آسمـان مـال مـن اسـت

۱۹۱ مطلب توسط «هانیه» ثبت شده است

تراوشاتِ ذهنیِ موقتِ بهارخاتون

با خودم فکر می‌کنم ؛این روزهای من انگار طلسم شدن و هیچ کاری از پیش نمی‌ره. کلی کار عقب افتاده دارم اما خستگی،

من رو از همه‌شون عقب انداخته. آخرین کتاب رو می‌ذارم توی کتاب‌خونه و چند قدمی خودم رو می‌کشم عقب تا ببینم بعد از

این‌همه ساعت گردگیری و مرتب کردن؛ چیزی عوض شد؟ که می‌فهمم کتاب‌ها رنگ گرفتن و با جلد‌های براق‌شون برام

چشمک می‌زنن.

امروز تازه‌ شنبه‌ست و من کلی انرژی ذخیره کردم، پس تا تهش با تقدیر دست به یقه می‌شم و اتفاقات بد روهم قشنگ

می‌کشم تا بسازم هفته‌ی رنگارنگ و دنیای خوش بر و رو رو :)

8fe999f88f62458e93b74dc67551a5fa

 

 

+ تلویزیون که کلا نمی‌بینم ؛ مگر مستندی یا برنامه‌ی خاصی رو.ولی وقتی فهمیدم مهمون برنامه‌ی دورهمی

 «پروفسور مجید سمیعی» هست با اشتیاق تکرار برنامه‌رو دیدم. همه‌ی کلمات و جملات‌ش مثل همیشه _حداقل‌برای‌من _

درس زندگی بود. با تمام سختی‌های زندگی و غربت ، هنوز قلب‌ش برای کشورش میتپه و بهترین تصویر رو از ایران برای

دنیا می‌سازه ... و این ریشه در عشق و فرهنگ داره. عشقی که وقتی مهران مدیری ازش حرف زد، حتی پروفسور هم

تسلیم شد... .

Image result for ‫پروفسور سمیعی در دورهمی‬‎

 

+ امروز هوای اهواز خیلی بد بود! مدت‌ها و ماه‌ها بود هوا خاک نشده بود اما امروز رفیقِ قدیمی‌مون دوباره سرک کشید

به این خونه ، خبرش ایشالا !! فردا دبستان و دبیرستان رو تعطیل کردن اما چون اداره‌جاتی‌ها و دانشگاهی‌ها خاک‌شش دارن

باید با تمام قوا برن و خدمت کنن به خلق :D

 

+ این‌که ما هر روز تا ساعت 2 بمونیم مدرسه، خیلی در بالابردن سطح علمی کشور موثره؟ اصلا موثره؟ :|

 

۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۰ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

درددلِ یک دانش‌آموز تنهای دهمی!

پرتوهای کم‌جان و نرم خورشید خبر از آمدن پاییز می‌داد. اصلا به لطفِ همین نور است که تمِ پاییز؛ زرد و نارنجی‌ست!

بالاخره از پتو و بالشت دل کندم . پنجره را باز کردم و  گرمای خورشید را میان هوای سرد صبح حس کردم...

درست برعکس پاییز گذشته. خدارا چه دیدی؟ شاید امسال پاییز من به‌جای رنگِ بی‌ذوق زرد قرار است قرمز و نارنجی باشد... .

نماز خواندم .بوی آش شله قلم‌کار خانه را پرکرده بود.رفتم سر میزصبحانه. آش‌ام از لبخند مامان و بابا طعم خوشبختی گرفته بود.

شاید همین لبخند مُجابم کرد آرزو کنم تا آخرش همین‌طور باشد , تا آخر زندگی.

 

راست‌اش را بخواهید نمی‌خواهم راجع به مدرسه بنویسم. دوست‌اش ندارم. کادر را نمی‌گویم. اتفاقا به غایت محترم و بزرگوارند.

به‌خاطر بچه‌هایش است.

بعضی‌ها انگار از فرهنگی پست‌تر و پایین‌تر آمده‌اند. بعضی‌ها آن‌قدر جملات را هوار می‌زنند که انگار می‌خواهند بفهمانند «من هستم» .

عده‌ای جواب سلام‌ات را بلد نیستند بدهند.

