دو صندلی با من فاصله داشت، علاوه‌بر روسری‌ش -که قبل‌تر درآورده بود- مانتوی نخی و آزادش رو هم درآورد و با یه تاپ نشست به تماشا. اولش فکر کردم شاید قراره شلوغ‌کاری کنه؛ ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و متین و آروم از فیلم لذت برد؛ تموم شد؛ قبل از روشن‌شدن چراغ‌ها، مانتوش رو پوشید و رفت. 

نمی‌دونم دلیل کارش چی بود؛ راستش فکر نمی‌کنم اون مانتو مانعی بود برای لذت‌بردن از فیلم؛ معنای اون کنش برای من فقط یک‌چیز بود:«لج‌بازی»

شال هیچ وزنی نداره؛ مانتوی نخی همین‌طور؛ ولی این وسط دست پر زور قانون خیلی سنگینه؛ قانونی که معلوم نیست از کجا اومده و چه منطقی پشت زورش هست. قانونی که جای محجبه‌کردن، حجاب رو از سر همه کشید؛ بی اون‌که خانم‌ها بدونن چرا همیشه داشتنش و حالا چرا می‌خوان برش دارن. قانونی که حالا مارو انداخته به جون هم و خودش به‌تنهایی موضوع جنگ داخلیه. اغراق می‌کنم؟ اگر این‌طوری فکر می‌کنید، پس شک ندارم زن نیستید! 

چهل‌سال گذشته؛ نمی‌دونم چهل‌سال برای یک انقلاب، کافیه تا به بلوغ برسه یا نه؛ ولی حداقل توی این زمینه یه جوون پر شور و مطمئنه که فکر می‌کنه مثل اوایل زندگی‌ش جبر و دستور، راه‌گشای مشکلاتشه. اون جسارت نسل امروز رو نمی‌پذیره، یا اگه هم بپذیره زبان این نسل رو بلد نیست تا بهشون آرمان‌هاشو یادآوری کنه. 

 

ساده و بی‌تکلف  و البته خیلی آشفته از یه درد نوشتم؛ دردی که روزبه‌روز بدتر می‌شه... دردی که معلوم نیست درمانش به نفع بیماری باشه؛ یا بیمار! 

Related image

  • هانیه

آسمـان مـال مـن اسـت

من، این‌جا
شبیه‌ترین آدم‌ِ‌ ممکن
به خودم هستم!

آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan