چشم‌ها، شناس‌نامه‌ی آدم‌اند.

مسترمرادی پستی گذاشته بود و از دنیای چشم‌ها و آدم‌های خوش‌بین نوشته بود. «چشم‌ها زندگی دارند؛ می‌فهمند؛ حرف می‌زنند؛ عاشق می‌شوند.» حرف‌هایش را که خواندم یادم آمد مدت‌هاپیش داشتم فکر می‌کردم چشم‌ها همه‌ی هستی و نیستی‌ آدمی را، در خود جا داده‌اند. در آغوش غم باشی اما لبخند بزنی، لب‌ها می‌خندند، گونه‌ها گل می‌اندازند؛ اما چشم‌ها... امان از چشم‌ها که تو را لو می‌دهند. به وقت شادی می‌درخشند؛ زمان عاشقی، معصومانه همه‌ی دوستت دارم‌هایت را می‌ریزند توی چشم‌های معشوق. زمان عصبانیت، هرچه خشم در مشت و بازویت باشد، هرچه نفس حبس شده در سینه باشد را خلاصه و مختصر، ترسی می‌کنند در دل حریف. دیده‌اید توی مستندها، وقتی متهمی را نشان می‌دهند؛ چشمانش را می‌پوشانند؟ اهالی رسانه زودتر از ما فهمیده‌اند چشم‌ها شناسنامه‌ی آدم‌اند و اگر فرصت کنند، همه‌ی بود و نبودت را در نهایت بی‌رحمی بیرون می‌ریزند. 

 

چشم‌ها، هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید. 

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۷ ۹ نظر
هانیه شالباف

بودن

آخرین تجربه‌ی زندگی تا به این لحظه:

مهم نیست بودنش چگونه باشد؛ فقط «باشد».

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۰ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

ری‌را ... هوای حوصله دچار وارونگی شده.

این‌که اون‌قدر بی‌حوصله‌م که نه دلم می‌خواد جواب تلفن بدم؛ نه پیام تلگرام رو باز کنم؛ نه کسی رو دعوت کنم؛ نه کاری رو انجام بدم؛ چه‌جوری به دیگران حالی کنم؟

 

خیلی دارم فکر می‌کنم چرا انقدر کلافه و خسته و بی حوصله‌ایم همه‌مون؟ زندگی چی‌کارمون کرده؟

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۶ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

بوی ماه مهر و این داستانا

مکالمات این روزهای من :

- هه! چه‌خبرا؟  می‌بینم که نزدیک مهره و  مدرسه و اینا. چه حالی داری؟

- حال خوب! البته من‌که مشتاقم برای شروعش و مشکلی ندارم. همه که شبیه شما نیستن :D 

 

خلاصه مدرسه‌ی ما که هنوز خوشگلیاشو داره!

۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۳ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

قصه‌ی آخرین آرزو

به دوست فرنگی‌ام گفتم:«ما هیچ هم که نداشته باشیم، قصه زیاد داریم.» فرقی ندارد ختم شود به رسیدن یا نرسیدن.  در پستوی خانه‌‌های این‌جا رازها و دردها و عاشقانه‌هایی پنهان است که نه کسی می‌تواند بگوید و نه کسی بشنود و نه کسی بنویسد. عاشقانه‌های این ملت، می‌شود قصه‌ی امروز. قصه‌ی سی‌ وچهار سال صبوری-درد-انتظار.  قصه‌ی آرزوی درآغوش کشیدن استخوان‌‌هایی که هنوز هم رشیدند و دلاور و غیور. قصه‌ی آخرین آرزو.

ما قصه‌های این سرزمین را با هیچ‌چیز، با هیچ چیز عوض نمی‌کنیم.

Image result for ‫مادر شهید جنگجو‬‎

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۳ ۴ نظر
هانیه شالباف

قربان‌گاه

عادت‌مان شده روز عید قربان عکس گوسفندی پیدا کنیم ترجیحن گرافیکی و با درون‌مایه‌ی طنز؛ در وبلاگ، اینستاگرام و گروه‌های تلگرامی منتشر کنیم و بگوییم:«عیدتان مبارک.» اما هیچ‌‌کس از اطاعت، تسلیم و خلوص حضرت ابراهیم نمی‌گوید. هیچ‌کس، ولایت‌پذیریِ حضرت اسماعیل‌ را یادآوری نمی‌کند؛ حتا خیلی‌ها نمی‌دانند داستان امروز چیست اصلن! خدا این امتحان را از همه‌مان اگر نگیرد، از بعضی‌هامان که می‌گیرد! همان امتحانی که ته‌اش می‌گوید:«می‌خواستم ببینم چند مرده حلاجی»

همان امتحانی که مدعی را جدا می‌کند از مدعا.