فکر کردن به معنی فحش‌هایی که مثل نقل و نبات بین‌شان می‌رود و می‌آید خسته‌ام کرده .

حرف‌هایشان راجع به مدل ابروی مدیر و اپیلاسیون صورت و رنگ مقنعه‌ی فلان دبیر کلافه‌ام می‌کند...چرا راجع‌به جملات گیرا اش صحبت نمی‌کنند؟

 

نمی‌خواهم به جان‌تان غر بزنم که جان‌تان خیلی عزیز است برایم. اگر می‌آیم این‌جا؛ چون میان این‌همه همهمه،تنها این‌جا را دارم.

 

+ پشیمون نیستم از انتخابم که معتقدم اهمیت ندادن به رشته‌ی انسانی جامعه‌رو به اینجا کشیده.و خسته‌ام از همه‌ی حرف ها ...

بهم می‌گن حیف نبود رفتی انسانی؟ :|

خودم وقتی به تنفرم نسبت به زیست و فیزیک فکر می‌کنم می‌فهمم بهترین راه رو انتخاب کردم و انسانی من رو به اهدافم می‌رسونه!

امیدوارم توی همین رشته موفق بشم و مشتی باشم در دهان اینا :D

هرچند خودمم با ذهنیت بهتری وارد شدم. توی یکی از مدارس خیلی خوب اهواز دارم درس می‌خونم اما جو کلاس خوب نیست.

سطح پایینه.البته جوِ این شهر قطعا بی تاثیر نیست ... نه فقط توی درس. بلکه خیلی چیزا :|

 

+ به دانشجوهای خوشگل و عزیز خیلی تبریک می‌گم ...دکتر شدن‌تون رو ببینم ان‌شالله :)

 

۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۳ ۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری ...

  همین دیروز بود , آمدم این‌جا ، نوار انتشار را کشیدم پایین و ارسال مطلب جدید را زدم .

خواستم بنویسم «من خوشبختم».

خواستم گردِ غم و خستگی را از روی وبلاگستان پاک کنم مثلا.

خواستم میان این‌همه کلافگی کمی حالِ خوشم‌ را با شما شریک شوم.

نشد. یادم نمی‌آید چرا نشد و تلاشی هم برای به‌یاد آوردنش نمی‌کنم.

آنقدر خسته‌ام که انگشتانم را روی کیبورد میکوبانم و می‌گذرام کاوه آفاق در گوشم داد بزند.

دلم می‌خواهد بروم و در میدان اصلی شهر بایستم و دستانم را به حالتِ تسلیم بالا ببرم , بگویم :

خسته شدم ، تمام شدم ، نمی‌کشم...راضی می‌شوید؟

دلم میخواهد جل و پلاسم را جمع کنم , بروم ییلاقات گیلان. جایی که هیچ‌کس نباشد.

خسته شدم از فکر کردن. می‌دانی؟ ... آدم مثل باتری موبایل است ... هی پیغام می‌دهد , هی اعلام

می‌کند تمام شدن‌اش را ... ولی اگرمحل‌اش نگذاری؛ دیگر تمام می‌شود ... دیگر روشن نمی‌شود...

اگر هم بخواهی دوباره زنده‌اش کنی؛ طول می‌کشد.

دیشب همان اتفاقی که برای نیفتادن‌اش نذر و نیاز کرده بودم افتاد.

دیگر افسار دل و زبان دستم نیست...

من ؛ آن دخترِ آرامِ بهاری...حالا مثل برگ‌های پاییزی با سیلیِ باد می‌ریزم و اسیر زمین می‌شوم ...

 

  امروز برای چندمین بار مستند «میراث آلبرتا» را دیدم.

کمی نیاز داشتم تا دوباره مرور کنم این‌جا ؛ درجا زدن ؛ عادی‌ست.

دیگر اعصاب‌ام قد نمی‌دهد برای شنیدن خودکشی جوانی که روزی رویای دانشجو شدن در

دانشگاه شریف را داشته و حالا مسئولین همان دانشگاه نقشی در کشتنش داشته‌اند!

