۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

چهاردهمین بهار زندگی من...

بهار ... تابستان...پاییز...زمستان...و باز هم بهار!

 

صدای پای بهار را میتوانی از لای پنجره بشنوی وقتی نسیم خنکی شیشه  را میلرزاند....

میتوانی از جنب و جوش مردم حس کنی,از بوی خیس آسفالت و سنگ فرش های حیاط های خانه ....

وقتی روز های اسفندمانند برق و باد میگذرند...

 

از سبزه ای با روبان قرمز  و ماهی در کیسه حبس شده و تخم مرغ های نقاشی شده ای که کف پباده رو ها را

تزیین کرده اند ویکی یکی وارد سفره های هفت سین میشوند...

 

صدایش در خانه هم می آید...

وقتی جارو بدست گوشه هایی از خانه را جارو میکنی که هرگز پا نخورده اند و پر از غبارند...

 

و همین ها نشان از این است که "یک سال دیگر هم جوانی ات را فدای زندگی ات کردی"

دیگر خودت میدانی این یک سال را چقدر بزرگ شدی...

خوشبحال آنهایی که توی یک سال چند سال بزرگ شدند و توانستند زندگی را زندگی کنند...

 

//bayanbox.ir/view/638837009868759437/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B4-%DB%B0%DB%B9-%DB%B1%DB%B5-%DB%B0%DB%B5.%DB%B3%DB%B1.%DB%B4%DB%B6-1.jpg

 

 

۲۹ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۵۷ ۲ نظر
هانیه شالباف

مادر گل ها در راه است!

معتقدم بهار, مادر گل هاست...

می آید تا گل ها به بودنش دلگرم شوند و شاد...

می آید و طراوت و زندگی را بی منت هدیه ی گیاهان میکند...

بهـــار ...یعنی زیستن

یعنی جوانه زدن

یعنی تولدی دیگر...

امسال بهارمان را جور دیگر نقاشی کنیم...دوباره متولد شویم...

درجه ی نگاهمان را به اطراف کمی تغییر دهیم...

تا بتوانیم زندگی را زندگی کنیم...

//bayanbox.ir/view/371367880530142652/DSC-0191.jpg

 

۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۵۷ ۲ نظر
هانیه شالباف

مشغولم به تو...

دیگران در تب و تاب شب عیدند

ولی ...

مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من ...

 

//bayanbox.ir/view/6353895649507290371/PicsArt-1426283747367.jpg

 

 

۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۴۷
هانیه شالباف

خوشحال یا ناراحت ؟ مسئله این است!

گاهی اوقات  خدا یه نعمتی رو بهت میده و یه نعمت رو ازت میگیره!

مثل الان من...

نعمت نرفتن به مدرسه رو بهم داد و نعمت سلامتی رو ازم گرفت! :)

۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر
هانیه شالباف

....

//bayanbox.ir/view/8659679805061985323/190b46c4dca9a484139666490aabd676bfff2091a8c1a93562009d187c820ca4.jpg

۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۲۳
هانیه شالباف

بدون شرح

لطفا" خودمون باشیم.

با رفتارامون اطرافیان رو اذیت نکنیم!

سعی کنیم تقلید نکنیم و مانع پیشرفت کسی نشیم!

 

پ.ن: در درجه اول تلنگر به خودم...
 

۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۲۶ ۴ نظر
هانیه شالباف

آرامش را گم کردم!

 

اگر روزی آرام شدی...

قدرش را بدان...آنرا سفت بگیر ...

مبادا حواست نباشد و آرامش را گم کنی!

//bayanbox.ir/view/5856667806650398574/%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87.png

 

۰۸ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۷ ۳ نظر
هانیه شالباف

اول هفته های دوست نداشتنی!

اخر هفته و شروع یه هفته ی دیگه!

کارهای نکرده را لیست میکنم:


+ عکاسی 

+نوشتن 10 تا خبر

+تموم کردن تابلوی ویترای بعد از یه قرن!

+تموم کردن پروژه جاشمعی و پوست چرم!

+حل نمونه سوالات

+خریدن سه ,چهار تا روزنامه و خوندن شون

+و در آخر تمیزکاری با حساسیت هایی از نوع حساسیت مامان!

+گوش کردن آلبوم رضا یزدانی!

 

+اگه وقت کردم سعی میکنم درس هم بخونم! :)

۰۸ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۱ ۴ نظر
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی2

داستان اتوبوس امروز...

از صداوسیما اومدیم بیرون!سوز سرما استخون هامو به لرزه دراورد...

و اما رسیدیم به اتوبوس!...

امروزم مثل روزای قبل جای نشستن نبود...

ایستادم و سفت چسبیدم به میله ی خاکستری رنگ ...

گمونم رانندش گواهینامه ی موتور سیکلت داشت! کم مونده بود با اون اتوبوسش تک چرخ بره!

خدا رحم کرد...

 

اما توی اتوبوس دوم...

یه جای توپ واسه نشستن پیدا کردم...ردیف اول,کنار شیشه و پیش یه خانوم لاغر!

یعنی کم از vip برج میلاد نداشت :))

یه نگاه به پشت سرم انداختم...

خانومای رنگارنگ!هر کدوم با یه شکل و فرم...

داشتم به این فکر میکردم که بجز ظاهرمون...باطن مون هم عوض شده و مث هم نیستیم...

میدونم میدونم...

هیچ ادمی رو نمیشه پیدا کرد که شبیه یه نفر دیگه باشه...

ولی حداقل یه نقطه اشتراک,یه حس مشترک,یه حرف مشترک...

چرا از هم دور شدیم...

چرا همدیگر و قبول نداریم و وقتی حرف از فرهنگِ نداشته ی کشورمون میشه انگشت اتهام مون سمت فرد مقابله...

یعنی...بجای اینکه ذره ای خودمون رو ببینیم و نقاط ضعف مون رو برطرف کنیم فقط از دیگران ایراد میگیریم...

اگه خودمون رو پیدا کنیم و ایمان داشته باشیم و برای شخصیت مون ارزش قائل بشیم ...آی چه کیفی کنیم با کشورمون...

۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۲۵ ۴ نظر
هانیه شالباف

خاک و خاک شش

با عرض سلام!

خب...

این دو سه روز اخیر "باران الهی" بجای "خاک الهی" بر ما نازل گردید و شهرمان تمیز شد!(چشم خاک کور)

اما از جایی که ما خوزستانیها با "خاک شش" تنفس میکنیم ,تحمل هوای بارانی را نداشتیم و بالاخره بعد از

سه روزبارش رحمت الهی,خاک الهی بر سرمان باریدن گرفت و "خاک شش" هایمان هم نفسی راحت کشیدند!

 

۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۰۰
هانیه شالباف