۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

خاک میشود یا باران میبارد ؟!

هوا خوب شده بود و مردم ریخته بودن تو خیابون تا خریدای عید رو انجام بدن!
به انتهای اتوبان چشم دوخته بودم تا اولین اتوبوسی که اومد سریع بپرم جلو و سوار شم!
به حرفای مردم گوش میکردم...

از جایی که این روزا توی اهواز بحث آب و هوا خیلی داغه و مردم یه پا محمد اصغری شدن حرفاشونم شنیدنی و جالبه:
یکی میگف بالاخره خدا رحمش بهمون اومد و بارون زد!
یکی میگف موقته...جدیش نگیرین!
یکی میگف حالا حالا ها خاک نمیشه...


درسته که هیچ کس از فردای اهواز خبر نداره و همه میترسن که دوباره خاک بشه...

ولی از این هوای لطیف و بارونی نهایت لذت رو میبرن و لبخند مردم رنج دیده ,خیلی شیرینه!

//bayanbox.ir/view/7472798501214656982/Untitled.png

۳۰ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۱۰ ۳ نظر
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی

سلام!

اتوبوس جاییه که هر روز ادم های مختلفی رو به چشم میبینه و اونارو از مبداء تا مقصد میرسونه...

هر آدمی هم میشه سوژه! (به همون دلیل مختلف بودن!)

امروز که از سازمان میومدم خونه خیلی اتوبوسا خلوت بود...

شاید به دلیل سرمای هوا مردم خونه گرم شونو به هوای سرد بیرون ترجیح میدن...

ایستگاه اول : بلوار شهید  فهمیده

توی این مسیر چند تا دانشجو همراهم بودن و از انتخاب واحد ها و استاداشون صحبت میکردن...

اونور تر هم دوتا دختر ایستاده بودن...

یکیشون با خنده وشور و شعف گف:فک کنم فقط منم که مشروط شدم!

همینجوری بهش خیره شدم!آخه عین خیالش نبود...آدم انقد خونسرد؟آدم انقد خنگ؟

حالا بگذریم...

رسیدم ایستگاه ...

کارت زدم و اومدم بیرون....

خیابون نادری رو طی کردم و رسیدم به ایستگاه بعد....

همزمان با من یه اتوبوس رسید...منم ذوق مرگ...آخه واقعا حس ایستادن تو ایستگاه نبود :|

توی اتوبوس دوم یه پیرزن نشسته بود و دندون نداشت!مشکل که فقط این نبود...

مشکل این بود داشت با من حرف میزد و منم که هیچی نمیفهمیدم!

فقط جهت حفظ احترام به بانوی مکرمه فرمایشات شونو با سر وگفتن "اوهوم و بله درست میفرمایین " تایید میکردم!

البته فک کنم یه جاش یه سوتی دادم!چون بهم چپ چپ نگاه کرد!

بعدشم که الحمدالله رسیدیم به مقصد و خلاص گشتیم :))

 

۳۰ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۳ نظر
هانیه شالباف

اهواز خاکی

من اهوازی ام! و شهرمو اصلا دوست ندارم...دلایل متعددی هم داره که راجبش صحبت نمیکنم!

ولی دلم براش میسوزه...

مردمش رنج و سختی زیادی رو تحمل کردن...از 8 سال جنگ تا نداشتن آب درست و حسابی و تحمل گرما و خاک!

گفتم خاک...

نمیدونم چه گناهی کردیم که شش هامون باید تبدیل شه به خاک شش!

ولی میدونم از ماست که بر ماست!

 

خوزستانیا همیشه مظلوم بودن...چون بخاطر شرایط شون به کمترین چیزاهم قانع هستن!

حتی محله های پایین اهواز هم از امکانات شهری دست کشیدن ویجورایی زندگی شون ناخود آگاه محدود شده!

کافیه تهران یا اصفهان گرد و خاک بشه...همچین جلسه تشکیل بدن و سروصدا به پا کنن که...

 

من دیگه حرفی ندارم!

۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۲۰ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

یک پله بالاتر!

حدود سه , چهار سال پیش رادیویی شدم!

اوایل فقط گوش میدادم...زمان که گذشت...احساس میکردم منم یه سری حرفا برای گفتن دارم!

 زنگ میزدم رادیو...

اما فهمیدم این کافی نیست...من زمان بیشتر و برنامه ی مفصل تری میخوام تا حرفامو بزنم!

بهم پیشنهاد شد گزارش بنویسم...سخت بود! ولی دو سه تا نوشتم و تحویل دادم...

وقتی از رادیو پخش شد فهمیدم توانایی این رو دارم که دغدغه های امثال خودم رو به زبون بیارم!

اما بازم قانع نبودم...

به فکر این افتادم برم تو کار وبلاگنویسی برای رادیو ...!

ولی خب 70,80 نفر برام کافی نبود...هنوز فضای بیشتری میخواستم!

سعی کردم خودم رو بکشم بالا...

توی زمینه هایی که میتونم, خودی نشون بدم!

و دادم...

 

بگذریم...

امروز یه پله میرم بالاتر...

استرس دارم...

ولی استرس شیرینیه!

نمیدونم ته این مسیر چی میشه...ولی به خودم ایمان دارم!

 

۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۰۵ ۲ نظر
هانیه شالباف

کمک

کمک کردن هم شرایط دارد ایها الناس!

۱۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۲۷ ۲ نظر
هانیه شالباف

جوانه

سلام!

گاهی اوقات توی زندگی آدم اتفاقاتی میفته که سرتو بالا میگیریو به خدا میگی که این جواب کدوم کارخوبم بود!

حداقل من اینجوریم ...

چندوقتی میشه که از رادیو فاصله گرفتم..ولی دل کندن از اون فضا و دوستای رادیویی سخته برام!

امسال مثل سال قبل کاندید جوانه شدم...!

7دی 93 ساعت 15:58 رسیدیم برج میلاد...

توی مسیر(تاکسی تا لابی) چند تا از دوستامو دیدم ...

ساعت حوالی 5 سالن پر شد از جوونای مشتاق...جوونایی که هر کدوم رویای گوینده یا برنامه ساز شدن رو درسر داشتن!

با یکی از دوستام بلند شدیم تا بریم بیرون و قدم بزنیم...

ته سالن بر حسب اتفاق یکی از گوینده هارو دیدم و ناچار به سلام علیک شدیم!

با جمله ی "مبارک باشه خانوم" تمام خستگی این مدت از بدم بیرون رف!

انگار یه جون دویاره گرفته بودم...

سرخ شده بودم...دست و پامو گم کرده بودم!...

قرار شد اون گوینده بره رو استیج و اسم من رو بخونه!...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی1500 نفر آدم به افتخارت دست بزنن و دوستات به بودنت افتخار کنن یعنی خوشبختی!

وقتی عواملی که الگوی کاری تو هستن و پدر مادر هایی که تورو مثل دخترشون میدونن بهت تبریک بگن یعنی بهترین حس دنیا!...

 

دانلود فیلم جوانه

۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۴۲ ۵ نظر
هانیه شالباف