۱۰ مطلب با موضوع «رادیو» ثبت شده است

رادیویی که دوستش داشتم

اگر چیزی گوشه‌ی دلت خانه کرد، سعی نکن جدایش کنی، اگر جدایش کردی، زخم می‌شود، می‌رنجد و تا آخر عمر جایش می‌سوزد. 

دروغ چرا؟ من هنوز هم دوستش دارم؛ هنوز هم وقتی اسم رادیو به گوشم می‌خورد، می‌روم در رویای آن روزها و زنده می‌شوند همه‌ی خاطرات و

لبخندها، حتیاشک‌ها دوباره می‌چکند... .  نمی‌دانم این جدایی‌مان از بی‌معرفتی من است، یا نامهربانی او، اما هرچه هست، رادیو جوان در

قلبم خانه کرده، مرا بزرگ کرده، به من جان داده و عشق را در زندگی‌ام معنا کرده.

حالا، درست در بیست‌سالگی‌اش، با همه‌ی فرودها، اما سرتعظیم فرود می‌آورم، دستانش را می‌بوسم، و امیدوار می‌شوم به روزهایی بهتر

و صداهایی خوش‌تر.

 

+ من با همه‌ی تلخی این سال‌ها؛ و جدایی‌ای که دست من نبود؛ اما هنوز شیفته‌ی رادیوام و نمی‌تونم خودم رو ازش جدا کنم. هرچند که خیلی

وقته هیج رادیوییتوی گوشم روشن نشده... .

 

« جشنواره جوانه - سال 1393- سالن همایش‌های برج‌میلاد»

+من توی این جشنواره منتخب بخش وبلاگ شدم.

 

۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۷ ۱۱ نظر
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی 4

کله ی سحر...مدرسه ... حسرت 5 دقیقه خوابِ بیشتر ... و کسالتِ همیشگیِ شنبه !

 

از خواب پاشدم.دیرم شده بود.یعنـــی قرار بود اون روز زودتر برسم!

خیلیم سعی کردم با جادو های روانشناسی و قانون جذب شنبه رو دلپذیر کنم, ولی انگار خدا اینو رو پیشونی من نوشته .

 

پالتو و چادرمو از رو چوب لباسی کشیدم پایین و کیفمو برداشتم...(بماند چقد لباس از اون بالا ریخت زمین)

بعد از رد کردن غُرولُند های مامان بخاطر صُبونه نخوردن , با بی حوصلگی زدم بیرون.

هوا کاملا جوانمردانه سرد بود.

سَرِ ایستگاه اتوبوس که رسیدم , فهمیدم همون چیزی که بخاطرش قرار بود زود برم مدرسه , جامونده خونه ...!

... و همونجا بود که به نحسیِ شنبه شهادت دادم.

 

ولی دیدنِ اتوبوس نقره ای رنگ یه لبخندِ...همچی بگی نگی تَهِ دلی  روی صورتِ یخ زده م حک کرد.

وقتی میرم تو اتوبوس و مطمئن میشم رادیو روی موج 88 تنظیم شده , لبخندم تَهِ دلی تر میشه!

میشینم و سعی میکنم به هیچ صدایی جز صدای قلبمر و غلطبر گوش نکنم.

نمیشـــــه که!... این زنا اول صُبی انقد از این فکِ بیچاره کار میکشن که بعید میدونم تا آخر روز دَووم بیارن!

از آیتم گزینه های روی میز که چیزی نفهمیدم... ولی داد و هوار های اسماعیل پور اونقدر بلنده که نیاز به تمرکز نداره!

تیکه انداختانشم که حُکمِ پیاز داغِ آش رشته رو داره !

با یکی از همین کنایه ها یه قهقهه ی ریز زدم  ...

کناریم تا صدامو شنید با آرنج کوبید تو پهلوم و با حالت حق به جانب طور گفت :

_خوش خنده!

