نازنینِ بی‌قرار

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در زندگی‌ام روز دختر را با پیام تبریک دبیرفلسفه‌ای شروع کنم که کم عصبانی‌اش نکرده‌ام! اگر توی پیام ننوشته بود «هانیه‌جان» من جواب می‌دادم: «فکر می‌کنم اشتباه فرستادید!» دلیل این دلخوری‌اش نمره‌ی شاهکار ترم دومم و سوال‌های بی‌پایانم در کلاس فلسفه بود. می‌گفت:«هانیه! خیلی وارد عمق نظریات نشو!» آخر ناخودآگاه غرق نظریات کنت و کانت و ارسطو و سقراط می‌شدم. بگذریم. اصلن نمی‌خواستم این‌ها را بگویم. می‌خواستم بگویم روز دختر، می‌شود از مائده هژبری و همه‌ی دختران این سرزمین گفت. اما فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی روضه خوانده‌ایم؛ ولی نتوانسته‌ایم اشک اویی را که باید، در بیاوریم. درعوض دارم فکر می‌کنم اگر این‌جهان دختر نمی‌داشت، مردی شاعر نمی‌شد. دنیا خالی می‌شد از احساس و شادی. ما دخترها، حتا اگر همیشه نخندیم،  اگر در اوج سختی و مشقت این دنیا محبوس باشیم، با کوچک‌ترین نگاهی، حرفی یا لبخندی رنگ می‌پاشیم به دنیای خاکستری اطراف‌مان. ما هم می‌شویم شادترین آدم‌های این دیار. 

انگار نمی‌شود بحث را سیاسی نکرد. فقط یک جمله می‌گویم:«کاش دست نکوبند روی دهان‌مان؛ وقتی می‌خندیم.»

۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۲۴ ۸ نظر
هانیه شالباف

دومین نامه‌ی من به لیلی

سال کنکور دخترم، هر روز و هربار براش تعریف می‌کنم:

«مثل تو، پای هرچیزی‌ش غر زدم. کتاب، مشاور، تست، آزمون. حتا خودکارخریدن‌ش! ولی بعدش اون نقاب غرغرو رو کندم و انداختم دور. درعوضش چهره‌ای از من هویدا شد که پر بود از امید و تلاش. چهره‌ای به بلوغ رسیده که خودش، مستقل و بی‌دست‌ِدیگری، می‌جنگه برای آینده‌ش‌.

این یک‌سال، از من دو آدم می‌تونست بسازه؛ مجبور و منفعل؛ و ساعی و پویا. اگر رفتم سراغ دومی، حداقلش این بود که حتا اگر توی کنکور موفق نمی‌شدم، اما به خودم ثابت کردم که جنگیدن رو بلدم و  این مسیر یک‌ساله، نه‌تنها علم دوازده‌ساله‌ی من رو باثبات‌تر می‌کنه، که اتفاقن روح من رو صیقل می‌ده. از من آدمی می‌سازه که جنگیدن و شکست‌خوردن و درنهایت [ان‌شاءالله] پیروزشدن رو بلده. آدمی که این یک‌سال زندگی‌ش، تلاشش، اراده‌ش و ایمانش، آینه‌ی همه‌ی سال‌های زندگی‌شه.»

دعا کنید برای این یک‌سال من! برای این یک‌سالی که احتمالن، خیلی بزرگ‌ترم می‌کنه :)

۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۰ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

بیچارگی قبل از ما، سوءتفاهم بود.

چندروز پیش، نمی دونم کجا و کی نوشته بود: "قیمت دلار، اشکم رو درآورد."
بهش خندیدم. توی دلم. اما امروز رویاهام رو نگاه کردم و ناخودآگاه صورتم مچاله شد و خیسِ اشک...
۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۵۴ ۷ نظر
هانیه شالباف

جنگ جهانی دوم

در این جنگ جهانی امیدها، هدف است. امیدهای نداشته ؛ و جنگیدن حیرت انگیز سربازان ما برای رسیدن به شادی ها و بُرد بی ثبات، اما عمیق. شادی هایی که از پَسِ مردانگی مردهای میدان می آید.
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۸ ۴ نظر
هانیه شالباف

قبله گاه من، خاک کوی تو

دیروز، چشم دوخته بودم به گنبد زرین و زیبا و زیر لب گفتم: آرامش و سلامتی و موفقیت برای همه ی بچه های بلاگستان :)

از حرم حضرت رضا(ع) یاد همه هستم :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

