روزهای آخر سال کاملاماراتُن طور میدَوَن!

دستِ منم که انگار گره خورده توی دست اینا... نمیفهمم چجوری روزم شب میشه و خواب و خیال شبانه رو

زنگ ساعتِ ساعت شیش , تموم میکنه... .

   پلک هام سنگین شده و صدام بی جون ... و در نهایت خسته تر از تمام این توصیف ها!

 

   + جزوه های عکاسی رو زیر رو میکنم...امروز فهمیدم عکاسی از شلمچه به هیچ تکنیک و اصولی پایبند نیست.

تکنیکش شاید اینه که باید عکسهات بوی شهدا رو بدن...یا طعم تلخیِ انتظار و شوریِ اشک مادر شهید روبدن...

 

   + هنوز نمیفهمم دارم کجامیرم... این ره که میرویم به ...