چییییش! این گوینده هه هم چه حــالی داره اول صُبی...جیــــغ...داد...هوار.

اونم واسه کی؟؟؟

واسه بدبخت های مثه من و تو که اول صُب به لطف و مرحمت آموزش و پرورش باید راهیِ مدرسه شیم!

یکی نیس به این دسته از آدما  بگه برین زندگیتونو کنین .خوش باشین بابا...

 

بش گفتم :

_ نگو اینجوری... بالاخره باید به یه بهانه ای یه لبخند این نحسیِ اول صُبِ شنبه رو نابود کنه.

جوری نگاهم کرد که اگه بهم بد و بیراه میگفت راضی تر بودم!

منم رومو برگردوندم ... چشمم به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس و گوشم با رادیو...

 

به آیتم پیامکا رسید.

یهو اتوبوس شلوغ شد! همه یه حالتِ اعتراض توام با مزاح به خودشون گرفته بودن!

کناریم _ همونکه خیلی داغون بود _ صداش از همه  بلند تر بود...

دوشیزگان و شاهزادگانِ معترض به صحبت گوینده که به دفاع از جاری ها و باجناق هات نطق فرموده بودند ,

اتوبوس رو روی سر مبارک شون گذاشته بودن  و با توجه به سو خلق شون در روابط فامیلی حرف گوینده رو تکذیب میکردن!

حالا روح اون بنده خداهم از هیچی خبر نداشت !...

 

اونقدر بحث خانوما پا گرفت که آقایون وداداشا رو هم درگیر این مذاکرات 22+20* کردن!

غش غش میخندیدم! هم به حرفای گوینده ... هم به عکس العمل این جماعتِ پر تجربه که حتی روابط شون

با جاری ها و با جناق هاشون هم پراز خاطره و درس عبرتِ! :))

اگر جویای احوال این بغلیِ منم باشید که باید بگم همچین باقیِ صحبت های گوینده رو به جهت سوتی گرفتن

با زیرکی گوش میداد که انگار ناظر صداوسیماست!

جوری محوِ برنامه شده بود که وقتی میخواستم پیاده بشم اصلا صدای منو نمیشنید تا بلند شه و به من راه بده... 

و مجبور شدم کمی از زور بازوم برای بلند کردن والا حضرت استفاده کنم!البته آسیب جدی بِش نرسیدا...

 

و اونجا بود که فهمیدم میشه توی اوج ناراحتی ها و دغدغه ها با بهانه های کوچیک از تَهِ دل خندید! حتی اگه صُبِ شنبه باشه!

 

 

   پ.ن1: منظور از 20+22 تعداد صندلیهای اتوبوس هست!

 که طبق شمارش این حقیر خانمها 22 صندلی و اقایون 20 صندلی در اختیار دارن !

 

 

۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۳ ۶ نظر
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی2

داستان اتوبوس امروز...

از صداوسیما اومدیم بیرون!سوز سرما استخون هامو به لرزه دراورد...

و اما رسیدیم به اتوبوس!...

امروزم مثل روزای قبل جای نشستن نبود...

ایستادم و سفت چسبیدم به میله ی خاکستری رنگ ...

گمونم رانندش گواهینامه ی موتور سیکلت داشت! کم مونده بود با اون اتوبوسش تک چرخ بره!

خدا رحم کرد...

 

اما توی اتوبوس دوم...

یه جای توپ واسه نشستن پیدا کردم...ردیف اول,کنار شیشه و پیش یه خانوم لاغر!

یعنی کم از vip برج میلاد نداشت :))

یه نگاه به پشت سرم انداختم...

خانومای رنگارنگ!هر کدوم با یه شکل و فرم...

داشتم به این فکر میکردم که بجز ظاهرمون...باطن مون هم عوض شده و مث هم نیستیم...

میدونم میدونم...

هیچ ادمی رو نمیشه پیدا کرد که شبیه یه نفر دیگه باشه...

