چی می‌ریزن توی این شب که انقدر دلگیره؟

خواب دیدم؛ خوابی سخت، واقعی و دردناک. خواب، مروری بود بر زخمی قدیمی. آن‌قدر واقعی بود که وقتی بیدار شدم تا چنددقیقه بهت‌زده خیره مانده بودم از این‌که این‌همه واقعیت، خواب بوده. حالا دوباره شب شده و دوباره هجوم آن کابوس. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم شنیدن به درددل‌هایش بشود کابوس شب‌م.  توپی کوچک، میانه‌ی گلویم را بگیرد و راه اشک را ببندد؛ و من بمانم و خاطره‌ها و او. خاطره‌هایی که هرچه بیشتر خودم را ازشان فراری می‌دهم، بیشتر نزدیک می‌شوند.

 

+ فکر می‌کنم پریشان‌حالی‌ام پیداست از این جمله‌های آشفته و به‌هم ریخته. سعی‌ای هم برای مرتب‌کردن‌شان نمی‌کنم؛ اصلن حال و حوصله‌ی چیدن‌شان را ندارم...

+ تیتر از توییتر یک بنده‌خدایی که آی‌دی‌اش یادم نیست.

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۳ ۳ نظر
هانیه شالباف

و آن‌جایی که تمام نور است و قداست ...

خورشید

 سر خم می‌کند

و روشنایی‌اش را 

از روشنایی حریم تو وام می‌گیرد 

یا شمس‌الشموس!

عکس مربوط به تیرماه 95

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
هانیه شالباف

دروغ‌گویی عکس‌ها بخشیده می‌شود؟

من در مدرسه‌ای/شهری/کشوری درس می‌خوانم که ماهی یک‌بار برنامه‌ی فرهنگی دارد؛ (که ای کاش نداشت) و هفته‌ای یک‌بار معاون‌اش دوربین‌به‌دست سر کلاس می‌آید؛ روی پرده‌نمایش کلاس اسلاید یا پوستری می‌گذارد و از کلاس عکس می‌گیرد. آخرین کارگاه‌اش مربوط به حقوق دانش‌آموزان بود که ما فقط پوسترش را دیدیم. نه حرفی زدیم و نه چیزی شنیدیم! 

امان از  «نمادها و نمادین‌»ها!

۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰ ۲۴ نظر
هانیه شالباف

زبان‌مشترک وبلاگ‌نویس‌ها

زمانی که من وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم، آی‌فون انقدر همه‌گیر نبود و اندروید نوزاد و ناشناخته بود. قاعدتن ایموجی‌ها و شکلک‌ها هم وجود نداشتن. همه‌ی احساسات ما روی دوش شکلک‌های بلاگفا بود که اونا هم خیلی کاربردی نداشتن! اما ما شکلک‌هایی داشتیم ترکیبی و مختص به خودمون. از ترکیب ":"  و ")"  یه لب‌خند می‌ساختیم؛ شوخی‌هامون رو با ";)" نشون می‌دادیم؛ همه‌ی غم و ناراحتی‌مون رو می‌ریختیم توی ":(" و اگر همه‌ی این احساسات خیلی شدید بود یه پرانتز به هرکدوم اضافه می‌شد! بعد از مهاجرتم به بیان خیلی خوش‌حال شدم که شکلک‌هاش اون‌قدر زشت و بی‌احساس و بی‌اصالتن که استفاده نمی‌شن و  با هم‌بلاگی‌ها می‌تونیم به یه زبان مشترک و همون زبان سابق خودمون حرف بزنیم. 

فکر نمی‌کنم کسی به اندازه‌ی ما ":)" و ":(" و ":|" و مشتقاتش رو درک کنه :))

۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۶ ۱۸ نظر
هانیه شالباف

تکه‌پاره‌های این چند روز

  • از شرح دلتنگی و غصه که بگذریم می‌رسیم به هشت‌آبان. هشت‌آبان برای من یک حسرت است. حسرت ندیدن او. حسرت نشنیدن صدایش. حسرت این‌که چه‌زود رفت و چه دیر گفتیم و شناختیمش. درباره‌ی قیصر امین‌پور هرسال می‌نویسم. پارسال مفصل‌تر نوشتم. اما امسال اتفاقی افتاد که هنوز هم مفصل‌تر می‌توان نوشت. هفت آبان خبردار شدم که فرداشبی، قرار است حامد عسکری بیاید. زنگ زدم به خودش. گفت می‌آید. قرار مصاحبه گذاشتیم و قرارِ دیدار در شب شعر هم که سرجایش بود. بابا و مامان هم آمدند و بیرون رفتن سه‌نفره‌مان -که سال‌هاست به‌خاطر تولد خواهر و برادرم کم‌تر پیش می‌آید- خوش‌حالی‌ام را بیشتر کرد. دوربین را برداشتم و رفتم. مجری، کمی پس از رسیدن ما شروع کرد و خیلی منتظره دعوت کرد از سعید بیابانکی. خبردار بودم که خوزستان است؛ اما اهواز نبود و آن‌شب آمده بود. ذوقِ من از ذوقی که در دل پدرم بود، بیشتر شد. می‌دانم چه‌قدر دوستش دارد. طولی نکشید که حامد عسکری هم رسید و شب شعر ساده و خودمانی‌مان، رسمیت گرفت. رفتم عکاسی کنم و قبلش سلام‌وعلیکی کردم و مثل همیشه حالم خوب شد از مهربانی و بزرگواری و البته شوخ‌طبعی آن شاعر اهل بم. حدود سه‌ساعت گفتند و خندیدیم و شعر خواندند و ما ... ما کِیف کردیم! از اشعار آیینی تا عاشقانه‌های ساده‌. آن شب، شب من بود انگاری. سال‌گرد کسی که مرا کشاند سمت ادبیات و شعر؛ دیدار کسی که مرا عاشق غزل کرد(1) و گفت‌وگو با کسی که شعرِ خوب را به من شناساند(2).