حکایت زبان لال قلم

اشتباه نکنید! گاهی ننوشتن از بی‌دردی نیست؛ گاهی آدمی نمی‌داند چه‌چیزی را باید بگوید و چسب‌زخم را کجا بزند. گاهی آن‌قدر اتفاق پشت اتفاق از در و دیوار مملکت و خانه و مدرسه روی سر آدم می‌ریزد که نمی‌داند کجا پناه بگیرد. شده‌ایم عروسک خیمه‌شب‌بازی. عروسک‌هایی که نه اختیار دست‌مان را داریم و نه می‌توانیم انتخاب کنیم قدم‌هایمان کجا برود و کجا بایستد. لقمه را دور ندهم دور سرتان؛ ما اسیریم. اسیر زمانه و روزگار و دنیا. کاش یک راه‌پیمایی‌ای هم راه می‌انداختند برای آزادی ما یا حداقل چهارتا کارشناس ازما فهیم‌تر، چاره‌ی دردمان را نشان‌مان می‌داد. انگار چسب‌زخم‌هایمان را روی دهان زخم‌ها زده‌ایم. 

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۷ ۹ نظر
هانیه شالباف

چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت

۱۷سال پیش ۱۹ اردیبهشت، چهارشنبه بود؛ اما به اندازه ی امروز، بهار نبود. امروزی که از سحر تا شب صدای رعدوبرق قطع نشد و از آسمونش، رحمت بارید.
روزی که من وارد ۱۸سالگی شدم :)
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۹ ۱۸ نظر
هانیه شالباف

بدون عنوان

در توصیف و البته مذمت این روزهای من علی اکبر یاغی تبار چنین سرود و محسن چاووشی با آه هرچه تمام تر خوند:

چه کردی با خودت چاووش خون خاک بی زائر
چه کردی با خودت بغض خیابونای بی عابر
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۹ ۹ نظر
هانیه شالباف

چه قدر خوبیم ما (۲)

امروز کتاب درس جامعه شناسی تمام شد. حاصل یک سال مطالعه کتاب و تحصیلش در پایه یازدهم این بود: ما فخر جهانیم و بقیه شلغم یا حتا مثلن برگ چغندری بیش نیستند.
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۶ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

جنگ با تقدیر همیشه هم خوب نیست.

مدتی‌ست با کوچک‌ترین حرفی می‌افتم به‌جان طرف. خدا نکند کسی مخالفتی کند یا بخواهد جدل راه بیندازد، یا میدان جنگ را ترک می‌کنم یا طرف را مجاب می‌‌کنم که بحث را خاتمه دهد. بعدش ساعت‌ها می‌نشینم و خودم را سرزنش می‌کنم؛ آنالیز می‌کنم؛ وارسی می‌کنم که چرا این‌کار را کردم و این حرف را زدم و غیره و ذلک. امروز صبح وقتی بیدار شدم، هنوز اخم‌هایم از شب قبل روی صورتم مانده بود؛ با خودم گفتم:«مگر حق دلخور شدن با دیگران است؟ چرا من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهم از کسی کینه‌ای در دلم بنشیند؟ چرا همیشه زخم را به‌جان می‌خرم؛ در صورتی که می‌توانم با کمی عصبانیت طرف‌حسابم را آگاه کنم به اخلاق زشتش!»

آدمی که نباید همیشه مهربان باشد! 

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۴ ۱۵ نظر
هانیه شالباف

فامیل نزدیک

وجدانن چرا انقدر فامیل، غیرقابل تحمل هستن؟ 

چرا باید از ریز و درشت زندگی من سر در بیارن؟ 

 

+ ولی خدایی خوب عیدی دادن :))

۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۳ ۱۴ نظر
هانیه شالباف

سی‌سال تا سی‌نما

می‌خواستم زودتر بنویسم ازگران‌شدن بلیت‌های سینما؛ گفتم دست نگه‌دارم که در این مملکت، گاهی فاصله انتشار تا تکذیب خبر، زیاد است. حالا که مطمئن شدیم، فقط بگویم چهل‌سال است انقلاب کردیم؛ (در واقع کردند) سی‌سال است به‌صورت جدی سینمایی داریم (دارند) که کمابیش صاحب سبک است و سعی می‌کند حرفی بزند؛ اما هنوز نتوانسته‌ایم ( نتوانسته‌اند) مخاطب عام را هفته به هفته که هیچ، ماه به ماه بکشانیم (بکشانند)  سینما. ما سی‌سالی فاصله داریم تا آن‌روزی که سینما، از پیتزای مردم واجب‌تر بشود. 