مدعاهایی مثل محسن حججی.

• عید قربان امروز، مبارک نبود. ما دل‌سوخته‌ی قربانیانی هستیم که مظلومیت و عشق، مهمترین شاخصه‌ی آنان است‌.

۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۲
هانیه شالباف

جهاد زیرمیزی!

هرچیزی تعریفی دارد، قانون دارد، در یک چارچوب معیّن قرار می‌گیرد؛ درست مثل اسلام، و درست‌تر شبیه جهاد! معمولن تلقی ما از آدم‌هایی که به مقام شهود می‌رسند و راه جهاد را پیش می‌گیرند، انسان‌هایی‌ست دین‌دار، شریف و بااخلاق. اما درست برعکس آن هم پیدا می‌شود؛ با این تفاوت که آن‌ها هدف‌شان شهادت است؛ نه جهاد!

 

  • یکی از آشنایان خیلی دور، تصمیم می‌گیرد برود سوریه. دوره‌های آموزشی را  دور از چشم مادر می‌گذراند؛ با همه‌ی اهل فامیل و دوستان عکس یادگاری می‌گیرد؛ و نقطه‌ی اوج ماجرا این‌جاست؛ عکسش را با لباس نظامی چاپ می‌کند و در قاب، آماده تحویل خانواده می‌دهد و می‌گوید:«شهید شدم؛ این را بگذارید جلوی تابوتم!» هفته‌ی پیش خبر دادند  رفته سوریه.  بی‌خبر و پنهانی. از آن‌جا  زنگ زده:«سوریه‌ام.» حالا مانده‌اند مادر حیرت‌زده و بیمارش؛ همسر جوانی که جز غذا پختن چیزی بلد نیستد؛ دو بچه‌ی کوچک و خواهران و برادری که احوال‌شان کم از احوال مادر ندارد. 

 

  • مادر تعریف می‌کرد از قول هم‌کارش: پسری متولد هفتاد و شش، امضای پدرش را جعل می‌کند و می‌رود سوریه و زنگ می‌زند به اهل خانه که:«دیرالزورم برای دفاع از حرم حضرت زینب!»

خلاصه این‌که حضرت زینب (س) شهید نمی‌خواهد؛ مدافع می‌خواهد. اگر در راه جهاد شهادت نصیب شد که چه بهتر! نشد؛ مهم انجام تکلیف است. کاش باور کنند!

۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۲۳ ۱۷ نظر
هانیه شالباف

هایده با شکل و شمایل اسلامی‌!

دیشب عروسی‌ای دعوت بودیم که خانواده‌های هردوطرف، افرادی شناخته‌شده، محترم و مذهبی بودند. آن‌قدر مذهبی که مطمئن بودیم قسمت طرب‌انگیز مراسم به هر شکلی که باشد، قطعن بدون موسیقی و نهایتن با حضور یک حاج‌خانم مداح برگزار می‌شود. این ذهنیت ما تا یک‌جایی از ماجرا درست بود؛ اما این یک‌جایی، درست همان‌جایی‌ست که جناب داماد تشریف آوردند و برخلاف تصور ما، آن خانم خواننده-دی‌جی هم‌چنان دف می‌زدند و می‌خوانندند؛ و به‌جز محارم، غیرمحارم هم با حجاب کامل درست مقابل چشمان داماد دستان، کمر و پاهای خود را به شکل غریبی، نــرم، تکان می‌دادند! از رقصیدن داماد هم بگذریم. 

از توصیفات آن خانم هم بگویم که ایشان استاد دف بودند و بسیار شاد و خوش‌حال. از ویژگی‌های ظاهری‌شان اشاره می‌کنم به: یک روسری صورتی‌جیغِ کهنه؛ مانتوی گشاد و بدقواره، ساپورتی تا کمی پایین‌تر از زانو؛ جوراب ساقه‌کوتاه(مچی- یعنی تا مچ پا) و کفش‌های پاشنه بلندمشکی.

 

خلاصه‌اش اگر کنم فقط می‌گویم:«اگر قر توی کمرتان به‌طور فراوان وجود دارد؛ سخت نگیرید؛ اسلام را هم به شکل مورد قبول‌تان ادیت نکنید؛ فقط لطف کنید و با راحت‌ترین و بهترین روش -که همان موسیقی‌ست- آن را بیرون بریزید؛ چون با این کارهایتان گند زده‌اید به اسلام!»

