اولین روز در هفده سالگی!

الان دقیقن شونزده سال و یک روز، از چهارشنبه، نوزده اردی بهشتی که من توش به دنیا اومدم، می گذره :)
خداروشکر.
۱۴ نظر
هانیه شالباف

مملکته

مناظره ی امروز، فیلمی کمدی بود با درون مایه ی جنایی!

به نظرم واسه ی مناظره های بعدی، کاندیداها با جلیقه ی ضد گلوله بیان. آقای قالیباف خیلی عصبانی بودن!
۱۱ نظر
هانیه شالباف

چه‌قدر خوبیم ما!

امروز برای دومین بار توی زندگی‌م خوش‌حال شدم از این‌که نمی‌تونم رای بدم. اولین‌بار، وقتی بود که نماینده‌های خبرگان و شورای‌اسلامی (دوره‌قبل) مشخص شدن و من اسم نالایق‌ترین آدم‌ها(برای خوزستان و اهواز) رو بین‌شون دیدم؛ و بار دوم امروز بود که آموزش‌وپرورش گرامی‌مون، کارآمدی و اوج لیاقت مسئولین محترمش رونشون داد؛ از ته دل خداروشکر کردم که هنوز دوسال مونده تا رای‌دادن؛ و من مجبور نیستم برم به آدم‌ها و قوانینی رای بدم که جز بدبختی، تاثیری توی زندگی من نذاشتن. و از طرفی گناه بی‌تفاوتی نسبت به آینده‌ی مملکتم؛ گردنم نمی‌افته!

 

+ خواهش می‌کنم اگر فکر می‌کنید «ما خیلی خوبیم و در مملکت‌مون همه‌چی روبه‌راهه.» نظرتون رو برای خودتون نگه دارید و این‌جا حرفی بزنید که بیشتر وجودم را نسوزونه. ممنونم. 

+ درباره‌ی پی‌نوشت بالا: منظورم این نیست نظر مخالف ندین؛ منظورم اینه نظرتون خارج از خط قرمزها و سانسورها، و بر اساس واقعیت باشه!

Image result for ‫ما خیلی خوبیم‬‎

۱۲ نظر
هانیه شالباف

مردها، موقع رفتن مرد نیستند.

سکانس اول:

خانه‌ی پدربزرگ‌پدری

مادربزرگ روی مبل نشسته. سرخم کرده و سرش را تکیه داده به دستش و با آن دست عصایش را گرفته. انگار که تنها تکیه‌گاهش همین عصای چوبی قدیمی‌ست.  مرا که دید، گفت:« بزرگ خانواده که بره، خیلی چیزا رو با خودش می‌بره...»  این‌ها را کسی  می‌گفت که همیشه در سخت‌ترین روزها، صبر و آرامشش ما را آرام می‌کرد؛ و حالا خسته است و دلش آشوب. این جمله‌اش ترس می‌اندازد توی دلم. می‌شکنم از درون و می‌ترسم از حس حمایتی که در وجود همه‌مان مرده.

 

 سکانس دوم:

خانه‌ی مادربزرگ‌مادری

موقع خداحافظی، مادربزرگ مامان را می‌کشد کنار. نمی‌شنوم چه می‌گوید؛ قیافه‌ی مامان را می‌بینم که درهم می‌شود.  هرچه هست خبر خوبی نیست. وقتی آمدیم خانه، مامان گفت: فلانی داره طلاق می‌گیره. شوهرش رفته یه زن دیگه گرفته.» مو به تن‌م سیخ می‌شود. هجده‌، نوزده‌سال زندگی شوخی نیست؛ بازی نیست که به این راحتی‌ها تمام شود و یکی ببرد و یکی ببازد. یک عمر عاشقی‌ست.

