۴ مطلب با موضوع «نگارخانه» ثبت شده است

مردها، موقع رفتن مرد نیستند.

سکانس اول:

خانه‌ی پدربزرگ‌پدری

مادربزرگ روی مبل نشسته. سرخم کرده و سرش را تکیه داده به دستش و با آن دست عصایش را گرفته. انگار که تنها تکیه‌گاهش همین عصای چوبی قدیمی‌ست.  مرا که دید، گفت:« بزرگ خانواده که بره، خیلی چیزا رو با خودش می‌بره...»  این‌ها را کسی  می‌گفت که همیشه در سخت‌ترین روزها، صبر و آرامشش ما را آرام می‌کرد؛ و حالا خسته است و دلش آشوب. این جمله‌اش ترس می‌اندازد توی دلم. می‌شکنم از درون و می‌ترسم از حس حمایتی که در وجود همه‌مان مرده.

 

 سکانس دوم:

خانه‌ی مادربزرگ‌مادری

موقع خداحافظی، مادربزرگ مامان را می‌کشد کنار. نمی‌شنوم چه می‌گوید؛ قیافه‌ی مامان را می‌بینم که درهم می‌شود.  هرچه هست خبر خوبی نیست. وقتی آمدیم خانه، مامان گفت: فلانی داره طلاق می‌گیره. شوهرش رفته یه زن دیگه گرفته.» مو به تن‌م سیخ می‌شود. هجده‌، نوزده‌سال زندگی شوخی نیست؛ بازی نیست که به این راحتی‌ها تمام شود و یکی ببرد و یکی ببازد. یک عمر عاشقی‌ست.

 

این‌ها را نوشته‌م که بگویم:« مرد، یک‌دفعه می‌رود.» درست جایی که می‌شود تکیه‌گاه و مرد زندگی، سرخم می‌کند و شانه خالی می‌کند از وابستگی‌ها و مسئولیت‌ها. گاهی هم تسلیم تقدیر است.  یک‌روز؛ سرد و بی‌خداحافظی رهایت می‌کند میان یک مشت‌خاطره و حتا پشت‌سرش را هم نگاه نمی‌کند؛  و تو چشم باز می‌کنی و فقط جای خالی‌اش را می‌بینی. این رفتن، گاهی از سر عشق است، و دل‌تنگی‌اش  تلخ نیست؛  از آن رفتن‌هایی‌ست که نبودنش تو را عاشق‌تر می‌کند.اما گاهی برای هوسی‌ست که من حماقت‌ِمحض می‌خوانمش؛ نه‌دل‌تنگی دارد و نه‌عشق.  رفتنش نه جان می‌گیرد و نه جانی نو می‌دهد. حسش، مبهم است؛ نه می‌توان خوش‌حال بود از رفتن؛ و نه می‌توان دل‌خوش بود به بودن.

 

کاش همیشه یک‌جای خالی برای رفتن‌ها و نبودن‌ها بگذارید؛ چون از هر جنسی باشد؛ همین‌که یک‌دفعه باشد و بی‌مهابا، زن را‌ می‌شکند...

 

۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۸ ۹ نظر
هانیه شالباف

تاریخ به روایت سیانور

ما نسل بی‌تفاوتی نیستیم؛ خودمان را نشان می‌دهیم. پایش که پیش آید با پدربزرگ بحث می‌کنیم و برای افکارش دلیل می‌خواهیم؛ آخر روزگار ما

بدجوری به روزهای جوانی آن‌ها گره خورده. از سال‌های بعد از انقلاب یا اگر دقیق‌تر بگویم، بعد از جنگ، کارگردانان سوژه جدیدتری برای ساخت

فیلم پیدا کرده بودند؛ فیلم و سریال بود که می‌ساختند درباره‌ی زمان طاغوت. از فیلم‌هایی ضعیف تا فیلم‌هایی که توجه خاص و عام و منتقدین را

جلب کرده بود. اما موضوعات معمولن یا در خانواده شاه خلاصه می‌شد یا نفوذ آمریکا و شوروی را نشان می‌داد. اما حالا درست سی و هشت

سال بعد از انقلاب، «بهروز شعیبی» دست به‌کار شده و فیلمی ساخته که کمتر منتقدی خرده گرفته. البته از کارگردانی که اولین تجربه‌اش

«دهلیز»  بود باید توقع زیادی داشت. حالا «سیانور» دومین تجربه‌ی بهروز شعیبی با مطرح کردن موضوعی متفاوت که کمتر به آن پرداخته شده

جوان‌های دهه‌ی سی و چهل تا هفتاد و هشتاد را  رو به‌روی پرده نقره‌ای میخ‌کوب کرده و تلنگری محکم به احزاب زده است.