 

+ بدون تاریخ، بدون امضا را دیده‌اید؟ حرف بزنیم درباره‌اش؟ 

۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۲ ۷ نظر
هانیه شالباف

احسن‌‌ترین حال

چه سِرّی‌ست در گریه‌ها و بغض‌های لحظه‌ی تحویل سال، نمی‌دانم. اشک‌ها بی‌اجازه سُر می‌خوردند روی گونه‌هایم تا یادآوری کنند من عاجز و کوچکم در مقابلش. تا یادم بماند با اذن او، همه‌ی داشته‌هایم تبدیل می‌شود به نیستی؛ تا بدانم عزت، حرمت و حیثیت این حیات را از دستان رحیم او دارم. دعا کردم؛ اول برای شما و بعد منِ کوچکم. دعا کردم همیشه باشید؛ نه صرف بودن؛ بودن‌تان سرشار از عشق باشد، سرشار از آرامش، سلامتی و برکت. اصرار کردم گرفتاری را به آن‌چه دچار است، رها نکند؛ آبرو و عزت‌ِ بیشتر ببخشد به مردم این دیار، که سخت محتاج‌اند و البته لایق. آرزو کردم آرام و قرار و صبر این مردم بیشتر شود.

همه‌ی دعاهایم خلاصه شد یه یک‌چیز. در آرزو، التماس و تمسک برای ظهورش که اگر بیاید، من و تو بی‌نیاز می‌شویم از هر نیازی. 

عیدتون مبارک :) 

۰۱ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸ ۷ نظر
هانیه شالباف

بازگشته

برمی‌گردم و این ماه‌ها را مرور می‌کنم. به بلاتکلیفی‌ام در بهار می‌خندم؛ مرور سفرهای تابستان، نفسم را می‌گیرد اما زود به خودم نهیب می‌زنم که تجربه‌های‌شان مرا از لبه‌ی چه پرتگاه‌هایی کنار کشیده. خدا امتحانی را در شهریورماه‌ش از من گرفت؛ به‌ظاهر تمام شد اما نمی‌دانم به‌خیر گذشت یا نه. نمی‌توانم بفهمم این بهترین سرشت بوده یا باید تسلیم «رفتن» می‌شدم. خب هرچه که بود، گذشت و دل‌خوشم که حداقل تا همان‌جا مطیع امرش بودم. پاییز با دلتنگی گذشت؛ اما پر از کار. درعوض زمستان پر بود از سرخوشی؛ از تصمیم‌های نو و هدف‌های بلند. 

امسال سخت گذشت، اما خوش گذشت. تجربه‌هایش مرا پخته‌تر کرد. رفتنی‌ها را گذاشتم بروند. یاد گرفتم هرکسی ماندنی نیست و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان دارم نباید بمانند. یاد گرفتم جدا بشوم، دل بکنم و مومن بشوم به فانی بودن این دنیا. 

 

سال نود و شش، دست‌کم به‌خیر گذشت :)

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

ویار تکلم

یک‌چیزی مانده بود در گلویم. چیزی مثل صدا، آه، ناله یا حرف. خیال رفتن نداشت؛ آمدنش هم محال بود. همان‌لحظه، مومن شدم که سخت‌ترین امتحان خدا، یا شاید هم سنگین‌ترین تاوان، تکلم نکردن است. تکلم به معنای باز و بسته شدن دهان و گفتن کلمات، نه! تکلم یعنی درد را گفتن؛ رنج را فریاد زدن؛ عشق را زندگی کردن و دلتنگی را گریه کردن؛ و جوابی شنیدن از اویی که اعتماد می‌فروشد به قیمت دوست‌داشتن. تکلم، حالا مُرده؛ یعنی کشتیم‌اش.  اگر زنده بود، زندگی این‌چنین نمی‌شد؛ آدمی به ته نمی‌رسید و حتا به سرانجام، فکر نمی‌کرد. 

ویار، به خودی‌خود بد نیست؛ اتفاقن که آدمی باید ویار داشته باشد؛ ویار تکلم1؛ ویار حرف‌زدن، ویار فریاد زدن؛ و الا زندگی‌اش می‌پاشد و نمی‌تواند جمعش کند. 

من، همه‌ی زندگی‌ام این درد را زندگی کردم؛ دردِ حرف[نـ]زدن! 

 

+ تیتر از وبلاگ ویار تکلم که الحق، این عبارت رو به‌خوبی معنا و ادا کردن. 

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۸ نظر
هانیه شالباف