 

این‌ها را نوشته‌م که بگویم:« مرد، یک‌دفعه می‌رود.» درست جایی که می‌شود تکیه‌گاه و مرد زندگی، سرخم می‌کند و شانه خالی می‌کند از وابستگی‌ها و مسئولیت‌ها. گاهی هم تسلیم تقدیر است.  یک‌روز؛ سرد و بی‌خداحافظی رهایت می‌کند میان یک مشت‌خاطره و حتا پشت‌سرش را هم نگاه نمی‌کند؛  و تو چشم باز می‌کنی و فقط جای خالی‌اش را می‌بینی. این رفتن، گاهی از سر عشق است، و دل‌تنگی‌اش  تلخ نیست؛  از آن رفتن‌هایی‌ست که نبودنش تو را عاشق‌تر می‌کند.اما گاهی برای هوسی‌ست که من حماقت‌ِمحض می‌خوانمش؛ نه‌دل‌تنگی دارد و نه‌عشق.  رفتنش نه جان می‌گیرد و نه جانی نو می‌دهد. حسش، مبهم است؛ نه می‌توان خوش‌حال بود از رفتن؛ و نه می‌توان دل‌خوش بود به بودن.

 

کاش همیشه یک‌جای خالی برای رفتن‌ها و نبودن‌ها بگذارید؛ چون از هر جنسی باشد؛ همین‌که یک‌دفعه باشد و بی‌مهابا، زن را‌ می‌شکند...

 

۹ نظر
هانیه شالباف

من با کسی افتاده‌ام، کز وی نپندارم به کس...

الان درحالی دارم پست می‌ذارم که توی صحن انقلاب، روبه‌روی گنبد نشستم و دعا می‌کنم براتون :)
صحن چراغونیه و حال خوبش، غیرقابل وصف...

۱۶ نظر
هانیه شالباف

قول‌وقرارهای سال جدید

حالا که این پست را می‌نویسم ساعت حوالی نه‌ونیم است و خانه آرام. عطر عید  و خنکای بهار از پنجره‌ می‌آید داخل؛ و من  صدای ماشین‌هایی

را می‌شنوم که با سرعت از خیابان باران‌خورده عبور می‌کنند. احتمالا دنبال ماهی قرمزند و سبزه‌ی تازه و سنبل بنفش. اما همه‌ی این‌ها  امسال

برای‌من غریبه شده؛ تنگ ماهی در کابینت است و سبزه‌هایی که مادرجون کاشته بود در بالکن، تا ببریم سر مزار.ولی این‌ها دلیل نمی‌شود تا من

سال‌ام را، احوالم را، نو نکنم؛ می‌خواهم سال جدید تلافی کنم همه‌ی اتفاقات تلخ سال قبل را. 

   بودنِ آدم‌ها را پیش از نبودن‍شان قدر بدانم؛

   دلم را دست هرکسی ندهم و هرکسی را در دلم جا نکنم؛ 

   خوب نگاه کنم به آدم‌ها، به دنیا، لبخند بزنم به اتفاقات تلخ؛

   به خودم جرأت تجربه‌های جدید را بدهم و پس بزنم همه‌ی ترس‌هایم را؛ 

   بیش‌تر سفر کنم؛ عکس بگیرم؛ بخوانم؛ بنویسم؛ و بیش‌تر از یک‌سال زندگی کنم. 

این سال می‌تواند بهتر باشد، اگر من بخواهم. 

 

 + دوستان عزیزِ ندیده! :)

    آرزوم اینه، سال جدید سالی باشه براتون که تا عمر دارین ازش به خوبی یاد کنید؛ واسه‌تون پر باشه از موفقیت؛ سرشار از سلامتی باشه؛ 

    روزهای شادی رو سپری کنید و غم‌وغصه‌‌هاتون - نمی‌گم نباشن چون نشدنیه اما - انقدر کوچیک باشه ک به چشم نیان :)

    الهی که در کنار خانواده‌تون سال رو به خوبی و با لبخند شروع کنید!

    

    ارادتمندم ... اگر قابل باشم دعا می‌کنم براتون؛ شما هم من رو فراموش نکنید :) 

 

32تا ستاره روشنه :D یک‌کیلو آجیل بدون تخمه ژاپنی و با بادوم‌هندی و پسته‌ی خندانِ فراوان می‌دم به اونی که بیاد برام بازشون کنه تا    

   خاموش  بشن ! :)

e742ddf69588c8f2bd761e6add9d38cb

 

۸ نظر
هانیه شالباف

ای که رفته با خود، دلی شکسته بردی...

