قبله گاه من، خاک کوی تو

دیروز، چشم دوخته بودم به گنبد زرین و زیبا و زیر لب گفتم: آرامش و سلامتی و موفقیت برای همه ی بچه های بلاگستان :)

از حرم حضرت رضا(ع) یاد همه هستم :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

حکایت زبان لال قلم

اشتباه نکنید! گاهی ننوشتن از بی‌دردی نیست؛ گاهی آدمی نمی‌داند چه‌چیزی را باید بگوید و چسب‌زخم را کجا بزند. گاهی آن‌قدر اتفاق پشت اتفاق از در و دیوار مملکت و خانه و مدرسه روی سر آدم می‌ریزد که نمی‌داند کجا پناه بگیرد. شده‌ایم عروسک خیمه‌شب‌بازی. عروسک‌هایی که نه اختیار دست‌مان را داریم و نه می‌توانیم انتخاب کنیم قدم‌هایمان کجا برود و کجا بایستد. لقمه را دور ندهم دور سرتان؛ ما اسیریم. اسیر زمانه و روزگار و دنیا. کاش یک راه‌پیمایی‌ای هم راه می‌انداختند برای آزادی ما یا حداقل چهارتا کارشناس ازما فهیم‌تر، چاره‌ی دردمان را نشان‌مان می‌داد. انگار چسب‌زخم‌هایمان را روی دهان زخم‌ها زده‌ایم. 

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۷ ۹ نظر
هانیه شالباف

چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت

۱۷سال پیش ۱۹ اردیبهشت، چهارشنبه بود؛ اما به اندازه ی امروز، بهار نبود. امروزی که از سحر تا شب صدای رعدوبرق قطع نشد و از آسمونش، رحمت بارید.
روزی که من وارد ۱۸سالگی شدم :)
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۹ ۱۸ نظر
هانیه شالباف

بدون عنوان

در توصیف و البته مذمت این روزهای من علی اکبر یاغی تبار چنین سرود و محسن چاووشی با آه هرچه تمام تر خوند:

چه کردی با خودت چاووش خون خاک بی زائر
چه کردی با خودت بغض خیابونای بی عابر
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۹ ۹ نظر
هانیه شالباف

چه قدر خوبیم ما (۲)

امروز کتاب درس جامعه شناسی تمام شد. حاصل یک سال مطالعه کتاب و تحصیلش در پایه یازدهم این بود: ما فخر جهانیم و بقیه شلغم یا حتا مثلن برگ چغندری بیش نیستند.
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۶ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

جنگ با تقدیر همیشه هم خوب نیست.

مدتی‌ست با کوچک‌ترین حرفی می‌افتم به‌جان طرف. خدا نکند کسی مخالفتی کند یا بخواهد جدل راه بیندازد، یا میدان جنگ را ترک می‌کنم یا طرف را مجاب می‌‌کنم که بحث را خاتمه دهد. بعدش ساعت‌ها می‌نشینم و خودم را سرزنش می‌کنم؛ آنالیز می‌کنم؛ وارسی می‌کنم که چرا این‌کار را کردم و این حرف را زدم و غیره و ذلک. امروز صبح وقتی بیدار شدم، هنوز اخم‌هایم از شب قبل روی صورتم مانده بود؛ با خودم گفتم:«مگر حق دلخور شدن با دیگران است؟ چرا من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهم از کسی کینه‌ای در دلم بنشیند؟ چرا همیشه زخم را به‌جان می‌خرم؛ در صورتی که می‌توانم با کمی عصبانیت طرف‌حسابم را آگاه کنم به اخلاق زشتش!»

آدمی که نباید همیشه مهربان باشد! 