 

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۷ ۲۵ نظر
هانیه شالباف

چه صبورانه تحمل می‌کنی غفلت بی‌رحم ما رو دخترک!

از صبح می‌چرخم در خانه و می‌خوانم:

«همین‌لحظه، همین‌ساعت، همین امشب

که  تاریکی همه  شهر رو به‌  خواب برده

یه سایه  رو تنِ  دیوار  این  خونه‌س

تویی  و  یک‌سبد  گل‌های  پژمرده

 

همه دنیا به چشم تو همین کوچه‌س

هوای  هر  شبت  یلدایی  و  سرده

کجاست اون ناجی افسانه‌ی دیروز؟

جوون‌مرد محل ما ...  چه نامرده...

چه نامرده...

 

چه صبورانه تحمل می‌کنی

غفلت بی‌رحم مارو دخترک

ما داریم گلاتو آتیش می‌زنیم

تو داری با التماس می‌گی کمک...کمک!»

حس مبهم - گوگوش 

+ می‌خواستم بیایم و به‌تلافی نبودن این مدت، کمی بنویسم، کمی حال خودم و خودتان را بهتر کنم که نشد... این دردها تمامی ندارد انگار...

+ در اینستاگرامم گفتم؛ این‌جا هم می‌گویم ... نه آتنا اولینش بود و نه بنیتا آخرین. اما این بی‌قراری‌ها شاید تلنگری باشد برای مراقبت بیشتر؛ و شاید درک صحیح‌تر قانون و رسیدگی به جرایم!

 

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۱ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

تولد مریم‌ها در روز مرگ مریم

سکانس اول | اتوبوس      

سال هفتاد و شش

 مریمی که زیرگوشش صدای حیدری بود و سه‌تار حسام. تکه‌ای از  دلش مانده پیش کارون و تکه‌ی دیگر خوش‌حال که حالا آرزوهایش در مشتش هستند.

 

سکانس دوم | دره        

 سال هفتاد و شش

سه‌تار شکسته و بی‌صدا گوشه‌ای افتاده...

 

سکانس سوم |  خانه

سال نود و شش

فاطمه چشمانش را ریزتر می‌کند و پست فیروز نادری را با دقت بیشتری ترجمه می‌کند با آرزوی این‌که شاید اشتباه متوجه شده؛ اما قصه این‌بار واقعی‌ست. قصه‌ی همیشگی رفتن و ... نبودن. درست یک‌سال پیش این‌موقع را به‌خاطر می‌آورد که با این خیال در رشته‌ی ریاضی فرزانگان ثبت‌نام کرد که یک‌روزی، به عنوان دانشجوی دانشگاه استنفورد به‌عنوان یک نابغه‌ی ایرانی و کسی که تا آخر عدد پی را پیدا کرده، بعد از اعلام نام‌اش توسط مجری مورد تشویق حاضران  قرار بگیرد. می‌خواست وقتی رفت روی استیج بخواهد استادش، پروفسور مریم میرزاخانی بالابرود و فاطمه سفت بغلش کند و درگوشی بگوید چه‌قدر دوستش دارد؛ بگوید یک‌روزی به‌عشق او، وقتی آن‌سر دنیا بوده رفته ریاضی فرزانگان؛ همین‌طور که اشک‌هایش می‌چکد روی شانه‌ی مریم، بگوید: چه‌قدر قهرمان بزرگی دارد. 

 

فاطمه از ده‌سالگی رفیق من بوده؛ بماند معرفتش که هرجا و هروقت که باید، می‌ایستد کنارم و پابه‌پایم می‌آید.

امروز برای فاطمه زیر پستش نوشتم:«حالا تو باید بار نبودنش را به‌دوش بکشی؛ باید کارهای نکرده را تمام کنی؛ اتفاقن مصمم‌تر شوی تا این‌که گوشه‌ای بنشینی. میرزاخانی‌ها نه آرزوهایشان قد مشت‌شان است و نه طاقت دیدن سه‌تار شکسته را دارند؛ حالا تو بیا و بجنگ و توی دره برو و بیرون بیا و ... ؛ تا شاید روزی برسد که سرطان، آن‌هم دقیقن آن‌طرف زمین، جان مریم‌ها را نگیرد... .»

این فاطمه‌ای که من می‌شناسم؛ محال است نتواند...

[حرف‌های میرزاخانی به نشریه‌ی دانشجویی سرخط]

 

۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۵ ۴ نظر
هانیه شالباف