بابابزرگ، قلب خونه...رفت.
دعا کنید برای شادی روحش، و آرامش دل سوخته ی ما...
۱۷ نظر
هانیه شالباف

قبل از نامه‌ی احمدی‌نژاد، بعد از نامه‌ی احمدی‌نژاد

همون‌طور که تاریخ ایران به دو قسمت قبل از اسلام و بعد از اسلام تقسیم می‌شه؛ یحتمل تاریخ امریکا هم از امروز به قبل از نامه‌ی احمدی‌نژاد

و بعد از نامه‌ی احمدی‌نژاد تبدیل می‌شه!

 

۱۳ نظر
هانیه شالباف

رادیویی که دوستش داشتم

اگر چیزی گوشه‌ی دلت خانه کرد، سعی نکن جدایش کنی، اگر جدایش کردی، زخم می‌شود، می‌رنجد و تا آخر عمر جایش می‌سوزد. 

دروغ چرا؟ من هنوز هم دوستش دارم؛ هنوز هم وقتی اسم رادیو به گوشم می‌خورد، می‌روم در رویای آن روزها و زنده می‌شوند همه‌ی خاطرات و

لبخندها، حتیاشک‌ها دوباره می‌چکند... .  نمی‌دانم این جدایی‌مان از بی‌معرفتی من است، یا نامهربانی او، اما هرچه هست، رادیو جوان در

قلبم خانه کرده، مرا بزرگ کرده، به من جان داده و عشق را در زندگی‌ام معنا کرده.

حالا، درست در بیست‌سالگی‌اش، با همه‌ی فرودها، اما سرتعظیم فرود می‌آورم، دستانش را می‌بوسم، و امیدوار می‌شوم به روزهایی بهتر

و صداهایی خوش‌تر.

 

+ من با همه‌ی تلخی این سال‌ها؛ و جدایی‌ای که دست من نبود؛ اما هنوز شیفته‌ی رادیوام و نمی‌تونم خودم رو ازش جدا کنم. هرچند که خیلی

وقته هیج رادیوییتوی گوشم روشن نشده... .

 

« جشنواره جوانه - سال 1393- سالن همایش‌های برج‌میلاد»

+من توی این جشنواره منتخب بخش وبلاگ شدم.

 

۱۱ نظر
هانیه شالباف

اهواز جان ندارد...

دیشب در حالی خوابیدم که بوی خاک مرطوب باغچه و گل‌محمدی‌های باران‌خورده دیروزظهر، هنوز بینی‌ام را قلقلک می‌داد؛  اما صبح امروز با بوی 

خاکی که از پنجره‌ی بالای سرم رد شده بود و آمده بود توی اتاقم بیدار شدم؛ هوا نارنجی‌رنگ بود و بی‌روح. بغض کردم، اشک ریختم. کمی به حال

خودم و بیش‌تر به حال این شهر.  برای اهواز که روزگاری نه‌چندان دور  مردانه ایستاد؛ اگر چه زخم خورد  اما کمر خم نکرد و اقتدار وطن را به جان

خرید؛  ولی حالا  پیر و رنجور و خمیده،  گوشه‌ای کز کرده  و نگاه سردش را  بدرقه‌ی راهِ آدم‌هایی می‌کند که بی‌تفاوت  و مدعی، از کنارش  رد

می‌شوند و می‌روند؛ گاهی صدایشان می‌کند، اما این صدا گم می‌شود میان همهمه‌ و شلوغی احزاب و گروه‌ها و صفرهای فیش‌های نجومی.

اصلا مگر یک پیرخسته‌تن، چه‌قدر توان مبارزه دارد؟

 

من نگرانم؛ نگران روزی که همه‌مان، ناچار و خسته، خاطراه‌هایمان را از گوشه‌گوشه این شهر جمع کنیم و برویم؛ برویم به جایی که حداقل بتوانیم

نفس بکشیم؛ شب‌مان روشن باشد و کارون‌ دلمان، روان و پر آب... و شاید این روز خیلی دور نباشد...

 

 

«عکس مربوط به سه هفته‌پیش»

۱۸ نظر
هانیه شالباف