دیگر نمی‌توانم بشنوم از محدودیت‌ها و بی‌خیالی رییس‌جمهوری که آن‌قدر بی‌لیاقت بود که جواب

مستندساز را به احمقانه‌ترین شکل ممکن داد.

البته به‌قولِ مستر مرادی « هیچکدام از رُئسای جمهور فردِ با لیاقتی نبوده و نیستند»

حالا هی بگویید دشمن خواسته...هی بگویید تقصیر فلانی‌ست ..

هی بدبختی‌هایمان را گردن دیگران بندازید.

چه‌شد؟ با فرهنگ شدیم؟ زباله‌هایمان رفت توی سطل زباله؟ مسخره کردن‌ها تمام شد ؟

کتاب‌هایی که در دانشگاه و مدرسه تدریس می‌شوند با محتوا تر شدند ؟ سیاست‌مان تمیز شد؟

مغزهای فرار کرده‌مان برگشتند؟

 

آن‌هایی که مُهر توی پیشانی‌تان میشکند ,خیلی نصیحت‌ کردن‌هایتان با آن ادبیاتِ جذاب مثمرثمر بود؟

آن‌هایی که اسلام از خوشی‌های زندگی محروم‌تان کرده ... الان خیلی حال‌تان خوب است؟

 

تغییر سخت نیست..قبول کردنش هم سخت نیست... فقط کاش بخواهیم و بشود!

 

+ مخاطب این پست در درجه‌ی اول خودم هستم و از مشاهداتم قطعا درس می‌گیرم برای زیستنِ بهتر!

تب   نبهت

 

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۳ ۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

بِین‌ُالفَصلِین

این روزهایی که کولر روشن می‌کنی سرد است و خاموش می‌کنی گرم است نه تابستان‌‌ست و نه پاییز !

بین‌الفصلین که می‌گویند , این‌ست :|

 

+ شربت آبلیموعسل هم دوای گلودردِ من نیست :| سیلیِ محکمی زده این بین‌الفصلین !

 

۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۹ ۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

به افقِ کودکی ؛ به وقت الان

قبلا همین‌جا گفته‌ام که هیچ وقت علاقه ای به دکتر و مهندس‌ شدن نداشتم.فقط زمانی دلم می‌خواست

روی یکی از تابلوهای ساختمان پزشکان بنویسند :«هانیه شالباف ؛ متخصص قلب و عروق».

این تا وقتی بود که عمل جراحی قلب را ندیده بودم. فکر می‌کنم 7 یا 8 ساله بودم که بعد از دیدن

فیلم جراحی,تا یک هفته شب‌ها خواب قلب و روده و قلوه دیدم و روزها هم از بی‌اشتهایی کلافه بودم!

همان‌جا بود که فهمیدم روحیه‌ی من شاعرانه‌تر از این حرفاست .

آمدم سراغ ادبیات و شعر و مجله. حافظ حفظ می‌کردم و در مشاعره‌های مدرسه رقیب زیاد داشتم.

تقریبا از وقتی می‌توانستم بخوانم و بنویسم بابا برایم «کیهان بچه‌ها » می‌خرید. همه‌ی رویایم این بود

 یک‌روز بایک تیپ هنری و دانشجویی در خیابان راه بروم ، مجله‌ای زیر بغل‌ام بگیرم ؛ و کیفِ‌گنده‌ام

روی شانه‌ام باشد.موبایل‌ام هم هی زنگ بخورد و مامان از آنورِ خط منتظر پاسخ من باشد.

 

دیروز بدونِ این‌که بفهمم آن‌قدر درگیرکار شده بودم که  تماس‌های مامان را بی‌جواب گذاشته بودم و

مرتب ساعت‌ام را چک می‌کردم که ببینم با تاکسی زودتر می‌رسم یا اتوبوس.

مجله‌ی چلچراغ زیر بغلم بود و توی کیف‌ام پر بود فیش و کارت... و یک همشهری‌داستان!

مجله وکتابی که خودم پول‌شان را داده بودم.

 

وقتی توی اتوبوس نشستم و از عینک آفتابی خلاص شدم , چشم دوختم به مجله‌ی توی دست‌ام و

ورق‌اش زدم و تا توانستم ؛ بو کردم‌اش . می‌خواستم مطمئن شوم آرزوها از من دور نیستند.