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۴ ۱۵ نظر
هانیه شالباف

فامیل نزدیک

وجدانن چرا انقدر فامیل، غیرقابل تحمل هستن؟ 

چرا باید از ریز و درشت زندگی من سر در بیارن؟ 

 

+ ولی خدایی خوب عیدی دادن :))

۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۳ ۱۴ نظر
هانیه شالباف

سی‌سال تا سی‌نما

می‌خواستم زودتر بنویسم ازگران‌شدن بلیت‌های سینما؛ گفتم دست نگه‌دارم که در این مملکت، گاهی فاصله انتشار تا تکذیب خبر، زیاد است. حالا که مطمئن شدیم، فقط بگویم چهل‌سال است انقلاب کردیم؛ (در واقع کردند) سی‌سال است به‌صورت جدی سینمایی داریم (دارند) که کمابیش صاحب سبک است و سعی می‌کند حرفی بزند؛ اما هنوز نتوانسته‌ایم ( نتوانسته‌اند) مخاطب عام را هفته به هفته که هیچ، ماه به ماه بکشانیم (بکشانند)  سینما. ما سی‌سالی فاصله داریم تا آن‌روزی که سینما، از پیتزای مردم واجب‌تر بشود. 

 

+ بدون تاریخ، بدون امضا را دیده‌اید؟ حرف بزنیم درباره‌اش؟ 

۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۲ ۷ نظر
هانیه شالباف

احسن‌‌ترین حال

چه سِرّی‌ست در گریه‌ها و بغض‌های لحظه‌ی تحویل سال، نمی‌دانم. اشک‌ها بی‌اجازه سُر می‌خوردند روی گونه‌هایم تا یادآوری کنند من عاجز و کوچکم در مقابلش. تا یادم بماند با اذن او، همه‌ی داشته‌هایم تبدیل می‌شود به نیستی؛ تا بدانم عزت، حرمت و حیثیت این حیات را از دستان رحیم او دارم. دعا کردم؛ اول برای شما و بعد منِ کوچکم. دعا کردم همیشه باشید؛ نه صرف بودن؛ بودن‌تان سرشار از عشق باشد، سرشار از آرامش، سلامتی و برکت. اصرار کردم گرفتاری را به آن‌چه دچار است، رها نکند؛ آبرو و عزت‌ِ بیشتر ببخشد به مردم این دیار، که سخت محتاج‌اند و البته لایق. آرزو کردم آرام و قرار و صبر این مردم بیشتر شود.

همه‌ی دعاهایم خلاصه شد یه یک‌چیز. در آرزو، التماس و تمسک برای ظهورش که اگر بیاید، من و تو بی‌نیاز می‌شویم از هر نیازی. 

عیدتون مبارک :) 

۰۱ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸ ۶ نظر
هانیه شالباف

بازگشته

برمی‌گردم و این ماه‌ها را مرور می‌کنم. به بلاتکلیفی‌ام در بهار می‌خندم؛ مرور سفرهای تابستان، نفسم را می‌گیرد اما زود به خودم نهیب می‌زنم که تجربه‌های‌شان مرا از لبه‌ی چه پرتگاه‌هایی کنار کشیده. خدا امتحانی را در شهریورماه‌ش از من گرفت؛ به‌ظاهر تمام شد اما نمی‌دانم به‌خیر گذشت یا نه. نمی‌توانم بفهمم این بهترین سرشت بوده یا باید تسلیم «رفتن» می‌شدم. خب هرچه که بود، گذشت و دل‌خوشم که حداقل تا همان‌جا مطیع امرش بودم. پاییز با دلتنگی گذشت؛ اما پر از کار. درعوض زمستان پر بود از سرخوشی؛ از تصمیم‌های نو و هدف‌های بلند. 

امسال سخت گذشت، اما خوش گذشت. تجربه‌هایش مرا پخته‌تر کرد. رفتنی‌ها را گذاشتم بروند. یاد گرفتم هرکسی ماندنی نیست و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان دارم نباید بمانند. یاد گرفتم جدا بشوم، دل بکنم و مومن بشوم به فانی بودن این دنیا. 

