تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


تولد امسال من، خیلی نزدیکه به رویایی که از 20 سالگی، توی ذهنم ساخته بودم؛ شاید اون‌قدر پر امید نباشم و زخم‌های روزگار، کمی بیشتر از حساب و کتاب‌های من باشه؛ اما در عوض امسال چیزهای ارزشمندی رو دارم، که با حساب و کتابای من نمی‌خونه و همه‌ش، نگاه خداست. چی بهتر از این؟ دیگه چی بخوام جز این که:«اللهم و لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»

هزاربار شکر و حمد، برای همه‌ی احوال :)


هانیه ۰۰-۲-۱۹ ۸ ۱۳ ۳۶

هانیه ۰۰-۲-۱۹ ۸ ۱۳ ۳۶


اگر چیزی از دست‌مان بیفتد و بشکند، همه‌ی رنج‌اش می‌شود یک وحشت ناگهانی از صدای خردشدن شیشه و زحمتش می‌شود جاروکردن. اما اگر یک لیوان دست‌مان بدهند و بگویند:«این را بشکن!» هزار بار قصد می‌کنیم زمین بزنیمش؛ اما نمی‌شود؛ گوش‌هایمان را می‌گیریم؛ جوری می‌اندازیمش که تکه‌هایش خیلی خرد و پخش نشوند و الخ. این زندگی‌ست؛ هر روز باید یک چیزی را بشکنی و نمی‌شکند؛ گاهی آن را با خشم پرت می‌کنی، اما نمی‌شکند؛ گاهی هم آرام می‌اندازی‌اش و هزار تکه می‌شود. گاهی دست‌هایت را چنان زخم می‌کند که جایش، تا آخر عمر آن لحظه را به یادت بیاورد و گاهی حتی درد هم ندارد. من حالا ایستاده‌ام و باید شیشه را بشکنم تا رها شوم؛ ترسیده‌ام؟ نه! من هزاربار زمینش زدم اما نشکست. این هم تقدیر شیشه و دستانی‌ست که آن را گرفته‌اند. صبر می‌کنم؛ صبر نکنم، چه کنم؟ 

 

+ تیتر را از فیلم‌نامه‌ی فیلم محبوبم برداشته‌ام: «در دنیای تو ساعت چند است؟»


هانیه ۹۹-۱۱-۲۱ ۶ ۱۱ ۲۱۰

هانیه ۹۹-۱۱-۲۱ ۶ ۱۱ ۲۱۰


شادی‌ها و غم‌ها و خنده‌ها و رنج‌هایی هست، که کلمه نمی‌شوند؛ همان‌هایی را که از نگاه و صدا باید خواند. کلمه، قداست دارد؛ این حس‌ها هم. آدم که چیزهای مقدس را بیخود و بی‌جهت خرج نمی‌کند. فلذا، کلمه نداریم؛ چشم‌ها و صدایمان، گویاست.


هانیه ۹۹-۱۰-۱۶ ۳ ۹ ۱۶۹

هانیه ۹۹-۱۰-۱۶ ۳ ۹ ۱۶۹


‌• سبز بود. خودش، خنده‌هایش، صدایش، محبتش؛ بس‌که رنگ سبز را دوست داشت. همه‌ی وسایلش، رنگ دیوار اتاقش، تختش، جانمازش و خلاصه همه چیزش سبز بود.

• دیگر شده بود یک قانون نانوشته که هروقت از مادرجون می‌خواستیم دعایمان کند، یک وسیله‌ی سبز نذرش می‌کردیم. پارسال وقتی گفتم:«دعا کنید تهران قبول بشم» شرط‌هایی گذاشت، قبول‌شان کردم. آخرش گفت:«پس یه صندلی سبز نذرم کن.» خندیدم که:«یه صندلی؟ شما بگین یه دست مبل. چشم» برگشتم خانه. زنگ زد:«صندلی نذر نکنیا! صندلی برا چی‌مه؟ گرونه. یه چیز کوچیک نذرم کن. یه تسبیح.»