ولی حداقل یه نقطه اشتراک,یه حس مشترک,یه حرف مشترک...

چرا از هم دور شدیم...

چرا همدیگر و قبول نداریم و وقتی حرف از فرهنگِ نداشته ی کشورمون میشه انگشت اتهام مون سمت فرد مقابله...

یعنی...بجای اینکه ذره ای خودمون رو ببینیم و نقاط ضعف مون رو برطرف کنیم فقط از دیگران ایراد میگیریم...

اگه خودمون رو پیدا کنیم و ایمان داشته باشیم و برای شخصیت مون ارزش قائل بشیم ...آی چه کیفی کنیم با کشورمون...

۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۲۵ ۴ نظر
هانیه شالباف

خاک و خاک شش

با عرض سلام!

خب...

این دو سه روز اخیر "باران الهی" بجای "خاک الهی" بر ما نازل گردید و شهرمان تمیز شد!(چشم خاک کور)

اما از جایی که ما خوزستانیها با "خاک شش" تنفس میکنیم ,تحمل هوای بارانی را نداشتیم و بالاخره بعد از

سه روزبارش رحمت الهی,خاک الهی بر سرمان باریدن گرفت و "خاک شش" هایمان هم نفسی راحت کشیدند!

 

۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۰۰
هانیه شالباف

رویداد های اتوبوسی

سلام!

اتوبوس جاییه که هر روز ادم های مختلفی رو به چشم میبینه و اونارو از مبداء تا مقصد میرسونه...

هر آدمی هم میشه سوژه! (به همون دلیل مختلف بودن!)

امروز که از سازمان میومدم خونه خیلی اتوبوسا خلوت بود...

شاید به دلیل سرمای هوا مردم خونه گرم شونو به هوای سرد بیرون ترجیح میدن...

ایستگاه اول : بلوار شهید  فهمیده

توی این مسیر چند تا دانشجو همراهم بودن و از انتخاب واحد ها و استاداشون صحبت میکردن...

اونور تر هم دوتا دختر ایستاده بودن...

یکیشون با خنده وشور و شعف گف:فک کنم فقط منم که مشروط شدم!

همینجوری بهش خیره شدم!آخه عین خیالش نبود...آدم انقد خونسرد؟آدم انقد خنگ؟

حالا بگذریم...

رسیدم ایستگاه ...

کارت زدم و اومدم بیرون....

خیابون نادری رو طی کردم و رسیدم به ایستگاه بعد....

همزمان با من یه اتوبوس رسید...منم ذوق مرگ...آخه واقعا حس ایستادن تو ایستگاه نبود :|

توی اتوبوس دوم یه پیرزن نشسته بود و دندون نداشت!مشکل که فقط این نبود...

مشکل این بود داشت با من حرف میزد و منم که هیچی نمیفهمیدم!

فقط جهت حفظ احترام به بانوی مکرمه فرمایشات شونو با سر وگفتن "اوهوم و بله درست میفرمایین " تایید میکردم!

البته فک کنم یه جاش یه سوتی دادم!چون بهم چپ چپ نگاه کرد!

بعدشم که الحمدالله رسیدیم به مقصد و خلاص گشتیم :))

 

۳۰ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۱ ۳ نظر
هانیه شالباف

یک پله بالاتر!

حدود سه , چهار سال پیش رادیویی شدم!

اوایل فقط گوش میدادم...زمان که گذشت...احساس میکردم منم یه سری حرفا برای گفتن دارم!

 زنگ میزدم رادیو...

اما فهمیدم این کافی نیست...من زمان بیشتر و برنامه ی مفصل تری میخوام تا حرفامو بزنم!

بهم پیشنهاد شد گزارش بنویسم...سخت بود! ولی دو سه تا نوشتم و تحویل دادم...

وقتی از رادیو پخش شد فهمیدم توانایی این رو دارم که دغدغه های امثال خودم رو به زبون بیارم!