شعیبی با هوش و ذکاوت موضوعاتی مثل عشق و تنفر ، جنایت و قتل ، شکنجه و اعتراف را در قالب یک فیلم گنجانده و در کنار همه‌ی این‌ها،

موضوع و هدف اصلی را که داستان مجاهدین خلق و عقاید مارکسیستی‌شان است به خوبی روایت کرده. همه‌چیز این فیلم با فیلم‌های دیگر فرق

می‌کند؛فیلم‌برداری‌اش طوری‌ست که انگار پای فیلم‌های دهه چهل نشستی؛ گریم و بازی بازیگران کاملن حرفه‌ای است. اصلن این‌طور بگویم که مثل

یک  ماشین زمان مخاطب را به دهه‌ی پنجاه برده و میان آدم‌های داستان رهایش کرده. دیالوگ‌ها و سکوت‌ها و موسیقی‌های به‌جا اجازه می‌دهد

مخاطب داستان را درک کند و کلمه به کلمه‌ی متن را در ذهنش جا دهد.

درکل باید بگویم بودن همچین کارگردانانی و نوشتن چنین فیلم‌نامه‌هایی یعنی حال سینمای ایران بهتر است و هنوز هستند کسانی که دغدغه

دارند و تلاش می‌کنند برای ارتقای سطح هنر و فرهنگ کشور و مهم‌تر از آن؛ شناساندن درست سیاست و تاریخ به نسل‌های بعد.

 

۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۹ ۱۶ نظر
هانیه شالباف

ثروت کاغذی

برای همه‌ی ما قطعا کتاب‌خونه یکی از دارایی‌ها و سرمایه‌های اصلی زندگی‌مون هست. من که فکر می‌کنم کتاب‌خونه، همین

قفسه‌های چوبی و فلزی ساکت، قلب اتاق محسوب می‌شن ، اگه نباشن، یه اتاق که هیچی , یه عمارت بی‌جون می‌مونه...

پاموک عزیز یه پیشنهاد جالب مطرح کرد و اون ؛ عکس گرفتن از کتاب‌خونه‌ها بود. عنوان هم شد؛ ثروت کاغذی :)

 

این یه گوشه از اتاقِ منه که زندگی‌ام به این‌جا گره خورده :)) تخت‌م زیر پنجره‌ست تا پاییز و زمستون صدای بارون رو حتی توی

خواب هم بشنوم و سوز سرما قلقلک‌ام بده! کتاب‌خونه هم که باید کنار تخت باشه دیگه!

کتاب‌هایی که توی این قفسه‌ها جا دادم _ به جز کتاب‌های مرجع _ کتاب‌هایی هستن که توی یک و سال و نیم, دوسال اخیر

خوندم و بقیه‌ رو یا بخشیدم یا جزو کتاب‌های خواهر و برادرگرامی شدن! بقیه‌هم که امانت پیش دوستانم هستن.

پ

 

طبقه‌ی اول کتاب‌هایی هستن که به کتاب‌خونه‌ی من قد و قیمت دادن و حساب‌شون از بقیه جداست!

http://bayanbox.ir/view/2438570531917069625/DSC-0110.jpg

 

کتاب‌هارو بر اساس رنگ چیدم . این‌جا همشهری داستان خیلی خودنمایی می‌کنه چون واقعا دوستش دارم و دنبالش می‌کنم!

http://bayanbox.ir/view/3120732075806793105/DSC-0111.jpg

 

http://bayanbox.ir/view/7848661460288827024/DSC-0112.jpg

 

http://bayanbox.ir/view/8352202447248764531/DSC-0113.jpg

طبقات پایین هم جای کتاب‌هایی هستن که بعدا اضافه می‌شن :)

 

تا قبل از دو سه سال قبل از کتاب و کتاب‌خوندن متنفر بودم! کتاب زیاد خونده بودم، اما یا از روی اجبار بود یا خیلی کتاب

خاص و خوبی بود و دلبری می‌کرد! اما یه روز نشستم و با خودم صلاح و مشورت کردم، دیدم این‌طوری نمیشه...

زندگی من تهی شده، و جای کتاب توش خالیه . و این طور شد که الان یک دیوانه و مجنون کتاب هستم :)

البته کتابِ خوب!

 

+آخرین کتابی که خوندم  بامداد خمار بود که خوشم نیومد و از صفحه‌‌ی 70 اونورتر نورفتم!

الان به‌طور هم‌زمان دارم دوکوچه بالاتر و باباگوریو رو می‌خونم! از فردا فتح خون هم بهشون اضافه می‌شه...

 

 

۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۸ ۲۲ نظر
هانیه شالباف

قایقی خواهم ساخت ...

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا شهری‌ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت ...

 

« سهراب سپهری »

 

[محمودآباد - شهریور95 ]

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۹ ۲۲ نظر
هانیه شالباف