۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بازگشته

برمی‌گردم و این ماه‌ها را مرور می‌کنم. به بلاتکلیفی‌ام در بهار می‌خندم؛ مرور سفرهای تابستان، نفسم را می‌گیرد اما زود به خودم نهیب می‌زنم که تجربه‌های‌شان مرا از لبه‌ی چه پرتگاه‌هایی کنار کشیده. خدا امتحانی را در شهریورماه‌ش از من گرفت؛ به‌ظاهر تمام شد اما نمی‌دانم به‌خیر گذشت یا نه. نمی‌توانم بفهمم این بهترین سرشت بوده یا باید تسلیم «رفتن» می‌شدم. خب هرچه که بود، گذشت و دل‌خوشم که حداقل تا همان‌جا مطیع امرش بودم. پاییز با دلتنگی گذشت؛ اما پر از کار. درعوض زمستان پر بود از سرخوشی؛ از تصمیم‌های نو و هدف‌های بلند. 

امسال سخت گذشت، اما خوش گذشت. تجربه‌هایش مرا پخته‌تر کرد. رفتنی‌ها را گذاشتم بروند. یاد گرفتم هرکسی ماندنی نیست و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان دارم نباید بمانند. یاد گرفتم جدا بشوم، دل بکنم و مومن بشوم به فانی بودن این دنیا. 

 

سال نود و شش، دست‌کم به‌خیر گذشت :)

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹ ۱۰ نظر
هانیه شالباف

ویار تکلم

یک‌چیزی مانده بود در گلویم. چیزی مثل صدا، آه، ناله یا حرف. خیال رفتن نداشت؛ آمدنش هم محال بود. همان‌لحظه، مومن شدم که سخت‌ترین امتحان خدا، یا شاید هم سنگین‌ترین تاوان، تکلم نکردن است. تکلم به معنای باز و بسته شدن دهان و گفتن کلمات، نه! تکلم یعنی درد را گفتن؛ رنج را فریاد زدن؛ عشق را زندگی کردن و دلتنگی را گریه کردن؛ و جوابی شنیدن از اویی که اعتماد می‌فروشد به قیمت دوست‌داشتن. تکلم، حالا مُرده؛ یعنی کشتیم‌اش.  اگر زنده بود، زندگی این‌چنین نمی‌شد؛ آدمی به ته نمی‌رسید و حتا به سرانجام، فکر نمی‌کرد. 

ویار، به خودی‌خود بد نیست؛ اتفاقن که آدمی باید ویار داشته باشد؛ ویار تکلم1؛ ویار حرف‌زدن، ویار فریاد زدن؛ و الا زندگی‌اش می‌پاشد و نمی‌تواند جمعش کند. 

من، همه‌ی زندگی‌ام این درد را زندگی کردم؛ دردِ حرف[نـ]زدن! 

 

+ تیتر از وبلاگ ویار تکلم که الحق، این عبارت رو به‌خوبی معنا و ادا کردن. 

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۸ نظر
هانیه شالباف