اما بازم قانع نبودم...

به فکر این افتادم برم تو کار وبلاگنویسی برای رادیو ...!

ولی خب 70,80 نفر برام کافی نبود...هنوز فضای بیشتری میخواستم!

سعی کردم خودم رو بکشم بالا...

توی زمینه هایی که میتونم, خودی نشون بدم!

و دادم...

 

بگذریم...

امروز یه پله میرم بالاتر...

استرس دارم...

ولی استرس شیرینیه!

نمیدونم ته این مسیر چی میشه...ولی به خودم ایمان دارم!

 

۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۰۵ ۲ نظر
هانیه شالباف

جوانه

سلام!

گاهی اوقات توی زندگی آدم اتفاقاتی میفته که سرتو بالا میگیریو به خدا میگی که این جواب کدوم کارخوبم بود!

حداقل من اینجوریم ...

چندوقتی میشه که از رادیو فاصله گرفتم..ولی دل کندن از اون فضا و دوستای رادیویی سخته برام!

امسال مثل سال قبل کاندید جوانه شدم...!

7دی 93 ساعت 15:58 رسیدیم برج میلاد...

توی مسیر(تاکسی تا لابی) چند تا از دوستامو دیدم ...

ساعت حوالی 5 سالن پر شد از جوونای مشتاق...جوونایی که هر کدوم رویای گوینده یا برنامه ساز شدن رو درسر داشتن!

با یکی از دوستام بلند شدیم تا بریم بیرون و قدم بزنیم...

ته سالن بر حسب اتفاق یکی از گوینده هارو دیدم و ناچار به سلام علیک شدیم!

با جمله ی "مبارک باشه خانوم" تمام خستگی این مدت از بدم بیرون رف!

انگار یه جون دویاره گرفته بودم...

سرخ شده بودم...دست و پامو گم کرده بودم!...

قرار شد اون گوینده بره رو استیج و اسم من رو بخونه!...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی1500 نفر آدم به افتخارت دست بزنن و دوستات به بودنت افتخار کنن یعنی خوشبختی!

وقتی عواملی که الگوی کاری تو هستن و پدر مادر هایی که تورو مثل دخترشون میدونن بهت تبریک بگن یعنی بهترین حس دنیا!...

 

دانلود فیلم جوانه

۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۴۲ ۵ نظر
هانیه شالباف

رادیو جوان من

همیشه گفتم...میگم ..وخواهم گفت که رادیو برای من سراسر خاطره بوده...4 ساله که رادیو شده جزئی از من و خانوادم...

رفیقی بوده که هر وقت اراده میکردم پیشم بود!...

به واسطه اون دوستایی پیدا کردم که از دوستای حقیقیم با معرفت تر بودن...و به واسطه اون نویسندگی و گزارشگری  هم تجربه کردم!...

روزایی داشتم توی رادیو ...خنده های بی دلیل...سوژه کردن برنامه ها...گریه کردن واسه تموم شدن برنامه و...!

یادش بخیر...

 

ولی خب...

سخت به این موضوع معتقدم که هر اتفاقی بیفته و رادیو هرشکلی بشه...بازم نمیشه ازش دل کند!...

 

 

۲۶ آذر ۹۳ ، ۰۸:۳۷ ۳ نظر
هانیه شالباف

وبلاگنویسی!

خیلی سخته واسه یه وبلاگ,بیشتر از حد توانت وقت و انرژی بذاری و راحت از دستت بره... .

شب بخوابی...صب پاشی ببینی این وب خود به خود حذف شذه!...

 

۱۴ مهر ۹۳ ، ۰۵:۰۷ ۱ نظر
هانیه شالباف

گزارشگری

سلام...

 

و اینک گزارش من رو بشنوید از رادیوی مهربانم....

رادیو رویش

۱۴ مهر ۹۳ ، ۰۵:۰۲ ۰ نظر
هانیه شالباف