 

  • نزدیکان من می‌دانند که چه‌قدر اهل تله‌ویزیون نیستم! مثل این قدیمی‌ها فقط برنامه‌های شهیدی‌فر و امثال او را نگاه می‌کنم. فیلم و سریال هم که دیگر هیچ! اما قبل‌ترها این‌طور نبودم. تا دیالوگ‌ها را حفظ نمی‌کردم دست از سر تکرارها برنمی‌داشتم. یادم می‌آید کلاس اول یا شاید کوچکتر بودم -هرچه‌بودمدرسه‌می‌رفتم- سریال جومونگ را نشان می‌داد.  نمی‌خواستم نگاه‌اش کنم. خانواده‌ام هم که اهل سریال‌های این ریختی نبودند! اما آن‌قدر هم‌کلاسی‌هایم از جومونگ گفتند که احساس کردم اگر نبینم ازشان عقب می‌افتم. حالا حکایت خواهرِ 9ساله‌ام شده. چند شب پیش هم‌کلاسی‌اش آمد خانه‌مان و گفت شبکه‌ی فلان را بگیر تا جومونگ را ببینم. دید و رفت. اما خواهر من هرشب با حیرت، بی‌حوصلگی اما دقت زیاد می‌نشیند و می‌بیند. انگار که اگر نبیند یک‌روزی خرخره‌اش را می‌چسبند که چرا ندیدی. که اگر عقب‌ماندی، از ندیدن است. داشتم فکر می‌کردم که چه‌قدر مصداق دارم برای این دیدن‌ها و ندیدن‌ها. حتا بعضی‌هایشان شده‌اند زخم‌؛ هرچند سطحی. همین انجام بده و انجام نده و ببین و نبین‌ها بدبخت‌مان کرده. بدبخت!

1. حامد عسکری

2. سعید بیابانکی

+ عکس‌های شب‌شعر  + یک فیلم از شعرخوانی حامد عسکری  را در پست بعد منتشر می‌کنم :))

۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۰ ۸ نظر
هانیه شالباف

او زن گرفت؛ تو زن گرفتی؛ فضولی‌ش هم به ما نیومده!

  من به پاس ارادتم نسبت به خانواده‌ی شجریان و مخصوص‌تر همایون‌شان، شده‌ام منبع تایید و تذکیب اخبار مربوطه به این خاندان :)) امروز پیامی دست‌به‌دست چرخیده و به تلگرام من هم رسیده که:«ایها‌الناس! بشتابید که همایون شجریان زن گرفت.» حالا این‌که کجا بشتابند این ایهاالناسِ عمومن مؤنث، قطعن در اینستاگرام است. خواستم خبر تکذیبش را بفرستم که دنبال منبعی بودم؛ و کجا بهتر از صفحه‌رسمی آقای شجریان. وقتی کامنت‌های آخرین پست را خواندم به‌کل فراموش کرده‌ام چرا آمده‌ام این‌جا! فحش، کم‌تر دیدم اما سرزنش‌ها و دخالت‌ها شده‌ بودند موضوع دعوای یک‌مشت دختر و زن؛ که احتمالن بحثی جز حسادت وسط نبود! همه‌ی حرفم این است که ما زنان همه‌ی حق و حقوق‌مان را خلاصه کرده‌ایم در زیبایی و توجه. انگار ابزار دیگری وجود ندارد برای برتری‌مان. ما زن‌ها همه‌ی حقوق‌مان این است و انگار فقط همین را می‌خواهیم؛ آزادی مطلق جنسی، جسمی و روحی. آزادگی‌ای بی حد و مرز. شما هم خیلی تلاش نکنید برای دادن و گرفتن حقوق ما. حقی که ما می‌خواهیم؛ خیلی هم به‌حق نیست.

