آسمـان مـال مـن اسـت

ویار تکلم

یک‌چیزی مانده بود در گلویم. چیزی مثل صدا، آه، ناله یا حرف. خیال رفتن نداشت؛ آمدنش هم محال بود. همان‌لحظه، مومن شدم که سخت‌ترین امتحان خدا، یا شاید هم سنگین‌ترین تاوان، تکلم نکردن است. تکلم به معنای باز و بسته شدن دهان و گفتن کلمات، نه! تکلم یعنی درد را گفتن؛ رنج را فریاد زدن؛ عشق را زندگی کردن و دلتنگی را گریه کردن؛ و جوابی شنیدن از اویی که اعتماد می‌فروشد به قیمت دوست‌داشتن. تکلم، حالا مُرده؛ یعنی کشتیم‌اش.  اگر زنده بود، زندگی این‌چنین نمی‌شد؛ آدمی به ته نمی‌رسید و حتا به سرانجام، فکر نمی‌کرد. 

ویار، به خودی‌خود بد نیست؛ اتفاقن که آدمی باید ویار داشته باشد؛ ویار تکلم1؛ ویار حرف‌زدن، ویار فریاد زدن؛ و الا زندگی‌اش می‌پاشد و نمی‌تواند جمعش کند. 

من، همه‌ی زندگی‌ام این درد را زندگی کردم؛ دردِ حرف[نـ]زدن! 

 

+ تیتر از وبلاگ ویار تکلم که الحق، این عبارت رو به‌خوبی معنا و ادا کردن. 

۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

مناجات

بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری ...

[مریض حالی | محسن چاووشی]
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۲ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

...تطمئن القلوب

غروب، بیش از اندازه دلگیره؛ الان بیشتر. پدربزرگم(مادری) -که بی حد و اندازه دوستش دارم- فردا عمل جراحی داره و ازتون می خوام دعا کنید به خیر و خوبی انجام بشه. توی عروسی تون جبران کنم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

... برکت از امنیت‌ها رفت!

یادم می‌آد وقتی چهار، پنج‌ساله بودم، شب‌های سوت و کور و سرد یا گرم، وقتی که همه آروم می‌گرفتن یه گوشه از خونه‌هاشون، صدای ردشدن موتورها و سوت‌زدن‌شون می‌اومد. هیچ‌وقت چهره‌شون رو ندیدم؛ حتا هنوز هم مطمئن نیستم اون کارشون دقیقن برای چی بود! اما دقیقن همون حس جودی آبوت به آقای پندلتون رو، نسبت به این نگه‌بان‌ها داشتم! :)) با این‌که فقط یه تصور خیالی ازشون داشتم؛ صدای‌سوت‌شون من رو مطمئن می‌کرد به امنیتی که شهر رو می‌گرفت؛ و انگار که حکومت نظامی شروع شده باشه، تصور می‌کردم بیرون‌رفتن بعد از ساعتِ سوت‌زدن، مشروع نیست! 

حالا خیال می‌کنم از وقتی این نگه‌بان‌ها رفتن خونه‌هاشون و دیگه هیچ‌وقت با اون سوت‌ها، دل ما رو خوش نکردن، برکت ازامنیت‌ها رفت! 

 

+ می‌دونم این متن پر از اشکاله. می‌دونم این‌مدت خوب ننوشتم. نمی‌شه یا ... نمی‌تونم. برکت از همه‌چی رفته!

۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

#آینده

حالا آرزوی داشتن جرئتی را می کنم که مرا از کنکور و دانشگاه رها کند. به جایش زبان خارجی ای را تخصصی یاد بگیرم و سفر کنم و کتاب بخوانم و مستند ببینم و عکاسی کنم.
ولی هیچ تضمینی نیست به آینده.
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

امید در بساط دارید؟

کم آورده‌ام.

خموده‌تر و ناامیدتر از همیشه. جایی‌ام میان ماندن و رفتن؟ نه؛ ماندن و برگشتن. اخبار حالم را بدتر می‌کند. هوا هم زخمی قدیمی‌ست  که حالا سرباز کرده.

امید می خواهم.

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۴ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

2) دو روش برای دزدی معرفی کنید. (20نمره)

به پیسی خوردم :)) نمی‌خوام از مامان و بابا پول بگیرم؛ اما کارت‌م خالیه و یه خرید فوری پیش اومده :)) داشتم فکر می‌کردم این اواخر کجاها عکاسی کردم و چندتا خبر گرفتم که دیدم طلب همه‌شون رو به‌م دادن :)) آدمِ قرض گرفتن هم نیستم! مثل بابام. 

در نتیجه؛ چه راهی واسه‌ی دزدی معرفی می‌کنین؟ :D 

۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

بار دیگر فراموشی!

سلام :)

خواستم بیام دعواتون کنم که حالا درسته زنده‌م؛ سفر رفتم؛ یه‌مدت زمین‌گیر بودم؛ با زلزله‌های کرمانشاه لرزیدیم و من هنوز ترسش رو توی دلم دارم؛ امتحانام رو یکی پس از دیگری گند زدم؛ ولی شما نباید یه کامنت می‌ذاشتین که حداقل بتونید به چهل‌امم برسید؟ که اومدم بیان و هرچی پسوورد رو وارد کردم فرمود غلطه و خلاصه پسوورد رو عوض کردیم و اینا :))

بیان هم با این‌همه معرفتش فراموشم کرد! 

۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۸ ۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

چی می‌ریزن توی این شب که انقدر دلگیره؟

خواب دیدم؛ خوابی سخت، واقعی و دردناک. خواب، مروری بود بر زخمی قدیمی. آن‌قدر واقعی بود که وقتی بیدار شدم تا چنددقیقه بهت‌زده خیره مانده بودم از این‌که این‌همه واقعیت، خواب بوده. حالا دوباره شب شده و دوباره هجوم آن کابوس. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم شنیدن به درددل‌هایش بشود کابوس شب‌م.  توپی کوچک، میانه‌ی گلویم را بگیرد و راه اشک را ببندد؛ و من بمانم و خاطره‌ها و او. خاطره‌هایی که هرچه بیشتر خودم را ازشان فراری می‌دهم، بیشتر نزدیک می‌شوند.

 

+ فکر می‌کنم پریشان‌حالی‌ام پیداست از این جمله‌های آشفته و به‌هم ریخته. سعی‌ای هم برای مرتب‌کردن‌شان نمی‌کنم؛ اصلن حال و حوصله‌ی چیدن‌شان را ندارم...

+ تیتر از توییتر یک بنده‌خدایی که آی‌دی‌اش یادم نیست.

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۳ ۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

و آن‌جایی که تمام نور است و قداست ...

خورشید

 سر خم می‌کند

و روشنایی‌اش را 

از روشنایی حریم تو وام می‌گیرد 

یا شمس‌الشموس!

عکس مربوط به تیرماه 95

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
هانیه