حتی آرزوهای کودکانه و خنده‌دار!

 

۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۰ ۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

قایقی خواهم ساخت ...

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا شهری‌ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت ...

 

« سهراب سپهری »

 

[محمودآباد - شهریور95 ]

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۹ ۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

لبخندی به قیمتِ دو هزار تومان

عصر بود و خورشید جانی نداشت ؛ اما تابش‌هایش شهرِ شلوغ و تاریکِ تهران‌را روشن نگه داشته بود.

انقلاب بودم و باید برمی‌گشتم تجریش. خسته بودم.خسته از همه‌ی آرزوهایی که در ذهن‌ام برای

تک تک‌شان خانه ساخته بودم و حالایکی یکی ویران می‌شدند. دیگر تابِ تحملِ شکست نداشتم.

 توی مترو نشستمُ به همه‌ی راه‌هایی فکر کردم که به بی‌راهه ختم شده بودند. 

 

دست‌فروشان تک تک می‌آمدند و از رژلب تا جوراب‌شان را چنان تبلیغ می‌کردند که انگار ... الله اکبر!

دو سه ایستگاه مانده به تجریش دخترکی لاغراندام که می‌آمد سه چهار سالی کمتر از من سن داشت 

وارد واگن شد.

آمد نزدیک‌ام. به‌ش می‌آمد اسمش مینا یا مثلن غزاله یا یک چیزی توی همین مایه‌ها  باشد...

چشمان‌ِ درشت‌اش روی آن پوست گندمی برق می‌زدند . از چهره‌اش شیطنت می‌باریداما

تن و لباس هایش از خستگی‌ِ کار حرف می‌زد.یک دست‌اش جعبه‌ای پر از فال حافظ و در دستِ دیگراش

پلاستیکی رنگ و رو رفته ؛ پر از دستمال جیبی بود.

خانمی که پیشِ من نشسته بود 5 تومانی از کیف‌اش درآورد و از دخترک یک دستمال خرید .

مینا یا شاید هم غزاله [مینارا بیش‌تر برایش دوست دارم ] گونه‌هایش گل انداخت و

دندان‌های سفیداش هویدا شد.باقیِ پول خانم را که می‌خواست بدهد , انگشت شست

واشاره‌ی دستِ راست‌را بهم نزدیک کرد و بقیه را در هوا نگه داشت.

با کنجکاوی نگاهم‌را روی دست‌اش انداختم .

نگاه‌ام را فهمید و با لحنِ کودکانه و ته لهجه ی تهرانی  گفت :

« نه که انگشتامُ لاک زدم, خیس‌ان هنوز, می‌ترسم کیف‌م رنگی شه»

سه تایی خندیدیم. من و خانمِ جفتی و مینا!

از من خواست فال بخرم که با بی‌حالی سرم‌را به معنای «نـه» تکان دادم!

نگاه‌اش را انداخت روی پاهایش و من هم رد نگاه‌اش را گرفتم.

کفش هایش پارچه ای بودند و رنگی رنگی. عمر کفشِ پارچه‌ای کوتاه است اماکفش های دخترک

خوب عمر کرده بود. از پُرز های روی کفش فهمیدم.

نگاه‌ام را انداختم روی کفش های چرمیِ خودم , که امیدوارم او نگاهِ مرا دنبال نکرده باشد ...

کفش هایم را زیر چادر قایم کردم تا مبادا دل‌اش بخواهد.

 

داشتم فکر میکردم فال حافظ بگیرم یا دستمال که با اعلام «ایستگاه تجریش» قطار توقف کرد.

مینا همچنان پکر روی صندلی نشسته بود. بلند شدم و از ترس این‌که یک‌وقت نرود ؛

خودم را رساندم جلوی پای‌اش .

دلم می‌خواست به‌ش بگویم :« بیا باهم بریم بازار تجریش» یا مثلن ازش بخواهم باهم دوست شویم .

اما عاقلانه‌اش این بود یک دستمال بخرم. وقتی درخواست‌ام را گفتم آن‌چنان گل از گل‌اش شکفت

که حس می‌کنم زیبا ترین لبخندِ عالم را روی صورتِ او دیدم.

