چند وقتی‌ست خیابان‌ها برای من مفهومی تازه پیدا کردند. دیگر خلاصه نمی‌شوند در یک اسم و شماره. هرکدام‌شان را با خاطره‌ای می‌شناسم.

مثلا آن‌روزی که برف می‌بارید و پیاده تا محل کار می‌رفتم؛ وقتی به تقاطع رسیدم و درختان خشک وبی‌جان را دیدم - با این‌که چله‌ی زمستان بود-

آهنگ برگ‌خزان‌ در ذهنم پیچید؛ وقتی پی‌اش را گرفتم و در  ذهنم دنبال خاطره‌اش گشتم به آن‌روزی رسیدم که اشک‌هایم را  زیر عینک آفتابی‌ام

قایم کرده بودم و ویگن در گوشم خوانده بود :«بر خاک افتادی و کس پی هم‌دردی تو نکند رو به چمن...». حالا آن تقاطع مرا به یاد همه‌ی آن‌هایی

می‌اندازد که باید باشند و نیستند؛ انگار که گم شده‌اند در گوشه‌ای از این خیابان و  عبور کرده‌اند  از مانع‌هاو رد شده‌اند از آدم‌ها... . من می‌دانم

خیابان‌ها زنده‌اند؛ وگر نه چه‌کسی می‌تواند این‌همه خاطره را ثبت کند؟

اتفاقا آن‌ها دل دارند و  دلشان از دل‌های ما خسته‌تر و پر دردتر  است؛ خب می‌دانید...؟ این‌که کسی بنشیند  و هر روز غم  و شادی  ره‌گذران را

بیبند و برای بلاتکلیفی‌هایشان درمانی نداشته باشد خود درد است. 

 

Related image