مناجات

بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری ...

[مریض حالی | محسن چاووشی]
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۲ ۳ نظر
هانیه شالباف

...تطمئن القلوب

غروب، بیش از اندازه دلگیره؛ الان بیشتر. پدربزرگم(مادری) -که بی حد و اندازه دوستش دارم- فردا عمل جراحی داره و ازتون می خوام دعا کنید به خیر و خوبی انجام بشه. توی عروسی تون جبران کنم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۹ نظر
هانیه شالباف

... برکت از امنیت‌ها رفت!

یادم می‌آد وقتی چهار، پنج‌ساله بودم، شب‌های سوت و کور و سرد یا گرم، وقتی که همه آروم می‌گرفتن یه گوشه از خونه‌هاشون، صدای ردشدن موتورها و سوت‌زدن‌شون می‌اومد. هیچ‌وقت چهره‌شون رو ندیدم؛ حتا هنوز هم مطمئن نیستم اون کارشون دقیقن برای چی بود! اما دقیقن همون حس جودی آبوت به آقای پندلتون رو، نسبت به این نگه‌بان‌ها داشتم! :)) با این‌که فقط یه تصور خیالی ازشون داشتم؛ صدای‌سوت‌شون من رو مطمئن می‌کرد به امنیتی که شهر رو می‌گرفت؛ و انگار که حکومت نظامی شروع شده باشه، تصور می‌کردم بیرون‌رفتن بعد از ساعتِ سوت‌زدن، مشروع نیست! 

حالا خیال می‌کنم از وقتی این نگه‌بان‌ها رفتن خونه‌هاشون و دیگه هیچ‌وقت با اون سوت‌ها، دل ما رو خوش نکردن، برکت ازامنیت‌ها رفت! 

 

+ می‌دونم این متن پر از اشکاله. می‌دونم این‌مدت خوب ننوشتم. نمی‌شه یا ... نمی‌تونم. برکت از همه‌چی رفته!

۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵ ۷ نظر
هانیه شالباف

#آینده

حالا آرزوی داشتن جرئتی را می کنم که مرا از کنکور و دانشگاه رها کند. به جایش زبان خارجی ای را تخصصی یاد بگیرم و سفر کنم و کتاب بخوانم و مستند ببینم و عکاسی کنم.
ولی هیچ تضمینی نیست به آینده.
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۲۲ نظر
هانیه شالباف

امید در بساط دارید؟

کم آورده‌ام.

خموده‌تر و ناامیدتر از همیشه. جایی‌ام میان ماندن و رفتن؟ نه؛ ماندن و برگشتن. اخبار حالم را بدتر می‌کند. هوا هم زخمی قدیمی‌ست  که حالا سرباز کرده.

امید می خواهم.

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۴ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

2) دو روش برای دزدی معرفی کنید. (20نمره)

به پیسی خوردم :)) نمی‌خوام از مامان و بابا پول بگیرم؛ اما کارت‌م خالیه و یه خرید فوری پیش اومده :)) داشتم فکر می‌کردم این اواخر کجاها عکاسی کردم و چندتا خبر گرفتم که دیدم طلب همه‌شون رو به‌م دادن :)) آدمِ قرض گرفتن هم نیستم! مثل بابام. 

در نتیجه؛ چه راهی واسه‌ی دزدی معرفی می‌کنین؟ :D 

۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۱۴ نظر
هانیه شالباف

بار دیگر فراموشی!

سلام :)

خواستم بیام دعواتون کنم که حالا درسته زنده‌م؛ سفر رفتم؛ یه‌مدت زمین‌گیر بودم؛ با زلزله‌های کرمانشاه لرزیدیم و من هنوز ترسش رو توی دلم دارم؛ امتحانام رو یکی پس از دیگری گند زدم؛ ولی شما نباید یه کامنت می‌ذاشتین که حداقل بتونید به چهل‌امم برسید؟ که اومدم بیان و هرچی پسوورد رو وارد کردم فرمود غلطه و خلاصه پسوورد رو عوض کردیم و اینا :))

بیان هم با این‌همه معرفتش فراموشم کرد! 

۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۸ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

چی می‌ریزن توی این شب که انقدر دلگیره؟

خواب دیدم؛ خوابی سخت، واقعی و دردناک. خواب، مروری بود بر زخمی قدیمی. آن‌قدر واقعی بود که وقتی بیدار شدم تا چنددقیقه بهت‌زده خیره مانده بودم از این‌که این‌همه واقعیت، خواب بوده. حالا دوباره شب شده و دوباره هجوم آن کابوس. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم شنیدن به درددل‌هایش بشود کابوس شب‌م.  توپی کوچک، میانه‌ی گلویم را بگیرد و راه اشک را ببندد؛ و من بمانم و خاطره‌ها و او. خاطره‌هایی که هرچه بیشتر خودم را ازشان فراری می‌دهم، بیشتر نزدیک می‌شوند.

 

+ فکر می‌کنم پریشان‌حالی‌ام پیداست از این جمله‌های آشفته و به‌هم ریخته. سعی‌ای هم برای مرتب‌کردن‌شان نمی‌کنم؛ اصلن حال و حوصله‌ی چیدن‌شان را ندارم...

+ تیتر از توییتر یک بنده‌خدایی که آی‌دی‌اش یادم نیست.

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۳ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

و آن‌جایی که تمام نور است و قداست ...

خورشید

 سر خم می‌کند

و روشنایی‌اش را 

از روشنایی حریم تو وام می‌گیرد 

یا شمس‌الشموس!

عکس مربوط به تیرماه 95

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
هانیه شالباف

دروغ‌گویی عکس‌ها بخشیده می‌شود؟

من در مدرسه‌ای/شهری/کشوری درس می‌خوانم که ماهی یک‌بار برنامه‌ی فرهنگی دارد؛ (که ای کاش نداشت) و هفته‌ای یک‌بار معاون‌اش دوربین‌به‌دست سر کلاس می‌آید؛ روی پرده‌نمایش کلاس اسلاید یا پوستری می‌گذارد و از کلاس عکس می‌گیرد. آخرین کارگاه‌اش مربوط به حقوق دانش‌آموزان بود که ما فقط پوسترش را دیدیم. نه حرفی زدیم و نه چیزی شنیدیم! 

امان از  «نمادها و نمادین‌»ها!

۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰ ۲۵ نظر
هانیه شالباف