2هزار تومان که برای من پولِ خرد هم محسوب نمی‌شود برای او لذتی کلان بود!

 

توی تاکسی نشستم. یک ربع طول کشید تا ماشین پر شود. آمدم آب بخورم که کمی روی کیف‌ام ریخت

و مجبور شدم با یکی از دستمال‌ها پاک‌اش کنم. بسته ی پلاستیکیِ دستمال را از کیف‌ام درآوردم .

 کاغذی مثل فیشِ دستگاه کارت‌خوان, از زیرِ پلاستیکِ بسته نظرم را جلب کرد.

بسته ی دستمال را که باز کردم کاغذ را بیرون کشیدم تا به‌دست صاحب‌اش برسانم که دیدم نوشته :

«حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد ... از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد»

 

نمی‌دانستم به‌خاطر این همه خوشبختی چه‌طور شُکر اش کنم ... .

کاش آن‌قدر عادل بشویم که مینا و امثال‌اش برای‌مان قصه بشوند.

 

+ این روایتی از پنج‌شنبه‌ی دو هفته‌پیشِ من بود :)

 

 

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۷ ۳۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

نیمه‌ی گمشده‌ی من چه کسی می‌تونه باشه ؟!!

عرض‌کنم که سال‌های قبل از انقلاب  ازدواج کردن این مدلی بوده که یک عدد «نیمه» برای رسیدن به

تکامل و پیدا کردنِ «نیمه‌ی گمشده» یک همچین پیامی رو _عکس پایین رو ببینید_ توی مجله زن روز

منتشر می‌کرده و «نیمه‌ی گمشده»اش رو طلب می‌نموده :))

طبق این عکس, وضع مزاج و رنگ چشم‌ و مو و گفتن قد و وزن جزو لاینفک مشخصات بوده :D 

احتمالا آهنگ نیمه ی گمشده من گوگوش جان هم پیرو همین مسئله بوده :|

ایران قدیم به روایت تصاویر+10عکس

 

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۵ ۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

حضرت ماه ...

می‌گفت بچه‌دار نمی‌شده و دکترها امیدی نداشتند.

یک‌شبِ بارانی ... درست روبروی گنبد وقتی زیر طاق‌های ایوان پناه گرفته بودند , سرش را

چرخاند سمت مرد اش.اجازه گرفت تا نذر کند.

رو به پنجره فولاد دست دراز کرد و گفت :« پسرم رو غلام‌ت می‌کنم آقاجان»

کمتر از یک سال بعد آمدند همان‌جا...به‌جای باران , نسیم خنکی در حرم می‌رقصید.

غلام‌رضا  را آورده بودند پابوس آقا ... .

 

+عیدتون با تاخیر مبارک :)

 

+ این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده! از خودم داستان نمی‌سازم :))

۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۴ ۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه

بلاگرها روزی برای خودشان کسی بوده‌اند!

این چند روز به وب‌لاگ هایی برخوردم که حسابی از بیان یا کمیته فیلترینگ شاکی بودند.

که البته امروز به لطف یکی از وب‌لاگ های زخم خورده ، فهمیدیم مقصر بیان نیست

و انگشت اتهام را باید سمت آقایانِ دیگری دراز کرد.

امروز آمدم و همین گوشه وب‌لاگِ خودم نشستم و همان‌طور که نگاه‌ام روی بقیه ی وب ها بود ،

به این فکر می‌کردم که ما هم روزی در بلاگفا برای خودمان کسی بوده‌ایم و چنان آرشیوِ درازی

داشتیم که بیا و ببین!تعداد کامنت ها که انقدر سوسولی(!) نبود... برای تایید کردن‌اش باید

چندساعتی وقت می‌گذاشتیم!

خلاصه... ماهم روزی برای خودمان کسی بوده‌ایم.

البته بعد از آن اتفاق شوم(اشاره صریح به بلاگفا!) به حرفِ قدیمی‌تر ها رسیدم که میگویند:

«هرچیزی حکمتی دارد»

برای من حکمت‌اش این بود که بیایم رسانه ای که الحق والانصاف برای اهل قلم است !

(البته اهل قلم! نه ما! ما خودمان را بین‌شان چَپاندیم!)


 

۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۹ ۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هانیه