۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ته دیگِ اهواز

کلید را میچرخانم وقفلِ در باز میشود. می آیم داخل .کیف و پلاستیکِ سنگین کتاب هارا روی مبل

رها میکنم وروسری ام را از سرم میکشم. جوراب هایم را هم گوشه ای می اندازم و کولر را میبینم

که در حال انجام وظیفه است , دراز میکشم جلوی کولر. دستانم را زیر سرم میگذارم و چشمانم را میبندم.

باد خنک اش از نوک سر تا انگشتان پایم را قلقلک میدهد. کِیف میکنم.

 

یکهو پرت میشوم به یک ربع قبل. دراتوبوس . اتوبوسی که بی شباهت به سونا نبود.

ازاتوبوس پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم تا اکسیژن را به شش هایم دعوت کنم,

ولی بجز یک باد داغ که انگار از روی تنور بلند شده بود, چیزی عایدم نشد.

 

کمی حال آمدم. بلند شدم تا آبی به سر و صورت بزنم.

دسته ی شیر را چرخاندم سمت آن علامت آبی اش به هوای آب سرد! آب داغ بود.

گفتم حتما آب گرم از قبل در لوله مانده بود.ولی دیدم آب با این میزان حرارت تمامی ندارد.

باخودم گفتم :

"انسان اش در این هوا داغ میکند.لوله های فلزی که جای خود دارند "

 

با یک لیوان شربت آلبالو و یک بستنی تمام شکلاتی هوای دل و جانم را خنک میکنم.

و آرزو میکنم کاش هوای اهواز مثل الان من خنک و دلچسب بود :)

۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۶ ۱۹ نظر
هانیه شالباف

لذتی که در دیدن جهیزیه مردم است در دیدن جهیزیه خود نیست!

این عکس رو ببینید !

 

 

اکثر انسان ها قاطی خون شان خرده شیشه زیاد دارند .

معمولا کم پیدا میشود کسی که خالص و بدون مواد افزودنی باشد . 

ایرانی ها هم از این قاعده مستثنی نیستند! دو خصلت در وجودشان هست که انکار ناپذیر است :

1) لذت سَرَک کشیدن در زندگی دیگران (علی الخصوص خواهر,خواهرشوهر, زن داداش و جاری)

2) لذت به رخ کشیدن اموال با ادا و اطوار خاص (علی الخصوص خواهر,خواهرشوهر, زن داداش و جاری)

 

این عکسی که شما دیدید کاملا مصداق حرف من است.

این پیج عکسهای ارسالی مخاطبان خوش ذوق و خوش سلیقه را در پیج آپلود میکند و

بعد تعداد لایک هارا محاسبه  میکند , و از این طریق بهترین خانه و  دکوراسیون و چیدمان انتخاب میشود.

بعضی از عکس ها کاملا گویاست که روی فیش حقوقی آقاشان چند تا صفر نشسته و بعضی دیگر هم

با زبان بی زبانی از سادگی سخن میگوید.

بعضی از عکس ها را که میبینی دل ات میخواهد بشینی پا به پایه ش گریه کنی. پابه پای عکس!

چون طرف توی یک سالن 20 متری یک دست مبل سلطنتی و میز غذاخوری اش را چیده,

از چهارتا دیوارش  سه تارا کاغذ دیواری سیاه وقهوه ای چسبانده و دیوار پشت میز تلوزیون راهم

نمای سنگ با قطر 60 سانت زده.

گوشه کنار راهم پرکرده از مجسمه ی کوروش و داریوش و صلیب حضرت مسیح !

یک تابلوی چهارقل هم به بالای در زده تا خدایی نکرده خانه اش چشم نخورد!

بالاخره از این چندهزار نفر نظاره گر, حتما یکی شان چشمِ شوری دارد !

 

خلاصه اینکه خواستم بگویم هنوز هم در جامعه هستند کسانی که نمیفهمندبه نمایش گذاشتن

زندگی شخصی فقط و فقط شخصیت پوچ و تفکر پایین شان را نشان میدهد!

کار ندارم به اینکه چند دختر یتیم این جهیزیه هارا میبینندو چند پسر با دیدن این عکسها

نا امیدتر از قبل دور ازدواج یک خط قرمز میکشندومیروند دنبال هزار روش برای فساد و ... .

 

فقط علامت سوال بزرگ در ذهنم دنبال پاسخ این است که این ها خانه ای که با عشق خریده اند

و تک تک وسایل اش را باخنده چیده اند و هی نشسته اند کنار هم, فکر کرده اند چطور مبل هارا بچینند

که خانه حس آرامش بیشتری داشته باشد و چه تابلویی هایی به دیوار بچسبانند که وقتی نگاهش

میکنند بی اختیار لب شان به خنده باز شود , برای خود است یا برای مردم ؟

قرار است کسی پشت موبایل GLX اش از آن سر ایران بنشیند, عکس خانه شمارا ببیند و لذت ببرد ؟

یا چمیدانم ...

محتاج نظر و تایید یک جوانک بی سوادهستید که فقط توانایی این را دارد که در اینستا عکس ببیند و ...

چه خوش اش آید وچه نیاید لایک کند.

و آن لایک برای شما بشود مایه ی خرسندی که چه ...؟

عکس خانه تان بیشترین لایک را خورد و شد بهترین چیدمان!

 

کمی وسیع تر فکر کنیم. نه فضاهای مجازی جایی برای پخش کردن عکسهای حریم مان است

و نه لایک هرکسی به معنای واقعی کلمه به نشانه تایید کردن است!

 

۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۳ ۱۷ نظر
هانیه شالباف

سفر

سفـر همیشه خوب است . حتی اگر با یک تماس معمولی و یک خبر از آخرین بلیت هایی که در

لیست فروش هستند شروع شوند.

