آمده ام عاشقی کنم ...

جوری هم عاشقی کنم که دیگر دست از سرت بر ندارم .بشوم بنده ی خاص خودت و

هی ناز کنم تا نوازشم کنی.

 

وقتی ماه ت میرسد اصلا فرقی نمیکند برگ ریزان پاییز باشد یا خرما پزان تابستان ,

من در سوز سرمای اسفند و بوی بهار نارنج های اردیبهشت هم یقین دارم قدم هایش بوی بهشت میدهند ...

بوی عشق و بهشت ... .

و بوی تو ... تویی که عشق ات یک سر و گردن که چه عرض کنم...عشق ات تا معراج قد کشیده و

عطرش در گوشه گوشه وجودم پیچیده...

اصلا تو و ماه ات آنقدر دلبری کردن را خوب بلدید که یک ماه منِ سرگردانِ روسیاه  را مطیع خودتان میکنید...

و در میان همهمه های نا مفهوم روزها, دنیای بهم ریخته دل را سر و سامان میدهی و مرهم میشوی بر این جگر

نالان و خسته ....

 

خودت را از من نگیر خوب ترین...

 

+ بوی بهشت می آید....