 

  امروز من و مادر کل خانه را + کیف پول پدر، من و خواهر کوچیکه را  زیر و رو کردیم؛ من برای یک اسکناس پنج‌هزارتومانی و او برای دوهزار تومانی! عابربانک نزدیک خانه -به‌هردلیلی- کار نکرد و سوپری‌ای که صاحبش یک پیرمرد پیر و آرام بود؛ منتظر درخواست من و مادر بود تا غرولند کند که امروزه همه کارت می‌کشند و طرف آمد چوب‌شور بخرد که کارت کشید و خلاصه اگه کف این دست مو داره، بِکَن. نتیجه‌ی اخلاقی این‌که اگر پول خرد داشتید کارت نکشید؛ در چنین شرایطی دعای خیر من و مادر بدرقه‌ی راه‌تان می‌شود :))

 

  چه‌قدر نثر این پست خشک و عصاقورت‌داده‌ بود! 

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۳ ۹ نظر
هانیه شالباف

من دوستت‌دارم‌هایم را فریاد نکردم و نزدم.

همیشه آدم‌ها، در اوج و درست جایی که نباید، می‌شکنند. ترس‌ها، در زمان بی‌پناهی هجوم می‌آورند و انگیزه‌ها از کار می‌افتند. این چرخه‌ی زندگی‌ست. رک و روراست و بی‌تعارف. من شاید اگر می‌توانستم حرف بزنم؛ بلد بودم با نوشتن ذهن‌م را تخلیه‌ی اطلاعاتی کنم و همه‌ی عشق‌های کهنه و پوسیده‌ی قدیمی را دور بی‌اندازم؛ در اوج هدف و کارم، مصداق بارز خط اول نمی‌شدم.

خلاصه بعد از یک‌هفته آمدم بگویم:«خوش‌به‌حالتان است اگر بلدید حرف بزنید؛ گریه کنید و دوستت‌دارم‌هایتان را فریاد کنید در گوشش؛ و آرام شوید.»

۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۴ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

آغاز تو، پایان تویی...

دیشب اتفاق عجیبی نیفتاد؛ فقط ترامپ دیوانگی، دیکتاتوری و حماقتش را که تا حالا در عمل و افعالش مشخص بود، صراحتن بیان کرد. من بیشتر دارم به این فکر می‌کنم که ای کاش همین‌قدر که طوفان توئیتری راه می‌اندازیم و هشتگ‌هایمان را تیری می‌کنیم در چشمان ترامپ، برایمان مهم بود داریم چه می‌کنیم با ایران‌مان. با همین خلیج‌فارس اصلن؛ که شاید سال‌های زیادی نمانده باشد به مرگش و دچارشود به سرنوشتی مثل خزر؛ تبدیل شود به لجن‌زاری بزرگ. ما انگار نمی‌فهمیم مرزهای فرهنگ و تمدن را در کشورمان کیلومترها جابه‌جا کرده‌ایم؛ ما انگار نمی‌خواهیم بفهمیم چه کرده‌ایم و چه شده که آینده‌ی کشورمان -تاحدی- دست همین ترامپ احمق است. ما یا واقعن نمی‌فهمیم؛ یا خود را به نفهمیدن زده‌ایم. 

کاش آن‌قدری دوستش داشته باشیم، آن‌قدری جای افتخار داشته باشد که فداکردن‌جان‌مان، برایش هیچ باشد. 

 

+ مترسک اون‌قدر کامل و جامع نوشته که حرفی باقی نمی‌مونه. بخونید. 

+ تیتر از اجرای همایون‌ شجریان عزیز هست؛ شعرش از پوریا سوری و اجرا مربوط به نمایش سی. ببینید.

۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

چشم‌ها، شناس‌نامه‌ی آدم‌اند.

مسترمرادی پستی گذاشته بود و از دنیای چشم‌ها و آدم‌های خوش‌بین نوشته بود. «چشم‌ها زندگی دارند؛ می‌فهمند؛ حرف می‌زنند؛ عاشق می‌شوند.» حرف‌هایش را که خواندم یادم آمد مدت‌هاپیش داشتم فکر می‌کردم چشم‌ها همه‌ی هستی و نیستی‌ آدمی را، در خود جا داده‌اند. در آغوش غم باشی اما لبخند بزنی، لب‌ها می‌خندند، گونه‌ها گل می‌اندازند؛ اما چشم‌ها... امان از چشم‌ها که تو را لو می‌دهند. به وقت شادی می‌درخشند؛ زمان عاشقی، معصومانه همه‌ی دوستت دارم‌هایت را می‌ریزند توی چشم‌های معشوق. زمان عصبانیت، هرچه خشم در مشت و بازویت باشد، هرچه نفس حبس شده در سینه باشد را خلاصه و مختصر، ترسی می‌کنند در دل حریف. دیده‌اید توی مستندها، وقتی متهمی را نشان می‌دهند؛ چشمانش را می‌پوشانند؟ اهالی رسانه زودتر از ما فهمیده‌اند چشم‌ها شناسنامه‌ی آدم‌اند و اگر فرصت کنند، همه‌ی بود و نبودت را در نهایت بی‌رحمی بیرون می‌ریزند. 

 

چشم‌ها، هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید. 

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۷ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

بودن

آخرین تجربه‌ی زندگی تا به این لحظه:

مهم نیست بودنش چگونه باشد؛ فقط «باشد».

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۰ ۱۲ نظر
هانیه شالباف