سفر خوب تر میشود اگر بگویند مقصد مشهد است. 

درست زمانی که دل مشغولی هایت اجازه ی خلوت کردن نمیدهند و روزها پشت سرهم

آن روی ناخوش شان را نشان ات میدهند....

تقدیر ات این میشود شبهای احیا جوشن را توی صحن جامع رضوی بخوانی.

وقت" بعلی بن موسی" گفتن و قسم دادن اش نیازنباشدبه تلویزیون چشم بدوزی باحسرت نگاهش کنی.

برمیگردی و روی ات را میکنی سمت صحن انقلاب.

اول گنبد گوهرشاد اش چشمان ات راقلقلک میدهد اما اگر چشمانت را کمی این طرف و آن طرف کنی

گنبد طلایی و گلدسته ای که کنار اش قد قامت کرده را میبنی.

باعشق نگاه اش مبکنی. نمیدانی چطور شکر اش کنی که تورا طلبیده.

اصلا نمیتوانی باور کنی طلبیده شده ای .

انگار همه ش یک خواب است .

خوابی ملموس .رویایی واقعی.

 

اما همه اش که توی شب قدر خلاصه نشد ...بعد از شب قدر کم کم باورم شد آمده ام حرم اش .

چند دقیقه قبل از اذان مغرب خدام می آمدند و همه چشم شان برق میزد.از شما چه پنهان

منم گردن بلند میکردم و هی میگشتم.دنبال خدامی که بسته های افطاری را پخش میکردند.

آخر شما که نمیدانید چقدر آن شیر و کیک و خرمای حرم به آدم میچسبد. اصلا انگار خود امام رضا

این هارا بسته بود و دست زائران اش میداد.

از دعای توسل و کمیل و مناجات ها که دیگر نمیگویم. اصلا نمیتوانم بگویم...

فقط آنجا یادتان کردم و آرزو کردم تجربه اش کنید.

 

اما عید فطرش ...

تمام ورودی های حرم پربود از بنده های خوش اقبال و خوش قول اش.

همان بنده هایی که یک ماه طاعت اش کردند و حالا آمده اند تامزد شان را بگیرند.

صف های نماز یک به یک و پشت سرهم پر میشد . جانماز ها پر بود از شیرینی ها و شکلات هایی

که پخش میکردند .

لب ها میخندیدند. از تهِ دل میخندیدند.

 

این سفر ها با تمام سختی و مشقت اش به آدم میچسبد .

تنها بودم .تنهای تنها نه. با دوستان جمع شدیم و دل به جاده زدیم.

بی شک لذت سفر های خانوادگی را نداشت اما تجربه هایش تا عمر دارم به کارم می آید .

سفرکنید. اگر شرایط اش را دارید تنهایی سفر کنید تا پخته شوید.

۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۳ نظر
هانیه شالباف

مشهدالرضا

خدا پدر بیان را بیامرزدکه اجازه میدهد با پیامک پست بگذارم.هرچند کوتاه! در حرم امام رضا اسم تان در ذهن م میچرخد.حساب شما دوستانِ وبلاگی جداست.ضمناحلال م کنید و التماس دعا :)
۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۶ ۱۹ نظر
هانیه شالباف

آقا جان ...

بـر کـه توان نهاد دل ؟

تا ز تــو واستانمش

"سعدی جان"

گنبد طلا

۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۲ ۱۲ نظر
هانیه شالباف

شُکـر ...

هر روز میرویم و می آییم و رد میشویم از کنار آدم ها و اتفاقاتی که به واسطه آن ها رخ میدهند ! اتفاقات تلخ و شیرین ...

 

بعضی اوقات طعم اتفاقات تلخ است و تلخی اش مثل شکلات میماند...

اول اش فکر میکنی لذت بخش  است ولی زیادی اش دل و روده ات را بهم میزند!

 

بعضی اتفاقات شیرین اند ... ولی شیرینی شان مثل شیرینی هایی است که بامشکل گشا میدهند!

وقتی میخوری لای دندانت گیر میکنند و دندان درد امان ات نمیدهد.

 

بعضی اتفاقات نه تلخ اند نه شیرین ... ملس اند . وقتِ مزه مزه شان کردن شان چشمان ات را میبندی و

با لذت میخوری و  حال ت جا می آید!

 

وقت هایی  هست که خدا از این اتفاق های مَلَس در زندگی ات میگذارد ...

درست است از تو تلخی میبیند ولی او با معرفت تر از این حرفاست.

گاهی آنقدر این اتفاقات به دل و جان ات میچسبندکه نمیدانی چطور شُکر اش کنی .

چه کلماتی استفاده کنی که حق مطلب ادا شود و بفهمد چقدر ذوق کرده ای از توجه اش !

بفهمد این کلمات از عمقِ جان ات می آیند و با تمام وجودت ادا میشوند ...

ولی او که مثل ما آدم ها نیست . او در قلب ات خانه کرده و میشنود و میبیند و میفهمد همه ی نگفته هایت را ...

اصلا توبه زبان نیاور . همان لبخندِ مهربان ات را که ببیند حال اش خوب میشود ...

که هنوز هم خانه اش در دل بنده اش صفا دارد و نفس های بنده اش به نفس های او بند است!

 

او بی منت مهربان است ...

 

وای کاش ماهم بلد باشیم بی منت محبت کنیم و لبخند بزنیم و از همه مهمتر , برای شکرگزاری اش

لبخندی را روی لبان خسته ی انسانی حک کنیم ...

 

+ این چند روز کودکان کار و سالمندان بی خانوار هی در ذهن م چرخ میزنند ...

 

 

۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۴ ۳ نظر
هانیه شالباف