 

سال نود و شش، دست‌کم به‌خیر گذشت :)

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

ویار تکلم

یک‌چیزی مانده بود در گلویم. چیزی مثل صدا، آه، ناله یا حرف. خیال رفتن نداشت؛ آمدنش هم محال بود. همان‌لحظه، مومن شدم که سخت‌ترین امتحان خدا، یا شاید هم سنگین‌ترین تاوان، تکلم نکردن است. تکلم به معنای باز و بسته شدن دهان و گفتن کلمات، نه! تکلم یعنی درد را گفتن؛ رنج را فریاد زدن؛ عشق را زندگی کردن و دلتنگی را گریه کردن؛ و جوابی شنیدن از اویی که اعتماد می‌فروشد به قیمت دوست‌داشتن. تکلم، حالا مُرده؛ یعنی کشتیم‌اش.  اگر زنده بود، زندگی این‌چنین نمی‌شد؛ آدمی به ته نمی‌رسید و حتا به سرانجام، فکر نمی‌کرد. 

ویار، به خودی‌خود بد نیست؛ اتفاقن که آدمی باید ویار داشته باشد؛ ویار تکلم1؛ ویار حرف‌زدن، ویار فریاد زدن؛ و الا زندگی‌اش می‌پاشد و نمی‌تواند جمعش کند. 

من، همه‌ی زندگی‌ام این درد را زندگی کردم؛ دردِ حرف[نـ]زدن! 

 

+ تیتر از وبلاگ ویار تکلم که الحق، این عبارت رو به‌خوبی معنا و ادا کردن. 

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۸ نظر
هانیه شالباف

مناجات

بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری ...

[مریض حالی | محسن چاووشی]
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۲ ۵ نظر
هانیه شالباف

...تطمئن القلوب

غروب، بیش از اندازه دلگیره؛ الان بیشتر. پدربزرگم(مادری) -که بی حد و اندازه دوستش دارم- فردا عمل جراحی داره و ازتون می خوام دعا کنید به خیر و خوبی انجام بشه. توی عروسی تون جبران کنم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۹ نظر
هانیه شالباف

... برکت از امنیت‌ها رفت!

یادم می‌آد وقتی چهار، پنج‌ساله بودم، شب‌های سوت و کور و سرد یا گرم، وقتی که همه آروم می‌گرفتن یه گوشه از خونه‌هاشون، صدای ردشدن موتورها و سوت‌زدن‌شون می‌اومد. هیچ‌وقت چهره‌شون رو ندیدم؛ حتا هنوز هم مطمئن نیستم اون کارشون دقیقن برای چی بود! اما دقیقن همون حس جودی آبوت به آقای پندلتون رو، نسبت به این نگه‌بان‌ها داشتم! :)) با این‌که فقط یه تصور خیالی ازشون داشتم؛ صدای‌سوت‌شون من رو مطمئن می‌کرد به امنیتی که شهر رو می‌گرفت؛ و انگار که حکومت نظامی شروع شده باشه، تصور می‌کردم بیرون‌رفتن بعد از ساعتِ سوت‌زدن، مشروع نیست! 

حالا خیال می‌کنم از وقتی این نگه‌بان‌ها رفتن خونه‌هاشون و دیگه هیچ‌وقت با اون سوت‌ها، دل ما رو خوش نکردن، برکت ازامنیت‌ها رفت! 

 

+ می‌دونم این متن پر از اشکاله. می‌دونم این‌مدت خوب ننوشتم. نمی‌شه یا ... نمی‌تونم. برکت از همه‌چی رفته!

۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵ ۷ نظر
هانیه شالباف

#آینده

حالا آرزوی داشتن جرئتی را می کنم که مرا از کنکور و دانشگاه رها کند. به جایش زبان خارجی ای را تخصصی یاد بگیرم و سفر کنم و کتاب بخوانم و مستند ببینم و عکاسی کنم.
ولی هیچ تضمینی نیست به آینده.
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۲۳ نظر
هانیه شالباف