• تهران که قبول شدم شرط‌هایش را یادآوری کرد. گفتم:«چشم؛ یه تسبیح سبز هم باید بگیرم براتون.» گفت:«نه من راضی نیستم؛ هیچی نگیریا.»

• در مغازه‌های کنار بین‌الحرمین می‌گشتم دنبال تسبیحی که سبزی‌اش، مطابق سلیقه‌ی مادرجون باشد. مامان و بابا را دور می‌دادم توی مغازه‌ها؛ آن‌قدر گشتم تا بالاخره پیدا شد. با شوق نذری را دادم؛ گرفتش در آن دست‌های زحمت‌کشیده‌ی زیبا. من به قربان‌ دست‌هایش.
گفتم:«هیچی نخریدیم؛ فقط اینو از بین‌الحرمین برای شما گرفتم. از خود خود بین‌الحرمین.» قربان‌صدقه‌ام رفت و دعایم کرد. من به قربان صدایش.

• دو هفته پیش توی اتاق دنبالش می‌گشتم. تسبیح‌هایش آویزان بود به دسته‌ی کمد. گشتم و نذری را پیدا نکردم. سر چرخاندم و روی میز کنار تخت دیدمش. لابه‌لای اشک‌هایم، خندیدم؛ آخر با تسبیحی که من برایش خریده‌بودم ذکر می‌گفت. من به قربان ذکر گفتنش.

• آوردمش خانه؛ اما هنوز جرئت نکردم دست بگیرمش و ذکر بگویم؛ آخر دست‌های من کجا و دست‌های او کجا. او صورت پسران شهیدش را گرفته بین آن دست‌ها و پیشانی‌شان را بوسیده و راهی‌شان کرده. سال‌ها بعد استخوان‌های علی اکبرش را لمس کرده؛ رد بوسه‌های عموهای شهیدم، روی آن رگ‌ها بود؛ رگ‌های زیبای زیر پوست نازک و چروکش. دست‌هایش، خود معجزه بود. ممکن نبود دست‌ بلند کند برای دعایی و خدا استجابت نکند؛ بس‌که مقدس بودند. من به قربان آن دست‌های زحمت‌کشیده.


هانیه ۹۹-۸-۲۳ ۹ ۲۰ ۲۲۳

هانیه ۹۹-۸-۲۳ ۹ ۲۰ ۲۲۳


ما خوزستانی‌ها را این‌طور تربیت کرده‌اند که اگر ستون خانه‌مان به سامان نبود، اگر ترکش، هنوز پهلوی عزیزمان را قلقلک می‌داد، اگر روستاهایمان، طعم آب زلال را نچشیده‌اند، اگر صدای‌مان به گوش رجال تهران‌نشین نمی‌رسد، سر خم نکنیم و نجیب و پر غرور بایستیم. ما بعد از چهل‌سال، آبادی را آن‌طور که باید، به چشم ندیدیم اما جلوی اجنبی فخر می‌فروشیم که یک بند انگشت از خاک‌مان را نگرفتند. 

اما از شما چه پنهان ... خودمان که می‌دانیم چه خبر است و دردمان چیست. داشته‌هایمان سهم شماست؛ رنج‌اش و نداری‌اش، سهم ما. 

ارتش عراق با استفاده از عنصر غافلگیری با تجاوز بر خاک ایران ، در ابتدای جنگ موفق به اشغال بخش‌هایی از جمله خرمشهر شد. رزمندگان ایران سال‌ها بعد موفق شد اکثر مناطق اشغالی، از جمله خرمشهر را آزاد نماید.

[منبع عکس | خرم‌شهر، 26 سال پس از جنگ]


هانیه ۹۹-۶-۳۱ ۶ ۱۳ ۲۰۹

هانیه ۹۹-۶-۳۱ ۶ ۱۳ ۲۰۹


۱ ۲ ۳ ... ۱۸ ۱۹ ۲۰

من، این‌جا
شبیه‌ترین آدم‌ِ‌ ممکن
به خودم هستم!


بایگانی
نویسندگان